دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم :

در تختخواب دراز کشیده بودم . ملحفه های تازه و نرمم احساس خوبی داشتند . با خود در فکر بودم که امکان دارد ملحفه های نایت از این هم نرم تر باشند . به سقف نگاه کردم و به این فکر کردم که اگرچه نایت گفته بود من به او تعلق دارم ..اما هنوز هم مرا نبوسیده بود

شام عالی بود… مرا به وینکوپ برد… ناگهان بعد از گذشت ان روز.. بعد از ان که خوابیده بودم ..با یکدیگر با حالت شوخ طبعانه مشاجره کرده بودیم … فهمیدم که احساس اسودگی و سبکی می کردم

نایت به نظر می رسید همواره در حالت ارامی باشد حتی زمانی که عصبانی و ناراحت است

راجع به پدرش که یک راننده ماشین های مسابقه بود و همچنین مادرش برایم تعریف کرد.. گفت که هر دوی انها هنوز هم زنده هستند و در هاوایی زندگی می کنند… به من گفت که حق با من است ..کلوب اسلید به این خاطر تا این اندازه محبوب است که هر سال به مدت یک ماه ان را می بندد و با بوجه کلانی که صرف دکوراسیون دوباره ان می کند باعث میشود تا تازه و مفرح به نظر برسد . راجع به اینکه نیک همواره مایه دردسر بوده برایم توضیح داد… اما از انجایی که او برادر بزرگترش است بنابراین او بجای پدر و مادرش مراقب نیک بوده و هر زمان که جایی گند بالا می اورده… نایت قدم جلو می گذاشته

من هم به او راجع به ویویکا و ساندرین گفتم . راجع به برنامه ام و با کمرویی راجع به اینکه ارزو دارم روزی کلینیک خود را افتتاح کنم . تمام مدت به طور عجیبی با دقت خاصی به من نگاه می کرد . همچنین به او گفتم که این رستورانی که هم اکنون در ان غذا می خوریم یکی از پنج رستوران مورد علاقه من در دنور است

مکالمه اسانی بود و در طول ان مدام لبخند می زدیم …کنار یکدیگر نشسته بودیم و هرگاه یقه شل لباسام از روی شانه ام پایین می‌امد انگشت های نایت به نرمی پوستم را نوازش می دادند… در این زمان ها بود که به خاطر اینکه این لباس را انتخاب کرده بودم به خودم تبریک میگفتم …و سپس بعد از انکه نایت انگشت هایش را کنار می کشید دوباره یقه لباس را بالا می اوردم.. زیرا می‌دانستم دوباره به پایین سر خواهد خورد ….و می دانستم دوباره توجه او را به خود جلب خواهد کرد و دوباره مرا لمس خواهد کرد

این یک بازی بود و هر دوی ما این را می دانستیم…

سپس دوباره مرا به ساختمان خود برد … کنار ماشین من که در پارکینگش قرار گرفته بود متوقف شد ..سپس کلیدهای ماشین را به دستم داد

یکی از دست هایش روی صورتم قرار گرفت ..سرش پایین امد و من از نفس کشیدن دست کشیدم

فکر میکردم خیال دارد مرا ببوسد…. واقعاً واقعاً میخواستم این کار را بکند…… درعوض نوک بینی اش را به بینی من زد . نگاهش را به چشم هایم قفل کرده بود . تمام مدت نگاهش گرم و عمیق بود …سپس در کمال ناامیدی من… سرش را بالا گرفت و زمزمه کرد

_ به زودی باهات تماس میگیرم عزیزم . شنبه میبینمت

سپس دستش را از روی صورتم پایین اورده و عقب رفت

چاره دیگری نداشتم مگر اینکه خودم را روی او پرتاب می‌کردم… که قرار نبود چنین کاری کنم …بنابراین تنها لبخند زدم …سوار ماشینم شدم و از انجا رفتم

از پنجره ی کنار ماشین دیدم که در حالی که بازی هایش را روی سینه قفل کرده و به ماشین تکیه داده مرا نگاه میکند

……. حالا داخل تختخواب دراز کشیده بودم و با خود در این فکر بودم که چرا مرا نبوسید ….و ارزو می کردم ای کاش خودم را روی او انداخته بودم.. همچنین به این فکر می کردم که تا شنبه بسیار بسیار راه طولانی بود

فصل ۷

سه شنبه بعد از ظهر سرکار بودم و داشتم فایل ها را مرتب می‌کردم که شنیدم تلفن باحالم زنگ خورد …..و نام نایت را روی صفحه ان دیدم

او همچنین روز قبل هم با من تماس گرفت…وقتی این کار را کرد در تخت خواب دراز کشیده و داشتم کتاب می‌خواندم و سعی میکردم از اینکه هنوز با من تماس نگرفته احساس ناامیدی نکنم …و بعد از ان به شدت عصبانی میشدم که هنوز هم با من تماس نگرفته

با خود فکر می کردم نباید حالا جوابش را بدهم زیرا داشت با من بازی میکرد…. اما این گونه نبود ….به محض اینکه سر و صدای کلوپ را در پس زمینه شنیدم متوجه ان شدم… اولین حرفش این بود که یک عالمه کار مسخره در طول روز داشته که می بایست به انها رسیدگی کند… و همین حالا هم زمان کمی برای صحبت دارد اما میخواسته که با من در تماس باشد

صدای زیبایش در نظرم بسیار ارامش دهنده بود اما از این که می بایست مکالمه ی مان کوتاه و با عجله باشد بسیار احساس ناامید ی به من دست می‌داد ….حالا یک ساعت و نیم به زمان تعطیلی مطب مانده بود… یعنی او کمتر از ۲۴ ساعت گذشته با من تماس گرفته بود و اگر او یک بازیکن عوضی بود پس نمی بایست به این زودی دوباره با من در تماس باشد

تلفن را برداشتم …ان را مقابل گوشم قرار دادم و به نرمی گفتم

_ هی

به نرمی پاسخ داد

_هی عزیزم

و دوباره احساس کردم ان لرزش اشنا از ستون فقراتم عبور میکند… اما به سرعت ان لرزش متوقف شد …زیرا با حالتی عجیب و غریب پرسید

_دیک کیه ؟

_ معذرت می خوام ؟

_دیک ..اون کیه ؟

_ اه….

به خاطر این سوال که نمی توانستم ان را درک کنم شوکه شده بودم

ادامه داد

_همسایه . عزیزم

_اوه دیک

_ اره دیک… اون کیه ؟

ناگهان متوجه شدم که مکالمه یمان نه تنها عجیب و غریب بلکه بامزه هم بود

البته این را به اون گفتم

تنها پرسیدم

_ از کجا میشناسیش ؟

_اون رو نمی شناسم اما این چیزی نیست که راجع بهش صحبت می کنیم . بلکه داریم راجع به اینکه تو چطور اونو میشناسی صحبت می کنیم

_اون همسایه منه …اون طرف راهرو زندگی می‌کنه

_دوسته ؟

می خواست با این سوال ها به کجا برسد؟

_ اه..نه… و حالا میدونم که اون رو نمیشناسی وگرنه اگه می شناختی این سوال رو از من نمیپرسیدی . حالا چرا داری راجع بهش پرس و جو می کنی ؟
_یه چند تا خرت و پرت به خونت فرستادم . دفعه پیش همراه با تلفن.. کاترین هم به ساختمان اومد. بعضی موقع ها به مزخرفات دوروبرش توجه نمیکنه اما گفت دکمه دایرکتری رو مدام فشار داده تا یک نفر بیاد و بسته رو تحویل بگیره . از اونجایی که سرش شلوغ بود به اینکه چه کسی اونو تحویل گرفت اهمیت چندانی نداد… پسرهایی که امروز فرستادم همین کار رو کردند اما بنا به دلایل مشخصی پسرها به این چیزا توجه می‌کنن . به محض اینکه دیک رو دید از اون خوشش نیومد . همچنین از اینکه برای پذیرفتن بسته ی تو چقدر هیجان زده شده بود هم خوشش نیومد. خوشبختانه یه نفر وقتی پسر من داشته با دیک اشنا می‌شده به چارلی زنگ زد و اون به پسر من گفت مسئول تعمیر و نگهداری ساختمانه و کلید اضافه داره . بنابراین بسته رو توی واحد تو قرار می ده و همچنین به دیک گفت گورش رو از اونجا گم کنه و بعد از این که از اونجا رفت چارلی به پسرم گفت که اگه بسته های ارسالی بیشتری برای تو داشت تحت هیچ شرایطی اون رو به دیک نده . همچنین شماره تلفن خودش و لیست کسایی که میتونه با بسته های تو به اونها اعتماد کنه رو به پسرم دادم . و پسرم تمام اینها رو به من گزارش کرد. فکر میکرد من راجع به دیک میدونم

خدایا من عاشق چارلی بودم

همچنین با خود در فکر بودم که نایت چه چیزی برایم فرستاده بود؟

مشخصا بیش از اندازه در فکر بودم زیرا صدای نایت را شنیدم که با بی صبری گفت

_ انیا . منو راجع به دیک روشن کن ؟

_دیک همون باریه که هر این دختر تنهای مجردی که توی یه اپارتمان چند واحده زندگی میکنه مجبوره اون رو تحمل کنه . همون همسایه عجیب و غریب که هیچ وقت سر کار نیست و روبروی تو زندگی میکنه

_اون تورو ناراحت میکنه ؟

_اه..اره.. اون دیکه دیگه

_ پس وقتشه از اونجا بره

بدنم کاملا بی حرکت شد… اما به طریقی توانستم خودم را مجبور کنم بگویم

_چی ؟

_وقتشه…..دیک…. از اونجا…. بره

صدای عمیقش مانند فولاد محکم و همراه با قاطعیت بود

زمزمه کردم

_نایت___

میان حرفم پرید

_یکی از پسرهام بهش راجع به برنامه تغییر مکانش با هاش صحبت می کنه . همچنین بعدا با تماس می گیرم . اخرین مشتری ات کی کارش تموم میشه ؟

پشت سر هم به طرف کانتر که روبه رویم بود پلک زدم و صحبت نکردم

_انیا عزیزم یه نفر با من کار داره . اخرین مشتری ات کی میره ؟

_ساعت ۹

_بعد از ساعت نه باهات تماس می گیرم . بعدا عزیزم

سپس تلفن را قطع کرده بود

دستی که تلفن را با ان گرفته بودم را روی کانتر انداختم . هنوز هم داشتم به ان خیره نگاه می کردم . قرار بود دیک از ان ساختمان جابجا شود …زیرا نایت دوست نداشت من رو به روی یک انسان عجیب و غریب و عوضی زندگی کنم

زمزمه کردم

_یا خدا

بت … یکی دیگر از منشی ها پرسید

_چی ؟

به او نگاه کردم و زمزمه کردم

_ هیچی

به من خیره شد …سپس نزدیک تر امد

_ انیا همه چی خوبه ؟

ناگهان به خاطر دیوانگی ناگهانی که به سراغم امد گفتم

__ من یه دوست پس*ر دارم ..اون فوق العاده است.. حمایت گر و ترسناکه و گاهی اوقات هر سه تای این صفت ها روا با هم نشون میده و منو واقعا وحشت زده میکنه

نیشخند بزرگی روی صورتش نقش بست

_ تو یه دوست پس*ر داری ؟ باحاله

مانند اینکه صحبت های قبلی ام را نشنیده بود . به او یاداوری کردم

_بت ..اون ترسناکه

_ خودت رو خوشبخت بدون . هر مردی که بخواد با تو رابطه داشته باشه باید به اندازه ی کافی ترسناک باشه وگرنه یک مرد فوق العاده ترسناک حمایتگر که از راه برسه تو رو از اون میدزده.. پس نصیحت من اینه : قسمت خارق العاده و حمایت گرش رو بچسب و قسمت ترسناک رو نادیده بگیر

چشمهایش را باریک‌ کرد

_مگه اینکه… کارهای ترسناک با تو انجام میده ؟

_نه

لبخند اش دوباره باز گشت

_خیلی خوب ..پس بهش بگو باید بیاد تو رو به ناهار ببره ..وقتی اومد به من اشاره بده اون طوری میتونم به همه دخترا بگم که بیان وراندازش کنن و زمانی که برگشتی نظرمونو راجع بهش بهت میگیم

متاسفانه دهانم احساس می‌کرد امروز باید زیاد صحبت کند زیرا گفت

_ اون زیبایی مردانه خارق العاده ای داره .. اما خیلی هم خشن و معذب کننده به نظر میرسه

سپس دوباره لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست و گفت

_ تعجب نکردم ..بهتره هر چه سریعتر سر و کله اش اینجا پیدا بشه چون الان می خوام این خبر باحال رو به همه بگم

من و ان دهان گشادم

بت دستش را برایم تکان داد و با خوشحالی از انجا دور شد …

همان‌طور که به قفسه های روبه رویم نگاه کردم به این فکر میکردم که کار منشیگری و سر و سامان دادن به فایل ها تا چه اندازه خسته کننده و کسالت اور است… و هرگز پایان نمی پذیرد

سپس به این فکر کردم که زندگی کردن بدون ترس مداوم از اینکه در راهروی ساختمان با دیک برخورد نکنم تا چه اندازه خوب خواهد بود….

سپس با خود در فکر بودم که چگونه پسر های نایت قرار بود او را مجبور به اسباب کشی از ان ساختمان کنند ……

سپس تصمیم گرفتم راجع به ان فکر نکنم

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!