دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت شانزدهم :

فصل نه

به گاراژ بزرگ قدم گذاشتم . اطرافم پر از ماشین بود اما همه انها تنها پوسته هایی از ماشین بودند . برخی از انها بی در و پنجره بودند اما من از میان همه انها عبور کرده و به وسط گاراژ میرفتم ..جایی که قالی زیبایی پهن شده بود و نور ملایمی از انجا می امد.. روی یک صندلی ویویکا نشسته بود ..لباس زیبایی به تن داشت.. چشم های سبزش به طرف من چرخیدند

زمزمه کرد

_محکم بچسب

پلک زدم..

سپس بیدار شدم و ملحفه های ساتنی بی نهایت نرم و خنکی را اطراف من احساس کردم . چشمهایم را باز کردم و نور خورشید را که از بین درهای فرانسوی وارد اتاق میشد دیدم

دیشب نایت پشت سر هم تلفن میزد و به انها پاسخ می داد… کارهایی که راجع به انها هیچ توضیحی به من نمیداد را در حالی که در اغوش او نشسته بودم انجام میداد . سپس مرا به طرف استون مارتین برده و به طرف خانه امدیم

وقتی رسیدیم زمزمه کرد

_ چندتا تلفن دیگه هست که باید بزنم عزیزم . برو به تخت خواب

سپس پیشانی ام را بوسید و از اتاق بیرون رفت

با افکار پریشان اتاق را از نظر گذراندم ..به طرف دراورها حرکت کردم و یکی از لباسهای نایت را برداشتم و به طرف حمام حرکت کردم . انجا هم مانند اتاق خواب بسیار باشکوه و دیدنی بود سپس از صابون نایت استفاده کرده و صورتم را شستم لباس به تن کردم و به طرف تخت خواب بازگشتم …در حالی که لباس هایم را مرتب کنار تخت خواب قرار دادم میان تخت خواب خزیدم . احساسی بهشتی داشت . با اینکه نایت چیزهای زیادی به من گفته بود اما از انجایی که روز طولانی را پشت سر گذاشته بودم بنابراین به سرعت به خواب رفتم .

حالا صبح شده بود و می‌بایست تصمیمم را میگرفتم

قبل از انکه بتوانم افکارم را در ان زمینه سر و سامان دهم بازویی به دور شکم و پیچیده شد و به طرف عقب کشیده شدم …سپس نایت بالای سر من بود

بالای سرم………

به طرف بالا به او چند بار پلک زدم… سپس قبل از انکه حتی بتوانم به او صبح بخیر بگویم لب هایش روی لبهای من بود

با لحنی خش دار گفت

_لباتو برا من باز کن

معده ام به هم پیچید و لب هایم را باز کردم . نایت مرا بوسید ..بوسه ی صبح بخیر شیرینی نبود… بلکه بوسه ای گرسنه ..سخت و غارتگرانه بود . دستهایم را محکم دورش گرفته بودم گویی میخواستم محکم به او بچسبم تا نیفتم

سرش کمی عقب رفت و چشمهایش با نگاه من برخورد کرد. با صدایی عمیق و خشن پرسید

_ قبول کردی ؟

فوق العاده بود

اوه خدایا

می بایست فکر کنم.. ان هم نه در حالی که بدن سخت و ماهیچه ای او با من در تماس باشد و مخصوصاً با ان صدای جذاب و مردانه از من سوال بپرسد و با ان لب های غارتگرش مرا ببوسد

_انیا ..قبول می کنی ؟

_نایت من باید____

میان حرفم پرید

_باید همین حالا با تو باشم ..انیا.. دیگه صبر کردنی در کار نیست.. قبول می‌کنی؟

زمزمه کردم

_لطفاً

_یا اینو میخوای یا نمیخوای.. قبول می کنی ؟

_نایت___

_قبول ……….می کنی……؟

اوه خدایا

زمزمه کردم

_بله

چشم هایش به من خیره شدند و خیلی سریع سرش را پایین اورد

_ این چیزی بود که میخواستم بشنوم عزیزم

سپس دستش را به طرف پیراهنش برد تا ان را بیرون اورد …از ترس سر جایم میخکوب شدم …دست هایم اطراف او پایین افتادند… به سرعت گفتم

_باید یه چیزی بهت بگم

چشم هایش روی من متمرکز شدند

_ چی ؟

نمی‌توانستم فکر کنم ..ترسیده بودم …از اینکه تا چه اندازه او را میخواستم میترسم …از اینکه خواستن او به چه معنا بود و اینکه با شرایط او موافقت کرده بودم میترسیدم

زمزمه کردم

_خیلی مهمه که بهت هشدار بدم . با توجه به طرز فکری که راجع به من داری…. قبل از اینکه خودت بفهمی باید بهت بگم

سرش کمی تکان خورد ….نگاهش با حالتی سخت به دقت مرا نگریست ی….کی از دست هایش دور گردنم کشیده شد

سپس زمزمه کرد

_چی عزیزم ؟

زمزمه کردم

_یکم شکم دارم

چند بار پلک زد …..سپس تکرار کرد

_چی ؟

_من ام.. من کامل و بی عیب و نقص نیستم . یکم زیر شکم دارم

به من خیره شد… با حالت احمقانه ای به صحبت کردن ادامه دادم

_راستش هر صبح می دووم ..دراز نشست انجام میدم ..میدونی.. کارایی مثل این.. هر روز این کارا رو انجام میدم اما… هر کاری می کنم اب نمیشه و من ..ام… نمی خوام تو رو ناامید کنم . راستش اونطور که فکر می کنی من کامل نیستم

کمی بیشتر به من خیره شد ….سپس کنارم درا کشید و ملحفه ها را از روی من کنار زد . سپس در حالیکه به چشمهایم خیره شده بود به ارامی دستور داد

_نشونم بده

اوه خدایا …

_ ام… مجبور نیستی ببینی من….

دوباره تکرار کرد

_نشونم بده

به ارامی پایین لباسم را بالا اوردم… چشمهایش پایین افتاد و با دقت به من خیره شد …وقتی شکمم نمایان شد دستش از روی گردنم پایین افتاد و ان را روی شکمم قرار داد.. اما چشمهایش به طرف من بازگشتند ..

_میدونی که من لباس هات رو انتخاب کردم ؟

پرسیدم

_معذرت می خوام؟

_ لباسات …من اون‌ ها رو انتخاب کردم

زمزمه کردم

_ اوه

دستش به ارامی روی شکمم فشرده شد

_ عزیزم این از نظر من دور نبود

اوکی

خیلی خوب

اوه خدایا

ایا موقعیت خجالت اوری بود ؟ با نگاه گرمی که در چشم هایش بود نمی توانستم بگویم

به نرمی گفتم

_درسته

_ تو بی عیب و نقصی ..قبلا می خواستم با زن هایی که شکم های ماهیچه ای دارن باشم …کسانی که بدن های ورزشکارانه ای دارن اما میدونم که به چنین زن‌هایی علاقه ای ندارم …می خوام با زنی باشم که شیرین و نرم و….

صورتش نزدیک شد

_ تماما زنانه باشه

اوه خدا

واقعا از ان خوشم امد

از این که باعث نمی شد راجع به خودم خجالت زده شوم بیشتر خوشم می امد

اما صحبتش تمام نشده بود

_هر کاری میخوای بکن . میخوای ورزش کن ..بدو.. اما اگه این بدن نرم ..این با*سن و این زیر شکم و از دست بدی عزیزم ….اون موقع من رو هم از دست دادی

اوه

خدا

بله واقعا از ان خوشم می امد

زمزمه کردم

_ نایت

چیزی که گفته بود ان قدر برایم اهمیت داشت که نمی دانستم چه بگویم

_حالا قبل از اینکه باهات باشم چیزی دیگه ای میخوای بگی ؟

به نرمی گفتم

_نه

زیر لب گفت

_ لعنت .. خوبه

سپس سرش را پایین اورد و شروع به بوسیدن من کرد

………………………………………………..

انگشتهایش روی لب هایم حرکت کردند ..سپس زمزمه کرد

_مال منه

گونه هایم را نوازش داد و دوباره تکرار کرد

_مال منه

انگشت هایش لابلای موهایم فرو رفت و دوباره گفت

_ مال منه

چشمهایش سراسر صورتم را پیمود..

_ بالاخره این زیبایی مال من شد

به او خیره شدم …لب هایم از یکدیگر باز مانده بود ..دستور داد

_بگو

زمزمه کردم

_چی؟

_ کی صاحب توئه عزیزم

اوه خدایا

_ نایت____

_بگو انیا

نفسم سنگین شد

_ انیا …کی صاحب اون بدنه ..صاحب اون زیبایی ..؟

به چشمهای زیبای او خیره شدم ..رایحه ی او را استشمام کردم ..سرش پایین تر امد و با حالتی هشدار امیز گفت

_عزیزم الان حس خوبی دارم.. منو امتحان نکن کی ….صاحب ….توئه ؟

زمزمه کردم

_ تو

نایت به سرعت زمزمه کرد

_ اره منم لعنتی . هر اینچ از بدن تو انیا …هر اینچ لعنتی ات مال منه

نفس عمیقی کشیدم

نایت به من خیره شد سپس صورتش نرم تر شد و به ارامی پرسید

_ترسیدی ؟

سرم را تکان دادم

_نترس

سپس نزدیک تر امد… لب هایش را روی لب هایم کشید و کمی عقب تر رفت

_ حتی اگه ترسیده باشی … نگران باشی.. به من اعتماد داشته باش ..عزیزم… من ازت مراقبت می کنم . تو با منی و تنها چیزی که نباید دوباره احساس کنی احساس ترسه.. میگیری چی میگم ؟

به ارامی تکرار کردم

_ من..ام… سعی می کنم

زیر لب گفت

_باشه

سپس ناگهان از من دور شد.. از روی اعتراض ناله ای از بین لب هایم بیرون امد ..چشم هایش به طرف پایین کشیده شد ..نگاهش خمار شد

_ عزیز من نمیخواد ازش دور باشم

حق با او بود ….نمی خواستم

بودن کنار او احساس خوبی داشت

_تا من میرم و برمیگردم همین جا می مونی ..روی این تخت خواب ..و منتظر من میمونی ..

خیلی خوب می توانستم ان کار را انجام دهم ….شاید

سرش را پایین اورد… بینی اش را روی خط فکم کشاند و سپس از من دور شد و به طرف حمام به راه افتاد …..و منظره زیبایی از پشت سرش را به من نشان داد

در حالی که منتظر او بودم خاطرات او افکارم را پر کرد… احساس می کردم برای همیشه در ذهنم حک شده …

بعد از مدتی از حمام بیرون امد… به تختخواب بازگشت… مرا بوسید و دستور داد

_دستاتو محکم دور من بنداز عزیزم

دوباره دستوری که داده بود را انجام دادم

رفتار رئیس مابانه و به طور عجیبی کنترلگر داشت… اما می توانستم با این کنار بیایم …مطمئنم

زمزمه کردم

_میتونم لمست کنم ؟

حالت چهره اش سر در گم شد

_همین حالا داری این کارو می کنی عزیزم

زمزمه کردم

_نه منظورم اینه که……

نمی توانستم ادامه دهم …صورتش نرم تر شد و با صدای ارام گفت

_اره عزیزم هر غلطی که دلت میخواد با من بکن

ادامه داد

_همچنین یه کلید اضافه بهت میدم که وقتی سر کار بودم بیای اینجا . می خوام تا جایی که ممکن باشه ببینمت

زمزمه کردم

_ هر چی که تو بخوای

چشمهایش به ان طریقی که دوست داشتم تغییر کردند و زمزمه کرد

_ هر چی که بخوام

اوه پسر

چه کار کردم ؟

_چیزی که می خوام اینه که کد امنیتی ساختمونت رو بهم بدی و کلیدهای اضافه.. همچنین می خوام لباس ساتن بپوشی.. هر موقع بهت زنگ زدم میای اینجا و هر موقع که توی حس و حالش بودم من میام پیشت

به سرعت راجع به تمام این چیزها فکر کردم

سپس گفتم

_باشه

زیر لب گفت

_ خوبه… گرسنه ای ؟

نیشخند زدم

_اره…

_ میتونی اشپزی کنی؟

اشپزی کردن برای نایت …ان هم در ان اشپزخانه ی باحالش

بله از ان خوشم می امد ……لبخند زدم و گفتم

_اره

او هم به من لبخند زد ….سپس دستور داد

_ پس باس*ن تو از تخت خوابم بیار پایین و برام صبحانه درست کن

خیلی خوب شاید بگویی دیوانه ام یا ادم عجیب و غریبی هستم …اهمیت نمی‌دهم….. اما شواهد می‌گفتند که از مردهای رئیس ماب خوشم می اید

بنابراین زمزمه کردم

_خیلی خوب

نایت از اینکه من از رفتار رئیس مابانه اش خوشم می امد خوشش می امد… زیرا وقتی از او پیروی کردم لبخند بسیار جذابی روی لب هایش نقش بست… سرش را پایین اورد و مرا می بوسید…. طولانی و طلبکارانه ………

و پسر………. من از ان هم خوشم می امد

_ درسته عزیزم . بهم غذا بده

از تخت خواب پایین رفتم و در حالی که لبخندی روی صورتم نقش بسته بود به طرف اشپزخانه حرکت کردم

 

قسمت بعدی

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...