ErrorException Message: Argument 2 passed to WP_Translation_Controller::load_file() must be of the type string, null given, called in /home/iiiair/public_html/wp-includes/l10n.php on line 838
https://98iiia.ir/wp-content/plugins/dmca-badge/libraries/sidecar/classes/دانلود رمان مجرمان فراری از مهرانه عسگری به صورت PDF رایگان - دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان

قالب و افزونه وردپرس

4.5/5 - (8 امتیاز)

دانلود رمان مجرمان فراری از مهرانه عسگری به صورت PDF رایگان

دانلود رمان مجرمان فراری از مهرانه عسگری به صورت PDF رایگان

دانلود رمان مجرمان فراری از مهرانه عسگری به صورت PDF رایگان

نام رمان: مجرمان فراری

نام نویسنده: مهرانه عسگری

ژانر رمان: جنایی_عاشقانه

خلاصه رمان:

خواهر و برادری از جنس نامردیهایی که روزگار در حقشان کرده و خانوادهیشان را با آتش از آنها جدا کرده.

خواهری که یک فرمانده است البته در زندگیاش  زیرا زیر بار غم و غصهها کمر خم نکرده.

برادری که او هم فرمانده است در خنداندن دیگران و شادی دل بقیه.

فرماندهی دیگری هم داریم که تنها لقبش فرمانده نیست بلکه خودش هم فرمانده  است.

دانلود رمان مجرمان فراری از مهرانه عسگری به صورت PDF رایگان

قسمتی از رمان جهت مطالعه و دانلود:

آرام و محتاط راه میرفت، تا اتفاقی که نباید پیش بیاید رخ ندهد با همهی وجود آرزو میکرد که کسی ندیده باشدش تا آن اتفاق دوباره تکرار نشود. بالأخره بعد از آن  همه استرس و تنشی که به سختی تحملشان کرده بود به جایی که مد نظرش بود رسید، زنگ را فشرد و منتظر ماند تا درب باز شود؛ صدای راه رفتن را که از آن طرف درب شنید نزدیکتر شد. درب که باز شد اول اسلحه و بعد قامت صاحبش که با روبند مشکی صورت خود را پوشانده بود نمایان شد و بعد صدای کلفت شدهای در فضا پیچید:

–     دستانت را بالا بگیر و برو عقب.
با خستگی زیاد درب را هول داد و وارد شد. صاحب صدا که از ورود غیرمنتظره ی او شکه شده بود هول شد و گلوله ای خیلی ناگهانی شلیک کرد. خشک شده به سوراخ روی کت ارتشی اش که بر اثر گلوله ایجاد شده بود نگاه میکرد
صاحب صدا زودتر به خود جنبید و اسلحه را روی زمین انداخت و پا به فرار گذاشت که البته زیاد فایدهای هم نداشت چون او قدرت و سرعت بیشتری داشت. لحظهای بعد درحالی که در آن خانهی کوچک ولی پر از مهر ومحبت نقش تام و جری را بازی میکردند هرکدام سمتی ولو شدند.
–     آخ بوراب اگر گیرت بندازم خودت رو کچل فرض کن.
–     میخواستی اونطوری نیای داخل که منم بهت تیر نمیزدم.

–     بوراب!

–     بیخیال چی آوردی؟
–     نتونستم چیز زیادی پیدا کنم چون باید سریع بر میگشتم.
–     ای بابا پس امروز هم چیز زیادی عایدمون نمیشه.
شرمنده سرش را پایین انداخت و به سمت تنها اتاق خانه رفت، نخ و سوزن را برداشت و مشغول دوختن کت سوراخ شدهاش شد. بوراب درحالی که ناراحت از برخوردش با خواهر بزرگش خوراکیها را جابهجا میکرد در سر نقشه میکشید که چگونه از او معذرت خواهی کند.
ساعتی بعد بوی غذا در خانه پیچید. درب قابلمه را با شیطنت برداشت و درحالی که غذای مخصوصش را بو میکرد با خود گفت:

پیشنهاد نودهشتیا:

رمان آسمان گرگ و میش می‌شود | نیایش خطیب کاربر انجمن نودهشتیا

–     اینطوری از دلش درمیآرم.

غرق در رویایی که هربار در خواب میدید احساس خیسی کرد و بشدت از خواب پرید، بوراب با همان نگاه پر شیطنت بالای سرش ایستاده بود نگاه او خشک روی پارچ نارنجی رنگ دست بوراب شد و دوباره قبول کردند تا نقش تام و جری را با این تفاوت که تام این دفعه جری را میگیرد بازی کنند. بوراب از قصد داخل آشپزخانه دوید و او پشت سرش.

ناگهان بوراب ایستاد و فریاد زد:

–     این هم سوپرایز معذرت خواهی نازیاب خانم.

نازیاب با تعجب به قابلمهی وسط میز دایرهای شکل   خانهیشان نگاه کرد و با کمی مکث دستش را دراز کرد تا درب آن را بردارد که… .

سربازان به دستور فرمانده به سرعت درب مشکی رنگ خانه را شکستند و داخل شدند. هر سرباز عکسی از مجرمان فراری در دست داشت و هر چند ثانیه به چهرههای داخل عکس نگاهی میانداختند.

دستیار فرمانده که ازخانه بیرون آمد فرمانده مهلت حرف نداد و پرسید:

–     پیداشون کردید یا نه؟  دستیار فرمانده:

–     متاسفانه چیز بدرد بخوری این جا نیس. …

ناگهان سربازی داد زد: این غذا واقعا خوشمزه است!!

دستیار فرمانده و خود فرمانده با تعجب به سربازهایی که دور یک سرباز جمع شده بودند نگاه کردند.

درحالی که همهی سربازها از طعم آن غذای مخصوص واقعاً لذت

میبردند بوراب و نازیاب از روی پشت بام خانههای اطراف فرار میکردند.

–     کاش حدأقل غذا رو بر میداشتم تا گشنه نمونیم؛ اََه- اََه کوفتتون بشه سربازهای احمق.

–     چهقدر غر- غر میکنی، درحال حاضر جونمون باارزشتر از شکم جنابعالی است؛ طاقت بیار تا به یک جایی برسیم.

بوراب اوف کشداری گفت و به دنبال نازیاب برروی پشت بام خانهی دیگری پرید. بعد ساعتها فرار بالاخره به مسافرخانهای بیرون آن شهر از نظر بوراب خراب شده رسیدند و داخل شدند. در نگاه اول پیشخوان رنگ و رو رفته و بعد آن هم شومینهای که در دلش آتشی سوزان و گرمابخش داشت دیده می شد؛ بوراب به سرعت سمت شومینه رفت و کنارش چمبره زد، نازیاب علارغم میل باطنیاش که میخواست به بوراب محلق شود به سمت پیشخوان رفت و روبه پیرزن لاغری که یک ملحفهی کهنه آبی روی شانههایش انداخته بود گفت:

–     ببخشید من و برادرم از راه درازی اومدیم میتونیم امشب رو این جا بمونیم؟

پیرزن درحالی که سیگار تمام شدهاش را در زیر سیگاری کهنهاش لِِه میکرد با بداخلاقی گفت:

–     من حوصلهی سر و صدا ندارم، صبحانه ساعت هفت نهار ساعت دو  شام ساعت یازده  است یک دقیقه زودتر یا کمتر غذایی در کار نیست.

نازیاب درحالی که باچشمهای گرد به پیرزن بداخلاق نگاه می کرد به ناچار گفت:

–     باشه چشم.

بعد به ساعت روی دیوار که ساعت۵۹:۱دقیقه رانشان میداد، نگاه کرد وخواست با ذوق به بوراب خبر دهدکه میتوانند به شکم گرسنهیشان حالی بدهند که ساعت با لجبازی، عقربهی کوتاه و بلند دقیقه و ساعت را بر روی ۲ نشاند. لحظاتی بعد صدای خر و پف بوراب در فضای اتاق کوچک مسافرخانه پیچیده بود نازیاب با سردرد ناشی از کابوس همیشگیاش چشم غرهای به بوراب رفت و به دلیل بیخوابیهای شبانه روزیاش فکر کرد همان خاطرهی دوران بچگی، خاطرهی قتل پدر و مادرش، زنده- زنده زجر کشیدن شان را، تمام شب جیغهای مادرش را می شنید ولی لب نمیزد تا آنها خطری برای جان تنها برادرش نباشند؛ بوراب تنها یادگار پدر و مادرش بود. به ساعت نگاه کرد ساعت ۶ بود تا ساعت ۱۱ نه تنها بوراب بلکه خودش هم نمیتوانست گرسنگی را تحمل کند همان کت ارتشی که از صبح تا الان پوشیده بود را از زیر پاهای بوراب به هزارفلاکت بیرون کشید و آماده شد تا برود و برای نالههای شکمهایشان درمانی پیدا کند .همانطور که به اطراف نگاه میکرد به سمت دکهی بسته رفت و با آموختههای این چند سال درب آهنی دکه را باز کرد و داخل شد؛ اول از همه پول و بعد خوراکی برداشت؛ از این کار متنفر بود ولی مجبور بود حداقل برای زنده ماندن مجبور بود.

با فضولی گوش به درب اتاق خواهر و برادر غریبهای که از ناکجا آمده بودند چسبانده بود تا حداقل درموردشان اطلاعاتی پیدا کند، حدود سه ساعت قبل دخترک با پاکتهای پر از خوراکیهای مختلف و تازه به مسافرخانه برگشته بود و الان بدون هیچ سر و صدایی در اتاق بودند؛ چهرهی پسرک با آن موهای مشکی رنگ وچشمهای آبی برایش زیادی آشنا بود

البته حق هم داشت چهرهی بوراب چهره ای نبود که به این آسانیها از یاد کسی برود.

 سربازان همهی شهر را به    دستور فرمانده زیر و رو کرده بودند از نظر سربازان گویی بوراب و نازیاب، مانند قطرهای آب به درون زمین نفوذ کرده و از نظرها غایب بودند اما آنها خبر نداشتند که آن دو مسافر، مسافرخانه ای بیرون از شهر بودند.

نازیاب با خنده گفت:

–    آرومتر خفه نشی.

بوراب با دهن پر گفت:

–    نمیدونی چقدر گشنم بود اون خوراکیهای توهم نقش پیش غذا رو بازی کردن یک ذره هم ازگشنگیم کم نکردن.

نازیاب درحالی که چپ- چپ نگاهش میکرد گفت:

–    والا معدهی گاو هم بود الان پر شده بود، کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته.

بوراب با پررویی زبون درازی کرد که تیکهای از غذای داخل دهانش بیرون افتاد و باعث چین بینی نازیاب شد. درحالی که آن دو درحال کل- کل بودن پیرزن، صاحب مسافرخانه درحال نوشتن نامهای به سازمان بود؛ دیروز وقتی پستچیهای مخصوص سازمان از طرف سازمان نامه آورده بودند به همراه نامه عکسهای مجرمان را هم آورده بودند و پیرزن فهمیده بود چرا انقدر قیافهی بوراب برایش آشنا است و شروع به نوشتن پیامی به دفتر پست سازمان کرد تاهم مجرمان را تحویل بدهد و هم پاداشی هنگفت بدست بیآورد.

این مطلب از دست ندهید!
دانلود رمان جادوی زمان از سپیده شبان به صورت PDF رایگان
  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مجرمان فراری
  • ژانر: جنایی_عاشقانه
  • نویسنده: مهرانه عسگری
  • ویراستار: سایت نودهشتیا
  • طراح کاور: N_zeynali
  • تعداد صفحات: 155
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=3217
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

<> DMCA.com Protection Status
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • زهرااین رمان یکی از بهترین رمان هایی بود خوندم هیچ جا شبیهش پیدا نمیشه...
  • راحلهسلام.فصل دوم کی اماده میشه؟داستان قشنگیه...
  • یارایکی به من بگه لینک دانلود کدوم گوریه؟...
  • آلمارمان جذابیه منتظرش بودم...
  • الیبهترین رمانی بود که خوندم لطفا سریعتر فصل دومشو بزارید...
  • رهاخیلی عالی...
  • مریماسم جلد دومش چیه؟...
  • lvdlعالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ترین رمانی بود که خ...
  • دلیبعد از اینهمه وقت رمان خوندن تازه فهمیدم قلم خوووب یعنی چی فک کنم سخت ترین کار پ...
  • ALBAهنوز نخوندم ولی به نظرم خوبه :)...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.