نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان وسوسه داغ برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان وسوسه داغ برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان وسوسه داغ برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان اجتماعی
خلاصه: داستان من شروع خوبی نداشت و شاید به همین خاطر بود که فکر می‌کردم پایان خوبی هم نخواهد داشت. تمام روزمرگی من توی ترس از مامورها و حتی پدرم خلاصه می‌شد. خونه باید محل آرامش یک دختر باشه، اما خونه‌ای که مکان خلاف‌کاری‌های بابام با دوستاش بود، بیشتر از سر ناچار پناه منِ بی‌پناه شده بود. ولی زندگی از بازی تکراری که باهام از سال‌ها پیش به راه انداخته بود، خسته شد. من رو جای دیگه‌ای کشوند، میدون بازی جدیدش رو مشخص کرد و یک، دو، سه! حرکت!

پیشنهاد ما
رمان گذر سایه‌ها | میناتحصیلداری،کاربر انجمن نودهشتیا
رمان در راه برمو | fardis کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از رمان:
با کمی اضطراب دنبالش راه افتادم. چند بار دیده بودمش ولی اولین بار بود که باهاش حرف زدم. در واقع حرفی بین ما نبوده. فقط من چند باری که دیدمش سلام کردم ولی او فقط چند لحظه نگاهم می‌کرد و سر تکون میداد. آخه پنج، شیش باری اومده بود دم خونمون و با بابام کار داشت. کم کم داشتیم وارد شهر می‌شدیم که سکوتش رو شکست.
_ چطور جرأت می‌کنی با یه پسر غریبه راه بیفتی تو بیابون؟ نمی‌ترسی اتفاقی برات بیفته؟
طوری حرف می‌زد انگار من بچم!
– سهراب از هر آشنایی به من نزدیک‌تره. فقط اونه که نگران وضعیت منه.
یک لحظه سرشو به سمتم برمیگردونه. نگاهم می‌کنه و سر تکون میده.
_ ساده نباش و انقدر زود اعتماد نکن.
دیگه نه من جواب دادم نه اون حرفی زد. چهل دقیقه گذشت که به محله ی ما رسیدیم. بوی خلاف از کوچه پس کوچه ها میومد. این جا محله ای بود که اگه کمی ازش رد می‌شدیم به زاغه‌نشین ها می‌رسیدیم. تعداد زنان  و مردان معتاد و ناجور، خیلی بیشتر از آدم های سالم به چشم میومدن.
حسام خان مجبور شد ماشین رو خیلی قبل تر از محله ی ما پارک کنه و تا اینجا رو تاکسی بگیره. سر و وضع من برای آدم های اینجا تمیز و شیک بود ولی اینکه حسام خان داره با لباس مارک و سر و روی مرتب کنار من راه میاد دیگه
برای مردم بحث دیگه ای بوجود می‌آورد.
این ساعت از روز همه ی لات و لوت های محله و خرده فروش ها بیرون میومدن تا کاسبی کنن. اینکه منو کنار همچین مردی می‌دیدند براشون جای تعجبی نداشت. فکر می‌کردن بابام منو بهش فروخته. از بین اون مرد ها که فقط چند تاشون رو می‌شناختم. مردی چهل و هفت، هشت ساله که نیمه هوشیار بود. اومد سمتم مون و داد و بیداد می‌کرد :
_ ببینم… مگه کامران جا طلبش تو رو نداد به من؟ با این یالغوز چه غلطی می‌کنی پس؟ اون کامران احمق نتونست دو ، سه روز صبر کنه؟
داشتم از ترس سکته می‌کردم! یعنی بابام قول منو جای بدهی‌ داده بود؟ با صدای دادی که بلند شد، سر بالا آوردم که حسام خان رو در حال کتک زدن به اون مرد دیدم. اصلا دلم نمی‌خواست دعوا بشه. اینجا تو دعواهاشون باید از چاقو و الت قتاله استفاده می‌کردند؛ وگرنه آبروی صاحب دعوا می‌رفت.
همین هم شد. اون مرد چاقو بزرگ و تیزی از جیب شلوار گشادی که به تن کرده بود درآورد و حمله کرد سمت حسام خان. ولی با ضربه ای که به دستش خورده شد، چاقو از دستش پرت شد و روی قسمتی از زمین افتاد. فقط چیزی که میدیم برام قابل باور نبود! دستبندی که از کت اسپرتش درآورد و به دست های اون مرد زد!
بقیه یه جورایی ازش ترسیده بودند. از حالت نگاه هاشون به هم و حرف زدن هاشون مشخص بود. با دستمال چاقو رو برداشت و همون جا با گوشیش به کسی زنگ زد.
اون مرد اصرار و تقلا می‌کرد واسه آزاد شدن ولی حسام خان اصلا توجهی نمی‌کرد. یک ربع بعد دو ماشین پلیس و یک موتور اومدن که همه با دیدنشون فرار کردند. حسام خان اون مرد رو همراه چاقویی که کشیده بود به دست پلیس هایی که با دیدن کارتی ازش، بهش احترام گذاشتن داد. بعد به من اشاره کرد که دنبالش راه بیفتم به سمت خونمون تا…

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود رمان عاشق یک روانی
دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

https://98iiia.ir/?p=1148
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • yegane
    یکشنبه 25 جولای 2021 | 11:26 ب.ظ

    خوب بود خوشم اومد

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.