دانلود رمان ناجی قسمت دوم :

فصل ۲

روی بالکن نشسته بودم …خورشید گرم بود و یک قطعه نان توست در دست داشتم …میخواستم ان را گاز بگیرم که متوقف شدم.. گردنم را چرخاندم و از بالای شانه ام به پشت سر نگاه کردم

نایت داشت به طرف من حرکت می کرد.. لباس های تیره و زیبا به تن داشت.. موهای تیره.. بلند و و جذابش به خاطره خوابیدن در هم ریخته بود.. نگاهش روی من بود …احساس کردم لبهایم به طرف بالا متمایل می شود.. زمزمه کردم

_هی

پاسخم را نداد ….امد و دست‌هایش را داخل موهایم فرو برد ….سرم را به طرف عقب داد….حرکت خشنی بود و باعث شد لذت در سراسر بدنم به جریان دراید… انقدر که احساس کردم لبهایم از یکدیگر جدا شدند ..صورت جذاب و گیرایش را دیدم که به طرف من می‌امد …..چشمهایم را بستم و منتظر بودم که لبهایش به لبهای من برخورد کند

……………………………..

چشمهایم را باز کردم و دیدم که در اتاق خانم هردون نشسته ام …البته میزی که روی ان نشسته بودم برای من کوچک بود.. تقه ای به در زده شده بود و چشم همه بچه ها به طرف ان رفت….. و احساس کردم که قلبم فشرده شد و معده ام زیر و رو شد

این را به خاطر می اوردم . هرگز ان را فراموش نمی‌کنم …هرگز …هرگز…

هرگز…

خانم هاردون از پشت میزش… از جلوی اتاق …بلند شد و به طرف در حرکت کرد.. اونجا نرو… نرو…اون درو باز نکن….

ذهنم فریاد می کشید اما من پشت میزی که برای من خیلی کوچک بود نشسته بودم و تنها نگاه میکردم . قادر نبودم حرکت کنم …قادر نبودم هیچ کاری انجام دهم ..فقط انجا نشسته بودم …ناتوان… قرار بود به زودی سرگردان و اواره شوم …..و برای همیشه گم شوم

پشت در ناپدید شد و چشمهای من به ان چسبیده شده بود …منتظر بودم….. منتظر بودم……..

به داخل اتاق امد و نگاهش مستقیم به طرف من بود… این را هم به خاطر می اورم… هرگز فراموش نخواهم کرد… هرگز… هرگز…

هرگز…..

حالت چهره اش مهربان و حساس بود . تحت فشار و در درد و رنج

نه.. نه.. نه.. نه ..نه…

سپس او به داخل اتاق امد……نایت…..حالت چهره اش خونسرد بود . هیچ چیزی از ان نمی توانستم بفهمم . اما احساس اسودگی خاطر شدیدی به طرفم امد. این طوری نبود که همواره این اتفاق می‌افتاد.. این بار متفاوت بود ..بهتر بود…در دنیای ان بیرون یک بچه نمی توانست کنترلی روی هر اتفاقی که برایش می‌افتد یا هر چیزی که از او جدا خواهد شد داشته باشد….اما من او را داشتم…. او را داشتم….

نایت انجا بود . قد بلند.. قوی.. و خطرناک… می توانستم به او تکیه کنم… همیشه برای من انجا خواهد بود

بدون تردید به طرف میز من حرکت کرد . خم شد و دست مرا گرفت . انگشت هایش که به دور دستم بسته می شدند گرم و محکم بودند…. مرا از روی میز بلند کرد

درسته.. خوب بود …این خوب بود …می توانستم با این مواجه شوم …می‌توانستم با درد مواجه شوم… با چیزی که از دست میدهم… اگر نایت کنارم باشد… می توانستم با این مواجه شوم

انگشت هایم به دور انگشت هایش پیچیده شدند و دستش به نرمی دست مرا فشرد … و مرا از اتاق بیرون برد ….چشم تمام همکلاسی هایم روی من بود… سر معلم کمی به طرفی چرخید …چشم هایش روشن بودند…. اشک در چشم هایش می درخشید

همانطور که از کنار او میگذشتم به طرف خانم هاردون زمزمه کردم

_من نایت رو دارم… قراره همه چی خوب بشه

سرش کمی تکان خورد …حالت چهره اش سر در گم شد و چشم هایش به طرف نایت کشیده شدند

نایت مرا از در بیرون برد و مرا به طرف دردی غیر قابل تحمل کشاند

دردی که اینبار می دانستم نایت می تواند ان را برایم کمتر کند

………………………………….

از کلاس درس مقطع دوم دبستانم بیرون رفتم …..نایت رفته بود …و من میان یک عالمه اب.. که به طرف انتهای راهرو جریان داشت غوطه ور بودم . سعی کردم به دستگیره ی یک در خودم را بچسبانم . هر چیزی که بتوانم ان را بگیرم . اما به طور غیر قابل کنترلی داشتم به طرف یک دیوار در انتهای راهرو کشیده می شدم . سپس من و اب… از دیوار عبور کردیم . دیوار منفجر شد و من داخل رودخانه ای پر اب بودم . طبیعت تمام اطراف من بود .

جران رودخانه شدید بود و من ناتوان بودم . تخته سنگی سر راهم بود اما قبل از انکه با ان برخورد کنم و متلاشی شوم موجی امد و من را به کناری زد . سعی کردم بجنگم …دست ها و پاهایم را حرکت میدادم …سعی می‌کردم خودم را به کنار رودخانه برسانم… اما هیچ چیز مسیری که در ان قرار داشتم را تغییر نمی داد… به کنار رودخانه نگاه کردم و دیدم که ویویکا در امتداد ان میدوید.. دهنش باز بود… چشم هایش ترسیده …فریاد می کشید… اما هیچ صدایی از ان بیرون نمی امد …به زمین افتاد …روی دستها و زانو هایش…. و سپس ناپدید شد

سپس ساندرین مانند ویویکا ظاهر شد و در کنار رودخانه می دوید …چشمهایش به روی من بود… ترس از صورتش کاملا پیدا بود… اما ناگهان نیک کنار او پدیدار شد و او متوقف شد….. به او نگاه کرد… لبخند زدهپ و خودش را میان بازو های او انداخت ….. شروع به بو*سیدن کردند

سپس به طور عجیبی…. زیرا او را سالها ندیده بودم… دوس*ت پسر زمان دبیرستانم انجا بود.. سین… او هم کنار رودخانه می دوید… دستهایش به شدت تکان می‌خوردند و دستوراتی می‌داد… این را می دانستم …اگر چه هیچ صدایی از لب هایش خارج نمی‌شد… کاری که گفت را انجام دادم …اما هیچ کمکی نکرد… موج خروشان رودخانه به طور خشونت امیزی مرا به این طرف ان طرف می چرخاند

_انیا

فریاد کشید …صدایش مانند این بود که دارد شکنجه می شود… سپس به یک درخت برخورد کرد و ناپدید شد

و سپس خاله ام را انجا دیدم…. هیچ حرکتی نمی کرد ….فقط انجا ایستاده بود …بازو هایش را روی سینه در هم قفل کرده بود و نیشخندی روی لب داشت

همانطور به حرکت ادامه میدادم و بنابراین نتوانستم دیگر او را ببینم ….همانطور که با جریان رودخانه مبارزه می کردم بی نهایت خسته وحشت زده شدم …قرار است با یکی از ان صخره ها برخورد کنم… این را می دانستم….. این را می دانستم…

نه…. نه…. وقتی دیدم رودخانه به یک ابشار منتهی می شود ترسی عجیب سراسر بدنم را تسخیر کرد .. انجا میان اب بودم… تنها… گمشده …میان جریان خروشان که نمی توانستم با ان مبارزه کنم و داشتم به طرف نیستی ….با سرعت حرکت میکردم

سپس او را احساس کردم …..و سرم به طرف کنار رودخانه چرخید

نایت……. او کنار رودخانه نمی دوید …..بدون تردید به داخل اب افتاد….. بدن قوی و نیرومندش میان اب حرکت می کرد….بازوهای قوی اش او را مستقیم به طرف من می‌اورد

خدایا شکرت…نایت

خدایا شکرت…. دیگر قرار نیست به تنهایی با نیستی رو به رو شوم

من دیگر نایت را داشتم

به من رسید ….بازوهایش به دور من بسته شدند… یک دستش میان موهای خیسم فرو رفت و سرم را گرفت…. بازوهایم را محکم به دور او انداختم و به او چسبیدم …زمزمه کردم

_ تو اینجایی

پاسخی نداد ….تنها به چشمهایم نگاه کرد و محکم مرا گرفته بود

و با هم از ابشار به پایین سقوط کردیم… هر دو با هم ….در حالی که محکم یکدیگر را گرفته بودیم به داخل نسیتی فرو رفتیم

………………………….

چند بار پلک زدم و بدنم از جا پرید. هنوز هم به خاطر خوابی که دیده بودم ترس در وجودم بود به سنگینی نفس می کشیدم و سعی می کردم ان رویا را فراموش کنم . چنین رویا هایی را زیاد می دیدم . از زمانی که کلاس دوم دبستان بودم اغاز شدند . وقتی بیدار میشدم انها را بخاطر می اوردم . به وضوح و روشنی . هر شب اتفاق نمی‌افتاد اما بطور مداوم انها را می دیدم . گاهی اوقات انها خوب بودند . گاهی اوقات ترسناک بودند . سعی کردم نفسم را ارام کنم و اثرات خواب را از خودم دور کنم

سپس روی یک ارنج بلند شدم و موهای خیسم را از روی چهره‌ام کنار زدم و به طرف پنجره نگاه کردم . به پرده های پاره پوره که جزوی از این اپارتمان بودند…می‌توانستم لایه‌های ملحفه‌های ارزان قیمتی که خیلی وقت پیش انها را خریده بودم و حالا دیگر کاملاً مندرس شده بودند را احساس کنم …می دانستم بعد از انکه تلفن جدیدم را خریداری کردم می بایست برای خریدن ملحفه های راحت و جدید پول پس انداز کنم

سعی کردم این حقیقت را …که هنوز هم می‌توانستم بازی های نایت که محکم به دور بدنم پیچیده شده بودند را احساس کنم… نادیده بگیرم

…………………………………………………

فصل ۳

بعد از انکه پارک کردم . به طرف صندوق عقب باعجله حرکت کردم.. ان را باز کردم و کیفم را که پر از خوار و بار بود .. برداشتم …ان را روی شانه انداختم… سپس دو کیسه دیگر را هم به دست گرفتم… سپس یکی از انها را روی سیمان پارکینگ سرباز قرار دادم . در صندوق عقب ماشین را بستم . دوباره ان را به دست گرفتم و به سرعت حرکت کردم

حالا چهارشنبه بود و از روز شنبه که در مهمانی که نیک برگزار کرده بود شرکت کرده بودم خواب نایت را می دیدم … و نمی توانستم او را از ذهنم بیرون کنم

می دانستم چرا …چندین دلیل وجود دارد… یکی اینکه… او جذاب بود …ممکن بود ترسناک باشد اما ترس هرگز باعث نمی شد که متوجه جذابیت کسی نشویم… یا حداقل نه مردی به جذابیت او …دو… او مرد مرموزی بود …لبخند نمیزد و زیاد صحبت نمی‌کرد ….می دانستم از روسی ها خوشش نمی امد… می دانستم پارتی هایی را که با صدای بلند باشد دوست ندارد …. همچنین از اینکه ادم های زیادی به داخل خانه‌اش بیایند هم خوشش نمی‌امد…. می دانستم او پول زیادی دارد ….اما به جز اینها هیچ چیز دیگری نمی دانستم

حتی نام فامیل او را هم نمی دانستم …اگرچه نمی خواستم …اما مرا شگفت زده می کرد… سوم اینکه …وقتی مرا از زمین بلند کرده بود می توانستم ماهیچه‌های قوی و سخت شانه‌هایش را ….و قدرت بدنش را احساس کنم ….و این مرا تحت تاثیر قرار داده بود
و در اخر واکنش او نسبت به ساختمانم مرا رنجانده بود . او مرا از خشم و شخصیت خودش در امان نگه نداشته بود . هیچ کسی نمی‌تواند هم حسن نیت و ادب و مهربانی نشان دهد و مواظب باشد تا به احساسات کسی صدمه وارد نکند ….هم با این شکاف طبقاتی که بین ما وجود دارد… همانطور که او به وضوح نشان داد… با دیدن محل سکونت محقر من چنین واکنشی نشان دهد

این رفتار ها با هم جور نبودند و این مرا ازار می داد

همانطور که ساختمان را دور می زدم و از پله های رودی ساختمان بالا میرفتم تمام این افکار در ذهنم بود . همانطور که حالا روزها بود به انها فکر میکردم. همچنین با خود فکر می کردم چرا چنین افکاری در ذهن دارم ؟ از انجایی که دیگر هرگز ان مرد را نخواهم دید ؟

نمی‌توانستم این حقیقت که این فکر ناراحت کننده است را انکار کنم

همانطور که با اولین نگاه فهمیده بودم نیک سبرین یک عوضی به تمام معنا است با اولین نگاه می دانستم که نایت …حالا اسم فامیلش هر چه که باشد …مرد خطرناکی بود . من و نایت دیگر هرگز راهمان به هم برخورد نخواهد کرد . ……نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و ارزو کنم که اینگونه نباشد

که فکر دیوانه واری بود

دستم را روی در جلوی ساختمان قرار دادم و ان را به داخل هول دادم …و همزمان به طرف جلو حرکت کردم …و مستقیم به در برخورد کردم . زیرا باز نشد ….سپس چند بار پلک زدم

سپس دوباره ان را هول دادم ..تکان نخورد… چه کوفتش بود ؟ از داخل ساختمان حرکت‌هایی مشاهده کردم و مردی که شلوار خاکستری پوشیده بود و روی لباسش برچسبی بود که نوشته بود ” تری از شرکت آویونیک ” با لبخندی بر لب به طرف من حرکت می کرد. بطور اتوماتیک من هم به او لبخند زدم. دستش را روی دستگیره داخلی قرار داد و در را باز کرد

همانطور که در را برایم باز نگه داشته بود گفت

_ همه همین کار رو انجام میدن

همانطور که به داخل می رفتم به او خیره شدم و او لبخندش را هنوز روی لب داشت.. به من گفت

_یادداشتی توی واحد شما هست که کد روی اون نوشته شده . به در نگاه کردم و سپس به مرد پرسیدم

_درست شده ؟

سرش را تکان داد

_صفحه کلید و کل سیستم

واو

سپس خیلی زود نگاهم به طرف اسانسور که دور ان پلاستیک کشیده شده بود و علائمی روی ان بود که میگفت ” اسانسور در حال تعمیر است ” کشیده شد

دوباره به مرد نگاه کردم

_داری اسانسور رو درست می کنی ؟

سرش را تکان داد

_ نه ..درست شده . کاملاً همه چی تعمیر.. و قطعات خراب شده تعویض شدند

دوباره به من نیشخند زد

_ اگه توی یکی از طبقات بالایی زندگی می کنی همین حالا کمک بهت رسیده

اگرچه هرگز از اسانسور استفاده نمی‌کردم اما زمزمه کردم

_باحاله

این هم یکی دیگر از ترس های غیرمنطقی ام بود که داشتم . احساس می کردم اسانسورها سقوط خواهند کرد و مرا به کام مرگ خواهند کشاند . تا جایی که بتوانم از انها دوری می کنم و از انجایی که می توانستم دو طبقه پله را بالا بروم پس دقیقا همین کار را می‌کردم

متوجه شدم نیشخندش بزرگتر شد.. یک بار دیگر به نوشته ای که روی لباسش بود…. و سپس به خودش نگاه کردم

_ ایا این شرکت متعلق به تعمیر هواپیما نیست ؟

شانه اش را بالا انداخت . هنوز هم نیشخندی روی صورتش بود

_ رئیس مرد خوبیه اما زیاد اهل صحبت کردن نیست . اگرچه من از اسانسورها هم سر در میارم . ….اگرچه زیاد از کلمات استفاده نمیکنه اما مطمئنم در ذهن خودش خیلی صحبت کرده… ادم محترمیه بنابراین کسی به روش نمیاره

_اه…خوب مچکرم که اونو تعمیر کردید

و به طرف پله ها شروع به حرکت کردم . از پشت سر گفت

_ خواهش می کنم عزیزم

از بالای شانه به او لبخند زدم و به طرف پله ها به راه افتادم

جیززز… با خود در فکر بودم که ایا صاحبخانه عوضی… استیو… بلیط لاتاری برنده شده بود ؟

به طبقه سوم رفتم.. به طرف سالن چرخیدم و ناگهان از حرکت باز ایستادم …چارلی … کسی که وظیفه تعمیر و نگهداری ساختمان را به عهده داشت و به ندرت او را می دیدیم… روی نردبان رفته بود و داشت لامپ را تعویض می کرد . وقتی مرا دید گفت

_هی انیا

به طرف او حرکت کردم

_هی چارلی

کنار نردبان ایستادم و به طرف بالا نگاه کردم

_کسی زیر استیو اتیش روشن کرده ؟ یه نفر با بازرس ساختمان تماس گرفته یا یه همچین چیزی ؟

از نردبان پایین امد و به من نیشخند زد

_ هیچ عقیده ای ندارم.. اگرچه شک دارم چنین چیزی باشه.. فقط وقتی دیدمش حسابی سر و صورتش به هم ریخته بود و لبهاش ورم کرده بود . تعجب می‌کنم چطور میتونست صحبت کنه . چشمش کبود شده بود و نمی تونست اون ها رو باز نگه داره و یه جورایی مسخره راه میرفت . کاملا دهنش سرویس شده بود ..احتمالا کار گریسون بوده .. چون همسرش باردار شده و نمیدونه این وضعیت رو دیگه تحمل کنه

میتوانستم درک کنم . او مرد بسیار خوش اخلاق و مودبی بود . همواره لبخند میزد و هر موقع که کسی را میدید که وارد ساختمان شده در را برایش باز نگه می داشت . همچنین عاشق همسرش بود و می دانستم که به طور مداوم با صاحبخانه صحبت می کند . اگرچه فکر می‌کنم به خاطر تذکرهای پیاپی که به صاحب خانه داده باعث شده استیو عصبانی شده و با او دعوا را بیندازد… و او تنها از خود دفاع کرده

طرفدار خشونت نبودم اما نمی‌توانستم به یک اسانسور … یه سیستم امنیتی خوب و راه رویی روشن که باعث می‌شد دیگر ساختمان ظاهر شومی نداشته باشد.. نه بگویم.. چارلی ادامه داد

_ و همچنین یه برنامه ماهانه گرفتم که حتی اگه لامپ‌ها به تعویض نیاز نداشته باشن…اما هر ماه به اینجا بیام و همه اونها رو تعویض کنم

به او خیره شدم و زمزمه کردم

_واقعا ؟

_واقعا شیرینم . شوخی نمیکنم . اگرچه من هم وقتی استیو به دیدنم اومد شوکه شده بودم اما وقتی نتایج گفتگویی که با او شده بود رو روی صورتش دیدم دیگه برام چندان تعجبی نبود . یه عمره که داره با اهالی این ساختمان بدرفتاری میکنه و بالاخره تلافیش رو سرش دراوردند . اگه نمیخوای کسی دهنتو سرویس کنه پس نباید دهن کسی رو سرویس بکنی… گاهی اوقات ممکنه طرف مقابل از تو گردن کلفت تر باشه

این فلسفه چارلی در این ۵ سالی بود که این جا زندگی می کردم… اگرچه اغلب اوقات فلسفه هایش شامل فحش ها و ناسزاها می‌شد اما به طور عجیبی همواره درست بودند

_ من از اون ادم هایی نیستم که سر به سر دیگران بزارم

به من لبخند زد

_ فقط گفتم این نصیحت رو داشته باشی شاید یک روز بخوای نیمه تاریکت رو نشون بدی

_ نصیحتت توی گوش من فرو رفته چارلی

لبخندش بزرگتر شد ..همانطور که حرکت می کردم گفتم

_بعدا میبینمت عسلم

_ بعدا شیرینم

نردبان را گرفت و به پایین راهرو حرکت کرد . در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم ….کاغذی که از لابلای در وارد اتاق شده بود و روی زمین قرار داشت را دیدم … در را بستم… کاغذ را نادیده گرفتم و به طرف اشپزخانه رفتم تا وسایلم را انجا قرار دهم… سپس دوباره برگشتم …خم شدم و کاغذ را برداشتم.. ان را چرخاندم… روی ان یک پیغام فتوکپی شده بود

مستاجر عزیز :

سیستم امنیتی ساختمان تعمیر شده . کد جدید ۷۷۴۹ است . این کد ماهانه تغییر پیدا خواهد کرد و شما از تغییرات ان با اطلاع خواهید شد . همچنین یک هفته قبل از انکه کد تغییر کند از طریق ایمیل به شما اطلاع داده خواهد شد. اگر ایمیل شما در اختیار ما نیست با ما در تماس باشید

در طی دو هفته بعد چارلی قفل های امنیتی و زنجیر روی تمام درها نصب خواهد کرد

در طی این هفته های کاری از شما به خاطر صبوری تان تشکر می کنیم

مدیریت

به یاد داشت خیره شدم . در طی سال هایی که اینجا زندگی میکردم اولین باری بود که چنین یادداشتی به دستم میرسید . و همچنین در طی یک میلیون سال هم انتظار نداشتم با این زبان مودبانه درخواست شود . ان هم از طرف مدیریت… یا همان استیو خودمان… سپس چشم‌هایم به طرف در کشیده شدند … تنها یک قفل کوچک روی ان بود که به سختی در را بسته نگه می داشت.. تاکنون به ان فکر نکرده بودم اما همان‌طور که به در خیره شدم… لرزشی از ستون فقراتم بالا امد…. نایت به در خیره شده بود و چیزی که میدید او را عصبانی کرده بود ….و حالا یک دفعه از ناکجا اباد ….اگرچه راجع به ان اصلا شکایتی ندارم ….یک نفر دارد قفل تمام درها را تعویض میکند

” عزیزم لطفاً بهم بگو تو توی طبقه اول زندگی نمیکنی “

او به اسانسور نگاه کرده بود…متوجه لامپهای داخل راهرو شده بود

ان لرزش دوباره به سراسر بدنم تزریق شد

زمزمه کردم

_اوه خدای من

شنیدم که چارلی از پشت در می گوید

_ خودم دارمش

صدای دیگری که گفت

_ دارمش

شنیدم…

صدای همسایه احمقم …که علاقه ای به کار کردن نداشت و کمی عجیب و غریب به نظر می رسید و نمیدانست چطور کرایه خانه اش را بپردازد.. و اسمش دیک بود …که خود گویای همه چیز است….. بود

چارلی با قاطعیت گفت

_نه گفتم ..خودم دارمش

سپس صدای کوبیده شدن در واحدم به گوش رسید

به طرف ان حرکت کردم . از سوراخ روی دربه بیرون نگاه کردم و دیک و چارلی را دیدم که بیرون ایستاده اند و اگرچه دیک انجا بود اما چارلی هم بود …بنابراین در را باز کردم

_هی

چارلی پاکت نامه بزرگی را به طرفم گرفت

_این برای تو اومده . دیک رسید رو دریافت کرده . حالا قراره دیک بره به اپارتمان خودش ..در رو ببنده ..یه جا بشینه و به بچه خرگوش ها فکر کنه

به چشمهای دیک نگاه نکردم . لب هایم را به هم فشردم. معنای حرف های چارلی را درک میکردم اما می دانستم اگر دیک به بچه خرگوش ها فکر کند احتمالاً در ان فکر یا انها را می سوزاند یا شکنجه می دهد

پاکت نامه را از او گرفتم

_ متشکرم . اه….

نگاهم به طرفه دیک کشیده شد.

_… پسر ها

روی پاکت برچسب ای بود که روی ان تایپ شده بود ” انیا “

چارلی با حالت معناداری گفت

_بعدا انیا

به صورتش نگاه کردم می توانستم از چهره اش بخوانم که به من می‌گوید در لعنتی را ببندم و ان را قفل کنم زیرا می دانست دیک یک عوضی به تمام معناست و نمیخواست او جایی اطراف من باشد

_درسته بعدا

همان کاری که از من انتظار میرفت را انجام دادم.. سپس در را قفل کردم.. اما ذهنم روی چارلی یا دیک یا فعالیت های ناگهانی که در ساختمان در حال انجام بود و مشخصاً با هزینه زیادی در حال بالا بردن امنیت ساختمان است نبود… ذهنم روی پاکت نامه ای بود که هیچ ادرسی روی ان وجود نداشت… همچنین هیچ اسمی روی ان نبود و من چیزی سفارش نداده بودم

ان را به اشپزخانه بردم و با چاقو در ان را باز کردم . جعبه ای درخشان و مشکی به همراه یک بیزینس کارت از داخل ان به بیرون سر خوردند. به جعبه خیره شدم… سپس مقوایی که ان را پوشانده بود را کشیدم.. ان را باز کردم و محتویات را بیرون کشیدم….. سپس سر جایم خشکم زد… و به ان خیره شدم…. در میان دستم.. در کاغذی درخشان و جدید…. گوشی موبایلی قرار داشت که هرگز مانندش را ندیده بودم ….صفحه بسیار بزرگی داشت…. به جعبه نگاه کردم و مارک ان را مشاهده کردم… هرگز ان را نشنیده بودم… دوباره به گوشی نگاه کردم… ناگهان متوجه شدم قلبم به شدت می تپد ….گوشی و جعبه را روی میز قرار دادم و کارتی که همراه ان بود را برداشتم . ان را چرخاندم و به کلمات سیاهی که روی ان نوشته شده بود خیره شدم

نوشته شده بود :

انیا

هیچ زنی نباید بدون یک تلفن که به خوبی کار میکنه باشه

ن

دوباره ان حس عجیب و لرزش را در سراسر بدنم احساس کردم . هیچ دوست و مطمئنم خانواده و همچنین همکاری که چنین کاری برایم بکند و اول اسمش ” ن ” باشد را نمی‌شناختم ..به جز

نایت که نمی دانستم نام فامیلش چیست

زمزمه کردم

_اوه خدای من

تلفن به صدا در امد و از جا پریدم

سپس کارت را به زمین انداختم و به سرعت به طرف تلفنم که ان طرف اتاق قرار داشت حرکت کردم . وقتی ان را مقابل گوشم قرار دادم گفتم

_ سلام

_اینو داشته باش . روز چهارم تقریباً تمام شده و هیچ… تماس… لعنتی…. گرفته نشده

ساندرین

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اتفاقات امروز را از سرم بیرون کنم …..و همچنین کسی که فکر میکردم مسئول انجام شدن این اتفاقات باشد

_عسلم…

_من بهش کمک کردم حدود ۳ ساعت اون خونه رو تمیز کنه…. تا خود صبح

چیزی که تا حالا چندین بار ان را به اشتراک گذاشته بود را دوباره به خاطرم اورد . سپس چیزی به من گفت که نفسم را گرفت . چیزی که در دو روز گذشته با من درمیان نگذاشته بود …بلکه تنها راجع به نیک سیبرین بد دهنی می کرد

_برادرش برگشت . اون یه عوضی بداخلاق به تمام معناست . با هر دوی ما بدرفتاری کرد و من اینو تحمل کردم . کمکش کردم اونجا رو تمیز کنه و بعدش از تمام کارت های آسم استفاده کردم و دوبار بهش حال دادم… قول داد باهام تماس میگیره….. و هنوز این کار رو نکرده . میدونم می بایست دو روز طول بکشه… یا فوقش سه روز …اما ۴ روز ؟

به این حقیقت که نایت برادر نیک بود فکر کردم و به او خاطر نشان کردم

_ ساندرین ..کلمه عوضی روی پیشونی این مرد حک شده

فریاد کشید

_من بهترین حرکتم رو نشونش دادم

و من به خود پیچیدم . سپس به ارامی با خود قبول کردم که او باید خودش متوجه این موضوع شود و من باید اجازه دهم تا حقیقت را خودش بفهمد . فکرهای عجیب و ترسناکی راجع به این احتمال که نایت چنان کبودی ها و جراحت هایی به صاحب خانه ام داده باشد و اینکه برای من تلفنی بی نهایت گرانقیمت فرستاده ….داشتم و می بایست حرکت بعدی ام را شکل دهم …باید ساندویچ درست کنم… و به حرکت بیفتم.. تا کلاس را از دست ندهم . کارهایی برای انجام دادن داشتم

ساندرین به من یاداوری کرد

_خودم میدونم ..میدونم ..که هیچ کس چنین حرکتی نشونش نداده . امکان نداره ..و امکان نداره …که ادای اینو که از اون حرکت لذت برد رو در اورده باشه . این رو هم میدونم

ساکت ماندم اما ساندرین این گونه نبود

_و برای تجربه بار دوم پیشم برنگشت ؟ از من درخواست نکرد که باهاش بیرون برم ؟ هیچ کاری انجام نداد ؟ چهار بار باهاش تماس گرفتم و همونطور که خودت میدونی این قانون طلایی من رو که فقط یک بار تماس بگیرم رو میشکونه …۴ پیغام خصوصی و هیچی… هیچ پاسخی دریافت نکردم

در ذهنم به او گفتم دیگر ساکن شود اما چند ثانیه دیگر به او فرصت دادم

سپس به او گفتم

_ عزیزم متاسفم.. اون یه عوضیه همه اونها عوضی ان و بعدا راجع به این صحبت میکنیم ..اما میدونی که باید به کلاس برسم

به من گفت

_انیا این پسر برای من همونیه که یه عمره منتظرش بودم

_ نه ساندرین این پسر یه ادم بی ارزشه و یکی از رفتارهای بعد اون رو قبلا بهت یاداوری کردم..و اون هم این بود که پیشنهاد داد با تو و بهترین دوستت رابطه سه نفره داشته باشه

این حرف را رد کرد

_همه پسرا اهل چنین کارهای مزخرفی ان

_ بله اما پسر هایی که قراره مرد ایده الت باشن مطمئناً چنین کارهایی نمی کنن

پاسخی نداد.. اما هربار که حق با من بود پاسخی نداشت . بنابراین دوباره گفتم

_باید به کلاس برسم

زمزمه کرد

_ لعنت به من

می‌دانستم دارد به منطقه دلسوزی برای خود…. و اینکه من چقدر ادم بدبختی ام … وارد می شود . باید مانوری اجتناب‌ناپذیر انجام دهم و خیلی سریع این کار را بکنم و گرنه به طور جدی دیرم میشود و کلاس را از دست خواهم داد

قول دادم

_ساندرین این اخر هفته ..هر وقتی خود تعیین کنی… با هم صحبت می کنیم

_ درسته و شاید باید شنبه شب بریم بیرون …شاید اون هم اومده باشه بیرون

خدایا جدی ؟

_وقتی شنبه اومدم ناخن هات رو لاک میزنم و راجع بهش باهم صحبت می کنیم . حالا باید برم

زمزمه کرد

_چهار روز انیا

میدانستم که به ان منطقه که از ان می ترسیدم خزیده و حالا دارد سعی می کند من را هم با خودش نگه دارد . نفس عمیقی کشیدم سپس قاطعانه گفتم

_ شنبه ساندرین

کمی مکث کرد

_ درسته به وایو زنگ می زنم . بعدا

سپس تلفن را قطع کرد

خدایا ساندرین

همانطور که تلفن را قطع میکردم به خودم یاد اوری کردم که چیزهایی دوست داشتنی راجع به او وجود دارد. مثلاً وقتی وایو بطور بدی با یک نفر به هم زده و به هیچ عنوان دوست نداشت راجع به ان صحبت کند …من به اندازه کافی با کلاس ها و کارم مشغول بودم که نمی‌توانستم توجه ام را انگونه که می خواهم به او بدهم.. اما ساندرین هر روز با او تماس می گرفت و تقریباً هر شب به خانه اش میرفت و او را سرگرم نگه میداشت… و وقتی من بدجور مچ پایم پیچ خورده بود ساندرین بود که همه چیز را رها کرد و به سرعت به طرف من امد و مرا به دکتر برد و راه رفتن را برای من اسان می‌کرد و مدام به من کمک می‌کرد ….و نه تنها ساندرین یکی از مشتری های من بود بلکه مرا به تمام دوست ها و همکار هایش معرفی کرد و به من کمک می‌کرد تا دنباله بلندی از مشتری ها را برای خودم بسازم… و وقتی مادر وایو ذات الریه عجیب و بدی گرفته بود که به نظر می رسید هرگز از ان فارغ نخواهد شد من و ساندرین در کنار وایو بودیم و وقتی که بلاخره بیماری مادرش بهبود پیدا کرد هر دو با او جشن گرفتیم

بله… ساندرین واقعا گاهی اوقات باعث سردرد می شد…. اما وقت هایی وجود داشت که کار های دوست داشتنی انجام می داد

بنابراین تلفن همراهم را در شارژر قرار دادم و به سرعت ساندویچ درست کردم.. ان را خوردم …لباس هایم را تعویض کردم …و در تمام این مدت راجع به فعالیت های احتمالی نایت فکرهای عجیب و غریب می‌کردم و میترسیدم …

انقدر روی این مسئله فکر کردم که وقتی به کلاس رسیدم می توانستم ان را کنار بگذارم و تمرکز کنم . متاسفانه وقتی از کلاس به خانه رسیدم دوباره ان فکر ها به سرم بازگشته بودند ….که بدین معنا بود خوابیدن برایم خیلی سخت شد… و به این معنا بود که وقتی بالاخره خوابیدم…. رویاهایم در تسخیر نایت بود

 

رمان ناجی قسمت سوم کلیک کنید

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!