نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان نقطه کور برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان نقطه کور برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان نقطه کور برای کامپیوتر و اندروید

رمان جدید

خلاصه: زلال داستان ما بعد ده سال با آتیش کینه برگشته که انتقام بگیره…
زلالی که دیگه فقط کدره و انتقامی که باعث شده اون با اختلال روانی سر پا بمونه.
هامون…
پویان…
مهتا…

پیشنهاد ما

رمان پانیتور | زهرا رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان رویای وارونه| Hasttii کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از متن رمان

_ممنون، به لطف شما! تازه رسیدم خونه.
_خب… بگو ببینم از جلسه چه خبر؟

آروم روی کاناپه میشینم و کمی از قهوه ام مزه میکنم.

_خبری نبود، فقط اعضای نهایی پروژه رو به هم معرفی کردن.
_حرفی راجع به شروع پروژه زده نشد؟

فنجون رو روی میز کنارم میذارم، از سردرد چشم میبندم و آروم گیجگاهم رو فشار میدم.

_نه صحبتی در این مورد نشد.
_کارای خودت رو تموم کردی؟

فشار دستم رو بیشتر میکنم.

_ فردا تمومه، فقط کمی از کاراش مونده.
_باشه سریعتر تمومش کن، نمیخوام وقتی میری ذهنت درگیر چیزی جز پروژه ات باشه. میخوام خودت رو نشون بدی، کسی که قراره نماینده ی تام الاختیار من باشه، متوجه ایی؟
_بله استاد…
_من باید برم، مراقب کارا و شرکت باش، خداحافظ.

آروم “خداحافظ” رو زمزمه میکنم، اونقدر آروم که بعید میدونم صدام به گوشش رسیده باشه. به پشت روی کاناپه میخوابم.

دلیل اصرارش رو نمیفهمم! فقط با گفتن اینکه میخوام خودت یکی از مسئولین پروژه باشی، اجازه ی ادامه ی بحث رو نمیداد.
وقتی با اجرای طرحم مخالفت کردم، برای اولین بار با اخم و صدای بلندی گفت:
“من رئيس تو و این شرکت هستم و بهت میگم این طرح باید اجرا بشه…”
چاره ای جز قبول کردن دستورش نداشتم.
توی این سال ها بهم ثابت شده بود که پشت همه ی کاراش کلی فکر و برنامه ریزی وجود داره.

حتی وقتی با انتخاب من به عنوان مدیر عامل شرکتش همه مخصوصا خود منو توی شک انداخت که ضربه ای به سرش خورده!!!

مسخره بود!
کسی با تجربه ی استاد بازرگان وقتی مدیر عامل شرکتش رو چهار سال پیش به خاطر کلاهبرداری توی پروژه ها اخراج کرده بود یکی از شاگردای بیست و چهار،پنج ساله اش رو به عنوان مدیر عامل شركتش، یکی از معروف ترین شرکت های کشور انتخاب کرد.

میگفت خلاقیت و ایده هام براش خاصه، اما این خاص بودن به این معنا نبود که یک شبه به جایگاه فعلیم برسم!
شب ها تا دیر وقت توی شرکت می‌موندیم تا ریز به ریز تجربه ای که توی چندین سال بدست آورده بود رو بهم یاد بده.
من براش شاگرد ارشد و برجسته ای بودم که تصمیم گرفت فوت و فن کوزه گری که خودش با تجربه بدست آورده بود رو عین یه میراث به من بسپاره.

منی که تا اون موقع جز پروژهای مدرسه ای و مقدماتی دانشگاه پروژه ی دیگه ای ندیده بودم در کنار و زیر نظرش باید مسئول رسیدگی به پروژه هایی میشدم که حتی که توی خوابم هم نمیدیدم.

کاری کرد که توی سن بیست و هشت_نه سالگی برسم به جایی که برای خودم هم قابل باور نبود.

از ایده هام جوری استقبال میکرد که من یخ زده سر ذوق میومدم.
توی دانشگاه کمک درسام بود و توی شرکت مجبورم میکرد اول درسام رو بخونم و بعد به کارای شرکت برسم.
برای انجام کارها کمکم میکرد و هر جا که می رفت منو همراه خودش میبرد‌.
هرجا که رفتیم من رو به عنوان دست راست و مدیر عاملش معرفی میکرد.

شقیقه هام تیر میکشه، خوب میدونم بخاطر اتفاق امروز و روبه رو شدن با اوناست…
شدت درد باعث میشه به آشپزخونه و سمت سبد قرص ها برم، با خوردن قرص ها بدون عوض کردن لباس به تخت میرم، ملحفه رو دور بدنم میپیچم و چشم میبندم.

سعیم برای اینکه مانع لرزش دستام بشم بی نتیجه ست.
من دیدمشون…

دلم میخواد جیغ بزنم تا آروم بشم اما نمیتونم‌!
من…
ده سال بود که عوض شده بودم؛
خواستم عوض بشم و عوض شدم.

*. . *-. **

در اتاق کارم رو باز میکنم و وارد میشم.
اتاقی تقريبا بزرگ و مشکی! به رنگ تموم زندگی ده سال گذشته ام…
که با اصرارهای مداوم استاد، دوتا از ديوار ها به رنگ سفيد و دو دیوار مشکی هم با خطوط ظریف طلایی و طرح های سفید تغییر پیدا کرده بود.

به سمت میز بزرگ وسط اتاقم میرم، کیف و طرح ها رو روی میز میذارم و روی صندلی میشینم.

سکوت شركت نشون میده کسی بجز من توی شرکت نیست. نگاهی به ساعت اتاقم میندازم که هفت و پنج دقيقه صبح رو نشون میده.
عادت کرده بودم مثل روزای اولی که توی این شرکت به عنوان یه دانشجو کار میکردم از همه زودتر بیام، حتی از آبدارچی که ساعت هشت میومد.

لپ تاپ رو روشن میکنم و مشغول انجام کارای باقی مونده ی شرکت میشم که باید قبل از شروع پروژه ی مروارید شمال تمومشون کنم و برای استاد بازرگان بفرستم.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان آغوش کاکتوس نودهشتیا

دانلود داستان مرآت سحر نودهشتیا

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نقطه کور
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: دل‌آن
https://98iiia.ir/?p=1545
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Sh : رمانش عالی عالی بود 👍👍👍💜💜💜...
  • ناتا : رمان خوب و با کیفیتی بود بازم بذارین...
  • [\] : چقدر نودهشتیا رمانای خوب و باکیفیت زیاد داره واقعا تابستونمون رو ساختین ممنون...
  • ! : شاهاااانه مرسی...
  • mimi : کاش یجور دیگ به هم میرسیدن ولی خوب بود خسته نباشید...
  • Ari : خوب بود سپاس...
  • Naziam : خسته نباشید رمان دارای فضاسازی قوی و جملات خلاقیت آمیز بود واقعا خوندنش خالی از...
  • Samm : سلام این رمان الکی پرطرفدار نشده کلی داستانش جذابه و ایدش خیلی خفنه حتما بخونین...
  • Avin : خسته نباشید این رمان مورد علاقه من هست ممنون که قرارش دادین...
  • آذین : سلام پیشنهاد میشه من خوندم عالی بود...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.