دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم

بعد از کار بدون انکه با دیک برخوردی داشته باشم به اپارتمانم رسیدم .این اتفاق همواره نمی‌افتاد زیرا دیک همواره دوست داشت میان راهروی ساختمان بچرخد . با میل به اینکه سرم را بچرخانم و به واحد او نگاه کنم و به این فکر کنم که دوست پ*سر جدیدم قرار است او را از اینجا بیرون کند مقاومت کردم

و اینکه احتمالا این حرکت خوبی نبود…. و بعد به سرعت به این فکر کردم که دوس*ت پسر جدیدم با اینکه دوست پس*رم بود اما هنوز هم من را نبوسیده بود ..سپس تمامی این افکار …وقتی که سه قفل جدید روی در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم تا بسته ای را که چارلی داخل واحدم قرار داده بود پیدا کنم …از ذهنم بیرون رفتند

وقتی ازدیاد کیسه های براقی که روی مبلم و روی زمین اتاقم قرار گرفته بودند را دیدم سر جایم خشکم زد.. کیفم روی زمین افتاد …سپس به طرف بسته ها حرکت کردم و روی زانو هایم روی زمین افتادم… بسته ای که با حالتی حرفه ای بسته بندی شده بود را به ارامی بیرون کشیدم و ان را باز کردم …لباس مشکی که جنس با کیفیتی داشت و کاملا مشخص بود که پلی استر یا مانند لباس هایی که به انها عادت داشتم نبود را بیرون کشیدم …احساسی که در ان لحظه داشتم …فکر میکردم بهشت باید اینگونه باشد

وقتی ان را بالا گرفتم به سرعت این فکر را در ذهنم تداعی کرد که فرشته ها هم باید چنین لباس هایی بپوشند …اگر طراح ایتالیایی مخصوص به خود را داشته باشند

ان را مقابل خود گرفتم و احساس کردم اشک در چشم هایم حلقه می زند …هرگز در تمام عمرم چنین پارچه ی نفیسی را ندیده بودم… چنین چیز با ارزشی را لمس نکرده بودم… ان را به دستم نگرفته بودم ….و مطمئن بودم که هرگز هرگز صاحب چنین چیزی نخواهم شد

سپس با دقت تمام ان را روی مبل قرار دادم و به طرف بقیه بسته ها رفتم ….لباس شماره ۲ لباس ابریشمی پلاتینیومی رنگ…. لباس شماره ۳ قرمز رنگ و بی عیب و نقص …. با دقت و هیجان بقیه بسته ها را باز کردم…. سه جفت کفش پاشنه بلند و همرنگ با لباس ها ….وقتی قیمت روی انها را دیدم ضربان قلبم سرعت گرفت… در بسته بندی سه کیف دستی بینهایت باشکوه که انها هم همرنگ لباس‌ها بودند دیده می‌شد…. در بسته دیگر جعبه های کوچک قرار داشت که یکی از انها جواهرات کوچک با سنگ های قرمز رنگ روی ان بود و دیگری دستبند و گوشواره …و همینطور جعبه ی سوم هم مانند دو تای دیگر شامل جواهرات زیبایی که به خوبی با بقیه لباسها ست میشد بودند… کارت بیزینسی در انتهای ان قرار داشت که نایت با دست خط خود روی ان دستور داده بود :

آ

شنبه.. یکی رو انتخاب کن

ن

باز هم احساس میکردم اشک در چشم هایم حلقه می‌زند. به اطرافم نگاه کردم و تمام وسایل زیبا و دخترانه که دوست پس*ر خارق العاده محافظ و ترسناکم برایم خریده بود را نگاه کردم… کسی که هنوز من را نبوسیده بود…

سپس به ارامی به طرف کیفم که روی زمین افتاده بود حرکت کردم ..خم شدم …ان را برداشتم و به همان ارامی دوباره به طرف کاناپه بازگشتم… وقتی انگشت هایم به دور گوشی همراه گران قیمتم بسته شدند ….کیف دستی ارزان اما زیبایم را کنار “خرت و پرت” هایی که نایت برایم خریده بود قرار دادم… سپس دکمه را فشار دادم

تلفن را مقابل گوشم قرار دادم…

صدای عمیق و مردانه نایت گفت

_ سابرین . پیغامتون رو بذارین

با صدایی نرم و لرزان گفتم

_عزیزم تو هنوز حتی منو نبوسیدی

سپس احساس کردم یک دختر احمق هستم… از اینکه تا این اندازه به من هدیه داده بود احساس دستپاچگی میکردم …فکر نمیکردم هرگز به ان استانداردهایی که او در من می دید برسم . تلفن را قطع کردم و به غنیمت هایی که اطرافم را گرفته بودند خیره شدم نفس عمیقی کشیدم و با دقت و احترام وسایلی که برایم خریده بود را داخل اتاق خواب قرار دادم… سپس ساندویچ سریعی درست کردم و منتظر مشتری ام نشستم

…………………………………..

چشمهایم را باز کردم و دیدم که هوا تاریک شده …احساس کردم همین حالا صدای زنگی را شنیدم . چند بار پلک زدم و به ساعت نگاه کردم… ساعت ۱۲:۳۰ بود

سپس صدای زنگ ساختمان که از اتاق نشیمن به گوش می‌رسید را شنیدم

چه خبر بود؟

ملحفه ها را کنار زدم و در حالی که کمی احساس خواب الودگی می کردم به داخل اتاق نشیمن رفتم… لامپ اتاق را روشن کردم …ایفون را از روی دیوار برداشتم و زمزمه کردم

_ بله ؟

_ انیا . عزیزم ۵ دقیقه ی لعنتیه که این بیرون ایستادم . از قرار معلوم مثل مردها میخوابی . درو باز کن

تمام اکسیژن از ریه هایم بیرون رفت

نایت

چند بار پلک زدم و سرم را تکان دادم .. به سرعت دکمه را فشار دادم تا در باز شود

بعد از ان که مشتری ام رفته بود نایت با من تماس نگرفت …حتی بعد از انکه برایش پیغام گذاشته بودم هم با من تماس نگرفت.. کمی ناامید کننده بود اما وقتی که می خوابیدم به خودم گفتم با این که روزکاری من تمام شده اما مال او تازه شروع شده … بنابراین نباید خودم را به خاطر اینکه تماس نگرفته بود ناراحت کنم …و حالا ساعت از نیمه شب گذشته بود و او اینجا بود

اینجا ….همین حالا

و من به خاطر خوابیدن موهایم اشفته بود …هیچ ارایشی به چهره نداشتم و پیژامه به تن داشتم

اوه خدایا

همانطور که یک میلیون فکر به طرفم سرازیر شد ..بخاطر ترس سر جایم میخکوب شده بودم …یکی از ان فکر ها این بود که وقت ندارم موهایم را شانه کنم یا ارایش سبکی بکنم…یا لباس هایم را عوض کنم

تقه ای به در خورد……از جا پریدم.. به طرف در رفتم و از سوراخ روی ان به بیرون نگاه کردم … صورت جذاب نایت را دیدم که دارد به دستگیره در واحد من نگاه می کند

دوباره کت و شلوار تیره به تن داشت

خدایا

خدایا

او زیبا بود

یک ضربه دیگر به در … این بار با بی صبری… از جا پریدم و قفل در را باز کردم … زنجیر روی در را کنار کشیدم و سپس دستم را روی دستگیره در قراردادم … متوجه شدم که بدون انکه ان را حرکت دهم دارد میان دست هایم حرکت می کند

وقتی در باز شد و نایت به سرعت به داخل اتاق امد به عقب پریدم …به صورتش نگاه کردم ..متوجه شدم که نگاهی عجیب و غریب در چشم هایش دار

_ عزیزم همه چی ____

نتوانستم بیشتر از ان صحبت کنم ….زیر دست هایش صورتم را میان خود گرفته بودند و مرا به طرف خود کشید تا جایی که روی انگشت های پا ایستاده بودم .. همزمان سرش به طرف پایین امد…. سپس لب هایش روی لبهای من کوبیده شدند

دست هایم را بالا اوردم و انگشت هایم را میان موهای زیبا و تیره اش فرو بردم

زبانش بیرون امد و روی لبهایم کشیده شد . دهانم باز شد و زبانش به داخل دهانم امد

اه ….خدایا مزه خوبی میده

ناله کردم …. زانو هایم شل شدند و به طرف او کشیده شدم… لب هایش لب هایم را به غارت برد… نمیدانم با چه کلمه دیگری ان را توصیف کنم ..بسیار شیرین ..بسیار تحکم امیز… بسیار طلبکارانه …و بسیار بسیار شگفت انگیز ….خودم را محکم تر به او فشردم و خودم را به ان بوسه سپردم . نایت تمام وجودم را در دست هایش گرفته بود . تمام وجودم به وسیله لب های با استعدادش به یغما می رفت

لب هایش را از لب هایم جدا کرد .. از روی اعتراض ناله کردم… نمی خواستم ان را به این اسانی از دست بدهم . انگشت هایم میان موهایش حرکت کردند و او را به طرف خودم کشاندم.. می توانستم نفس گرمش را روی لب هایم احساس کنم . به سرعت نفس میکشید . چشم هایم به ارامی باز شدند تا به چشمهای تیره و گرسنه ی نایت خیر شوند.. با صدایی خشن پرسید

_ حالا بوسیدمت عزیزم . حالت بهتر شد ؟

تنها می توانستم به او بچسبم و زمزمه وار بگویم

_ بله

نگاهش سراسر صورتم را از نظر گذراند و تیره تر شد . احساس کردم گرمای بدنم بالاتر رفت .

_از لباس ها خوشت اومد ؟

_ بله

او هم زمزمه کرد

_خوبه . باید برگردم عزیزم

چند بار پلک زدم

_چی ؟

_ کار انیا . وقت نداشتم . فقط اومدم قدردانی تورو بپذیرم . باید برگردم

حرکت نکردم …محکم او را گرفته بودم و به چشم هایش نگاه می کردم …او برای چند لحظه ی شگفت انگیز به من اجازه داد …سپس زمزمه کرد

_عزیزم نمی خواد اونو ترک کنم

نه نمی خواستم…. اما به او نگفتم

اما هنوز هم محکم او را گرفته بودم

_بهت گفتم عزیزم

به نرمی ادامه داد

_ وقتی لباتو گرفتم به زمان زیادی نیاز داریم تا بتونم اونطور که می خوام توجه مو بهش بدم . بعد از شنیدن پیغام شیرینت نمی تونستم صبر کنم ..بنابراین اینکارو نکردم . هرچند ازار دهنده است اما باید برم

این همه به خود زحمت داده بود تا نزد من بیاید

خدایا

خدایا

از این حرکت خوشم می امد

و او نیاز داشت که برود

بنابراین خودم را وادار کردم عقب بروم . دستهایم از میان موهایش پایین لغزید و زمزمه کردم

_خیلی خوب هانی

انگشت شستش هنوز هم گونه ام را نوازش می داد و خم شد و بینی اش را مقابل بینیم کشید

وسپس پیشانی ام را بوسید

_ بعدا عزیزم

_ بعدا نایت

دستش را پایین انداخت …………..

………..و رفت

به دنبال او رفتم ..در را قفل کردم ..چراغ‌ها را خاموش کردم …پشتم را به در چسباندم و به اتاق نشیمن تیره خیره شدم

سپس دست‌هایم را به دور خود کشیدم و لبخند زدم

فصل ۸

امروز شنبه بود و ساعت کمی از ۱۰ گذشته بود . کمتر از ۵ دقیقه پیش پیغامی با این عنوان :

هی بیا به اسلید

دریافت کردم

همش همین

نه سلام و احوالپرسی نه معرفی

اگر چه میدانستم از طرف که بود.. بنابراین کیفم را به دست گرفتم . داخل حمام دویدم و برای اخرین بار به خود نگاه کردم . کیفم را باز کردم تا مطمئن شوم همه چیزهایی که لازم دارم را در ان قرار داده ام

ماشین ..بزرگ , بلند , مشکی و براق بود… و یک بادیگارد که شبیه هالک بود کنار در ان ایستاده بود

سرتاپا لباس مشکی به تن داشت و همچنین چهره اش اخمو بود . وقتی نزدیک تر رفتم گفت

_صندلی های پشتی پره زن . بشین جلو

سپس در جلو را برایم باز کرد

به چهره اخمویش لبخند زدم …زیرا : اولا اینکه لباس بسیار زیبا و کشنده ای به تن داشتم.. دوما قرار بود شبی فوق العاده با دوست هایم داشته باشم ..و سوم بعد از سه روز تماس های تلفنی کوتاه…و این که به هیچ عنوان نتوانسته بودم نایت را دوباره ملاقات کنم …قرار بود امشب او را ببینم

روی صندلی جلو نشستم و به سرعت چرخیدم تا ویویکا و ساندرین رو که در صندلی‌های عقب نشسته بودند تماشا کنم

در حالی که نگاهشان روی من بود لبخند احمقانه و گنده ای روی چهره داشتند ….ساندرین جیغ کشید

_اون… لباس…. فوق العاده… است… اوه خدای من

ویویکا تایید کرد

_شوخی نمیکنم لعنتی… واقعا همینطوره من

هم نیشخند زدم و زمزمه کردم

_میدونم

راجع به لباس ها به انها گفته بودم….. در حقیقت راجع به تمام اتفاقات به انها گفته بودم… بنابراین تقریباً در مواجهه با نایت می توانستند شخصیت او را درک کنند

هالک پشت فرمان نشست… گردن درخت مانند اش را چرخاند و به من اخم کرد

_ زن . کمربند

از دستورات هالک پیروی کردم .. به محض اینکه صدای کمربند ایمنی را شنید پایش را روی گاز فشرد و حرکت کردیم

سپس دستش را به داخل جیبش فرو برد.. یک تلفن همراه را بیرون اورد و دکمه روی ان را فشرد… به طرف راست چرخید و گفت

_ هی

سپس مکث کرد

_ اره اون با منه

دوباره سکوت

_ قرمز

سکوت

_ بعدا

دوباره تلفن را به جیب کتش فرو برد

اما من………… من از نفس کشیدن دست برداشتم

قرمز

داشت به نایت گزارش می داد

نایت می‌خواست بداند من کدام لباس را پوشیده ام

چرخیدم و به دختر ها نگاه کردم ….چشم هایشان گشاد شده بود و هنوز هم ان لبخندهای احمقانه را روی چهره داشتند …انها هم به همان چیزی که من فکر میکردم فکر میکردند….خنده نخودکی سر دادم ….انها هم همین کار را تکرار کردند…..هالک زمزمه کرد

_ لعنت

محکمتر خندیدیم

و هالک با سرعت بیشتری ما را به طرف اسلید برد

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!