دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم :

بعد از ظهر روز بعد زمان کمی داشتم . یک مشتری داشتم که به خانه امده بود و می بایست کار او را راه بیاندازم …اما همچنین می بایست کاری که باید را انجام دهم

و خیال داشتم این کار را بکنم

حالا زمان کاری ام به اتمام رسیده بود

به عنوان منشی دفتری در یکی از دفاتر پزشکی شغلی تمام وقت داشتم ..پول خوبی نصیبم نمیشد اما حقوقم شامل مالیات نمی شد و اگر به مدت دو سال اینجا کار میکردی با پرداخت کم ..میتوانی در تحصیلاتی که بعدا می خواهی ادامه دهیراحت تر موفق شوی… . حتی اگر ان تحصیلات مربوط به مدرسه زیبایی می شد

و من ۳ سال پیش تصمیم گرفته بودم که به مدرسه زیبایی بروم …بنابراین رفتم… و تقریباً داشتم دوره ام را تمام می کردم . هدفم این بود که انقدر پول پس انداز کنم که بعدا بتوانم یک مرکز کرایه کنم . کار سختی بود اما ارزو داشتم ان را انجام دهم…

اما این رویای زندگی من نبود. در حقیقت رویایی برای زندگی نداشتم . فهمیده بودم که زندگی کردن کردن یک رویا …یا رویا داشتن… در اینده و زندگی من جایی نداشت و …..این را خیلی زود فهمیده بودم

تمام اینها در ذهنم بود که جایی تقریبا نزدیک به در ورودی …جای پارک پیدا کردم

سه بار تلاش کردم تا بالاخره بتوانم به طور وحشتناکی ماشین را پاک کنم …اهمیت نداشت… زمان زیادی اینجا نمی ماندم ….تنها به چند ثانیه نیاز داشتم تا کاری که می خواهم را انجام دهم

سپس با سرعت به طرف ساختمان دویدم و به طرف میز دربان حرکت کردم…. وقتی شنبه اینجا بودیم هیچ دربانی انجام وظیفه نمی‌ کرد . اما در قفل بود… که الان نبود

به هر حال میز را دیدم و امیدوار بودم کسی پشت ان باشد ….و خوشبختانه حدسم درست بود

همانطور که به طرف او می رفتم به او لبخند زدم …و او نیز در جواب به من لبخند زد . سپس رو به روی میز ایستادم . بسته ای که در دستم بود را روی میز قرار دادم و پرسیدم

_میتونم این بسته رو اینجا بذارم و شما این رو تحویل نایت بدید ؟ فکر می کنم اسم فامیل ایشون سبرین باشه توی اپارتمان ۱۵ A ؟

ابروهایش بالا رفت… پاسخ داد

_اقای سبرین واحد ۱۵ A ؟ حتما …. اما اگه بخوای میتونم با ایشون تماس بگیرم و ببینم ایا اینجا هستن

دستش داشت به طرف تلفن می رفت بنابراین من دست خودم را به سرعت بالا اوردم و سرم را تکان دادم

_نه متشکرم عجله دارم . اما باید این بسته رو به دست ایشون می رسوندم . فقط ..میتونید مطمئن بشید که حتماً بسته به دست ایشون رسیده ؟

دوباره سرش را تکان داد .

_حتما

لبخند زدم

_ متشکرم

در جواب به من لبخند زد

و پا به فرار گذاشتم

کار درستی بود….. یادداشتی به همراه ان بود که نوشته بودم : متشکرم نایت… حرکت مهربانانه و سخاوتمندانه ای بود اما نمیتونم قبول کنم ….موفق باشی . انیا

و این خودش بود ……پایان

پایان…

به طرف خانه رانندگی کردم و در طول مسیر به این فکر می کردم که این پایان قضیه نایت سبرین بود … و اگر چه دیوانه وار بود و نمیدانستم چرا چنین فکری می کنم اما همچنین…… ارزو داشتم که پایان نباشد بلکه یک شروع باشد

……………………………………………………….

شب بعد …دیر وقت بود و من داشتم از کلاس به خانه بر می گشتم و راجع به اخر هفته فکر میکردم . در اخر هفته ۴ مشتری داشتم و همچنین قضیه ساندرین هم بود . کسی که هنوز هم در نظر داشت راجع به نیک ( که هنوز هم با او تماس نگرفته بود …. که برای کسی به جز ساندرین تعجبی نداشت ) اشک و اه به راه بیاندازد . و همچنین بعد از ان خیال داشت مرا متقاعد کند تا با او بیرون به کلوب …به دنبال پیدا کردن او بروم

من و وایو پ از همین حالا برنامه حمله اماده کرده بودیم . وایو قرار بود یکی از ان جوجه هایش…. که شهرت جهانی داشت… را بپزد به همراه سس لیمو و مارچوبه . من با خود یک بطری شراب اورده بودم . قرار بود با یکدیگر شام بخوریم …خیال داشتم موها و صورت وایو و ساندرین را…. اگر هنوز هم انقدر دیوانه بود که در نظر داشت نیک را شکار کند…. ارایش کنم . سپس قرار بود به یک کلوب به نام کریس همورث برویم

بعد از ظهری عالی

دچار سوء تفاهم نشو.. اما زمان هایی وجود داشت که دوست داشتم بیرون بروم.. زیرا عاشق موسیقی بودم و همچنین رقص*یدن… و اگر چه لباس های خیلی عالی و چشمگیری نداشتم . اما لباسهای ارزانم را به دقت انتخاب می‌کردم و انها به خوبی روی بدنم می نشستند

اما حالا ۲۷ ساله بودم.. نه ۲۲ ساله یا ۲۳ یا ۲۴ ….این برنامه هر اخر هفته انجام می شد …هرگز نمیخواستم قسمتی از صحنه باشم و همچنین به دنبال شکار یک مرد نبودم . قبلا به سر قرار گرفته بودم . یکی دو باری با مردی قرار گذاشته بودم . اما بعد از ان …رابطه را با او به هم زدم . دوست داشتم با کسی ملاقات کنم و احساسات تازه ای تجربه کنم . اما با کسی برخورد نکرده بودم که مرا به خود جذب کند ….همچنین ناامیدانه به دنبال یک رابطه نبودم … اگر اتفاق می‌افتاد که خوب بود …و اما اگر نمی شد می‌توانستم خودم مراقب خودم باشم…. اما اگر ان اتفاق بیفتاد پس می‌بایست به روش صحیح و درست باشد…………

_انیا ؟

ان صدای ارام و عمیق را می شناختم ……مانند اینکه هر روز از زمانی که به انیا امده بودم تاکنون روزی هزار بار ان را میشنوم ….بنابراین در حالی که داشتم کد امنیتی جدید را وارد می کردم …نیمه کار متوقف شدم و به ارامی چرخیدم

نایت سبرین را دیدم که از پلکان ساختمان به طرف من بالا می اید

خیلی خوب …ام….

لعنت

خودم را جمع و جور کردم و با او احوالپرسی کردم

_هی….. اینجا چه کار می کنی ؟

نیازی نبود بپرسم ..داشتم به صورتش .. کت و شلوار خوش دوخت و تیره اش…. لباسش که بخوبی بدن عضلانی او را در بر گرفته بود… نگاه میکردم …و او کمی عصبانی به نظر می رسید . اما جعبه مشکی و براقی که با انگشت های بلند و کشیده اش در دست گرفته بود را هم متوجه شدم

به طرف من امد و جعبه را بالا گرفت

_ بگیرش

بدون هیچ احوال پرسی… بدون لبخند زدن …هیچی…. به جز ان یک کلمه که با حالتی دستوری ادا شد

به جعبه …سپس به چشمهای او نگاه کردم

به نرمی گفتم

_ نایت… نمیتونم

سرش کمی به یک طرف کج شد . سپس ابروهایش به یک دیگر گره خوردند

_ به چه دلیل لعنتی نه ؟

_چون با خودم اونو به سر کار بردم و فهمیدم که ۹۸۹ دلار قیمت داره

به سرعت پاسخ داد

_خوب ؟

به او خیره شدم ….سپس تکرار کردم

_خوب ؟

_اره عزیزم خوب ؟

_خوب… من تورو نمیشناسم

_خوب ؟

_خوب ؟

_ یا مسیح.. لعنت.. عزیزم

با بی صبری جعبه را به طرف من هول داد

_ یه عالمه من کار لعنتی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. بگیرش

عقب رفتم

_نایت . نمیتونم

_انیا . عزیزم

کمی خم شد و با تاکیدی ترسناک گفت

_ به چه دلیل کوفتی داری می گی نه ؟

به چشم هایش خیره شدم… بی صبر بود… عصبانی بود…من این مرد را نمی شناختم و او داشت یک گوشی تلفن تقریباً هزار دلاری به من می داد …گویی چیزی نیست

به ارامی گفتم

_چرا داری بهم فشار میاری که این تلفن رو بگیرم ؟

_توی یادداشت بهت گفتم خوندی ؟

سرم را تکان دادم

_پس باید بدونی که زنها به تلفنی که به خوبی کار کنه نیاز دارن

به او گفتم

_ دارم براش پول پس انداز می کنم . تقریباً دو هفته دیگه میتونم یکی بخرم

به چشمهایم نگاه کرد…. سپس زمزمه کرد

_ پس انداز می کنی ؟

لعنت . لعنت

_ه هر حال من خوبم.. یا حداقل در طی دو هفته دیگه از لحاظ تلفن نگرانی نخواهم داشت

برای چند ثانیه چیزی نگفت . سپس به نرمی دستور داد

_ انیا …تلفن رو بگیر

_ نایت___

_تلفن رو بگیر

_من نمی____

_عزیزم تلفن لعنتی رو بگیر

_ تو استیو رو زدی ؟

نمی‌دانم چرا این سوال را پرسیدم …اگر این کار را نکرده باشد سوال بی ادبانه بود و اگر این کار را انجام داده باشد نمی خواستم بدانم…. اما بدون تردید پاسخ داد

_ نه

احساس اسودگی خاطر شدیدی به من دست داد

ادامه داد

_ اما پسرایی که این کارو کردن رو من فرستادم

سراسر بدنم منقبض شد اما از بین لبهای سفتم گفتم

_چی ؟

_ اگرچه فقط به این خاطر خودم اون ح******* رو نزدم که کارهای دیگه ای برای انجام دادن داشتم

چیزی نگفتم . تنها به او خیره شدم . نایت بی تحمل تر شد

_ انیا یه عالمه کار لعنتی دارم که باید همین حالا بهشون رسیدگی کنم . تلفن لعنتی رو بگیر

_ چرا ادم فرستادی تا استیو رو بزنن ؟

از لابلای دندان های به هم فشرده گفت

_عزیزم ساختمون بدون اسیستم هشدار و تنها یک راه پله برای ساختمان به این بزرگی ؟ لعنت نه .

حالا عصبانی به نظر می رسید

_در ساختمون همینطور باز بود که هر حرومزاده ای به داخل بیاد . اونها تو رو میدیدن… تو رو تعقیب می‌کردند …و اون موقع کارت ساخته بود ..کاملاً …نه فقط به این دلیل که یک راه پله داشتی… بلکه به این خاطر که به محض اینکه به راهرو رسیدی….که کاملا تاریک بود…. و قفلی روی در واحد تو هست که با یک ضربه ی پا باز میشه ….کارت ساخته بود . تو اینجا پول میدی که یه اسانسور لعنتی که کار میکنه داشته باشی . در های امنیتی داشته باشی . پسرهام رو فرستادم تا چند کلمه با صاحب خونه صحبت کنن… جوابی که صاحبخانه تو به اون ها داد زیاد اونها رو خوشحال نکرد… با من تماس گرفتند …به اونها دستور دادم پیش برن …و بنابراین تو دری که امنیت داشته باشه …راهرویی که روشن باشه… و قفل لعنتی که حداقل میتونه اینقدر دووم بیاره که قبل از اینکه اون ح******* ای تعقیبت کرده ..خودش رو روت بندازه … بتونی با ۹۱۱ تماس بگیری

خیلی خوب این خیلی چیزها را توضیح می داد..

و همزمان به هیچ عنوان منطقی نبود

زمزمه کردم

_چرا ؟

_چرا ؟

_چرا به خودت چنین زحمتی دادی؟ تو به ندرت منو میشناسی

_ عزیزم لباس هات ..اشغالن اما تو براشون کار می کنی و یک بدن به طور جدی خارق العاده داری… موهات حتی بهترن… و صورت …صورتی که همینطور که راه میری هزار نفر رو تح*ریک میکنه. بهم اعتماد کن …احتمالاً از زمانی که ۱۳ سالت بود و به هر مردی که نگاه کردی با تصور صورتت برای خودش فانتزی بافی کرده . همه اینها دستورالعمل درد سر اند .. و از اونجایی که هیچ کدوم از اهالی این ساختمون هیچ اقدام لعنتی راجع به این قضیه نکردن پس خودم پا پیش گذاشتم . فقط یک ساعت از وقت پسر های من رو گرفت . صاحب خونه ی تو یه اشغال به تمام معنا بود پس این.. یه یک ساعتی بود که اونها کاملاً ازش لذت بردن.. مسئله بزرگی نبود… حالا تلفن لعنتی رو بگیر

ایا زمانی که گفته بود هر مردی که از سن ۱۳ سالگی به بعد به صورت من نگاه کرده با تصور صورت تو فانتزی بافی کرده… شامل خودش هم می شد ؟

اوه خدای من

با صدای ترسناک گفت

_ انی

ا بنابراین دستم را بلند کردم و به سرعت جعبه را گرفتم و زمزمه کردم

_ممنونم

_ یا مسیح

زمزمه کردم

_نمیدونم چه کار کنم تا به اندازه ی کافی ازت تشکر کنم

_ ازت در خواست ابراز حق شناسی کردم ؟

سرم را تکان دادم

_بنابراین الان این کارو می کنم ..از اون تلفن استفاده کن.. نفروشش.. اونو کنار نزار … اونو به طبقه بالا ببر… شارژش کن… بعد از تلفن استفاده کن… اینطوری میتونی از من تشکر کنی

زمزمه کردم

_خیلی خوب

زیر لب گفت

_ لعنت

و چرخید که برود…. تا انجا را رها کند

ایا همش همین بود؟

تمام این تلاش ها… پول …و ان تعریف و تمجید… و بعد همین طور می خواهد اینجا را ترک کند ؟

همانطور که اداشت نجا را ترک می‌کرد او را نگاه کردم…. خودم را در حالی یافتم که صدا میزنم

_ نایت؟

یک قدم نزدیک پیاده‌رو ایستاد… کمرش را چرخاند تا به من نگاه کند

نمی دانستم چه بگویم ..گفته بود هیچ انتظاری ندارد تا از او تشکر کنم اما می دانستم باید کار بیشتری انجام دهم ..شک داشتم بخواهد ناخن هایش را مانیکور کنم بنابراین نمی دانستم چه کار کنم

_انیا.. بهت گفتم کارهایی برای انجام دادن دارم

خودم را مجبور کردم تا خودم را جمع و جور کنم

بنابر این به سرعت گفتم

_ مچکرم

باور نمیکردم دارم از مردی که او را به ندرت می شناسم و به خاطر من صاحب خانه را کتک زده بود. تلفنی به من داده بود که می توانست قیمت یک ماشین دست دوم باشد …تشکر می کنم

نگاهم را برای چند ثانیه با نگاه خود گرفت….. سپس سرش را تکان داد و چرخید

و بعد…. دیگر انجا نبود

به اپارتمان خود رفتم…. گوشی قدیمی را پیدا کردم تا شماره تلفن تمام مشتری ها و دوستای قدیمی ام را از ان بیرون بکشم… در حین انجام این کار گوشی قدیمی ام خاموش شد …بنابراین به تخت خواب رفتم… به این طرف و ان طرف می چرخیدم …..

و وقتی بالاخره خوابیدم خواب نایت را دیدم

رمان ناجی قسمت چهارم کلیک کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...