رمان ناجی قسمت بیستم

………………………………….

به طرف کتابخانه نایت چرخیدم …نیک کنار گاوصندوق چنبره زده بود… در ان باز بود و نیک داشت داخل ان را جستجو می‌کرد.. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم… سرش به طرف من چرخیده شد …سپس به سرعت ایستاد و به طرف من پرواز کرد…. تمام سرش تغییر کرده و به دهان بزرگی تبدیل شد که پر از ردیف‌های بی شماری از دندان های تیز و کشنده بود

……………………………………………

از خواب پریدم . هنوز هم کنار نایت دراز کشیده بودم . بازوهایش اطرافم بودند.. سعی کردم از میان بازو هایش بیرون بیایم

با صدای خواب الود و خشن گفت

_ چه جهنمیه عزیزم ؟

سر جایم خشکم زد ..

زانو هایم را بالا… اوردم ارنج هایم را روی ان‌ها قرار دادم… سرم را روی ان گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم

دست نایت دور کمرم حلقه شد.. به نرمی گفت

_ انیا

زمزمه کردم

_خواب بدی دیدم

در حالیکه به نرمی مرا بطرف خود می کشید زمزمه کرد

_یا مسیح …باید همینطور باشه

دستم روی تختخواب افتاد و دست او را با خود گرفتم …به صورتش در تاریکی اتاق نگاه کردم… گفتم

_نیک سعی می کرد گاوصندوق تو رو بگرده

دیدم که بدنش کامل خشک و بی حرکت شد

زمزمه کرد

_چی؟

دوباره ان گرمای ویبره کننده و عصبانی داشت از او ساطع می شد

_فکر نمی کنم تونسته باشه بازش کنه . وقتی به داخل اپارتمان اومد فکر کردم تویی بنابراین خیلی سریع پیشش رفتم …وقتی به اتاق مطالعه وارد شدم دیدم کنار گاو صندوق خم شده اما در اون باز نبود. از اونجا فاصله گرفت و بعد از صحبت‌هایی که کرد کلیدها رو ازش گرفتم …بعدش اونجا رو ترک کرد………….ام …… به خاطر تمام اتفاقاتی که افتاد فراموش کردم بهت بگم

دستش دستم ما را فشرد و مرا به طرف خود کشید

_نگران نباش عزیزم خودم ترتیبشو می دم

سرم را تکان دادم …احساس کردم ویبره عصبانیت متوقف شد …اجازه دادم تا مرا به طرف خود بکشد… نفس عمیقی کشیدم و دوباره دستم را دور کمر او حلقه کردم …. باز هم نفس عمیق دیگری کشیدم و سعی کردم ارام شوم …

زمزمه کرد

_اون خوابی که دیدی راجع به نیک بود؟

زمزمه کردم

_کنار گاوصندوق خم شده بود یه دفعه از بین اتاق پرواز کرد در صورتی که تمام سرش به یه دهن بزرگ پر از دندون تبدیل شده بود به طرف من اومد

زمزمه کرد

_لعنتی

به ارامی با او موافقت کردم

خودم را بیشتر به او چسباندم.. بازوهایم اطراف بدنش محکم تر شدند

_ کی اومد اونجا ؟

_حدود ۱۰ و ۵۰ دقیقه

_ نگهبان ساعت ۱۰ تعطیل میشه …نیک ح******* .. قفل ها رو عوض می کنم و راجع بهش به نگهبان میگم… اون خودش کد ساختمون رو تغییر میده . از فردا دیگه نمیتونه به خونه من بیاد خب ؟

_باشه

_وقتی اونجا نبودم به خودش جرأت داده چنین رفتاری با تو داشته باشه

_ انتظار نداشت منو ببینه

دوباره زیر لب گفت

_شرط میبندم چنین انتظاری نداشته لعنتی ح*******

_ من زیاد کابوس میبینم ..اونا چیزای خوبی نیستن.. بنابراین بهش عادت دارم ..چیز مهمی نیست… نیک ادم باحالی نیست اما واقعا از دستش عصبانی نیستم

_ مهم نیست از دستش عصبانی هستی یا نه.. الان ساعت ۵ لعنتیه و تو بخاطر اون کابوس بدی دیدی… ترسیدی…اون سرت رو پر از اشغال کرده و وقتی که تو با منی امکان نداره اجازه بدم چنین اتفاقاتی برات بیوفته

_تو نمی تونی از من در برابر تمام انیا محافظت کنی نایت

_ میتونم تلاشم رو بکنم

گویی همین حالا تمام دنیایم را زیر و رو نکرده بود ادامه داد

_ تو این جا احساس ارامش می کنی بنابراین یک مدت تخت خواب تو رو امتحان میکنیم .اخر هفته وقتی کد تغییر کرد به ساختمون من برو.. باشه ؟

به ارامی قبول کردم

_باشه

_ حالا فقط یک ساعت وقت داری تا بخوابی میتونی اینکارو بکنی ؟

_اره

_پس این کارو بکن

در برابر شانه اش لبخند زدم سپس زمزمه کردم

_باشه

یک بار دیگر مرا به خود فشرد

احساس کردم بدنم گرم شد و ان احساس مورمور خوشایند از ستون فقراتم بالا امد …در سرم پیچید… روی تمام پوستم پخش شد….. احساس عالی داشت

فصل یازدهم

در حالیکه قلبم به شدت می تپید به سقف اتاق خواب نایت خیره شده بودم….. یکشنبه صبح بود و نایت با من عش*ق بازی کرده بود

عشق

بازی

کرده بود

رفتار رئیس مابانه و کنترل گر نداشت… بلکه به من هم اجازه داد او را لمس کنم و هر کاری که دلم می‌خواهد با او انجام دهم . ارام و با ملایمت و زیبا بود

صادقانه نمی‌دانستم می‌تواند چنین رابطه ای هم داشته باشد.. قبلا به من گفته بود که می‌تواند نرمال و مهربان باشد اما بعد از گذشت یک هفته واقعاً راجع به ان فکر نکرده بودم

امروز صبح که از خواب بیدار شده بود در حس و حال متفاوتی بود و با من به شیرینی رفتار می کرد …. من عاشق ان بودم و تا جایی که می توانستم ببینم او هم از ان لذت می برد

هرگز در تمام زندگی ام چنین تجربه‌ ای نداشتم . احساس می کردم تمام جنبه‌های زندگی را زندگی کرده ام

نایت بعد از انکه گردنم را بوسید سرش را بالا اورد ….نگاهم به نگاه او برخورد کرد ….چند ثانیه به چشمهایم خیره شد …سپس زمزمه کرد

_عزیزم چیه ؟

خیال نداشتم حالا به او بگویم ….شاید بعدا… بنابراین زمزمه کردم

_ یه سوپرایز میخوای ؟

برای لحظاتی طولانی‌تر به چشمهایم خیره شد …… سعی می کرد تصمیم بگیرد …سپس گفت

_اره

_ به مشتری های امروزم زنگ زدم و اونها رو به یه روز دیگه منتقل کردم …حالا امروز کاملا وقتم ازاده

چشمهایش خمار شدند…… و جدا وقتی اینگونه می شد بسیار جذاب تر به نظر می رسید

به نرمی گفت

_ پس تمام روز مال منی

من هم به نرمی پاسخ دادم

_ هر یکشنبه

یک گوشه لب هایش بالا رفته و به نرمی ادامه داد

_ متشکرم عزیزم

او مرا می خواست………. تمام روزهای یکشنبه ……………..خدایا

_خواهش می کنم عزیزم

دستش بالا امد و انگشتش را روی گلویم کشید

_لعنت …..عزیز من خیلی شیرینه

ددی من هم همینطور

_یه سوپرایز دیگه هم دارم

چشمهایش از روی گلویم بطرف چشم هایم بالا امدند

_ اره ؟

_ می خوام برات یکی از پنکیک های مخصوص انیا که شهرت جهانی دارن با شربت مخصوصش درست کنم… تمام وسایلش رو دیشب اوردم

این باعث شد لبخند کاملی تحویلم بدهد

_شهرت جهانی ؟

من هم به او نیشخند زدم

_کاملا

نگاهش به طرف لبهایم امد و مردمک چشمهایش بزرگ تر شد

_ وقتی پنکیک درست می کنی هیچ چیز دیگه ای به جز پیراهن من رو نمی پوشی

دوباره به حالت رئیس مابانه بازگشته بود …..معده ام تکان خورد

_ باشه ددی

خودش را بیشتر به من چسباند

زمزمه کرد

_ لعنت چطور این اتفاق افتاد ؟

مانند این که داشت با خودش صحبت می کرد چشم‌هایش سراسر صورتم را بررسی می کردند

_چی ؟

دوباره به چشمام نگاه کرد

_تو عالی و تمام عیاری عزیزم

چند بار پلک زدم …سپس زمزمه کردم

_نایت_____

_نه انیا هیچ مزخرفی از اون دهن شیرینت بیرون نمیاد . هرگز بهش گوش نمیدم و اهمیت نمیدم اگه دهه‌ها طول بکشه …تا جایی که بتونم روش کار می کنم که دیگه چنین طرز فکری راجع به خودت نداشته باشی… هر ثانیه که با تو میگذرونم برام بیشتر و بیشتر واضح همیشه که تو برای من ساخته شدی … هدیه ای که لیاقتش رو ندارم اما اونو به کسی نمیدم

احساس کردم اشک در چشمانم جمع شد… به نرمی خواهش کردم

_تمومش کن

_هرگز چنین کاری نمیکنم انیا.. به هیچ عنوان… نه تا زمانی که کاملاً اینو باور کنی عزیزم….حالا باس*نتو از تخت من پایین ببر و برام پنکیک درست کن

زمزمه کردم

_ باشه

سرش را پایین اورد و لب هایش را مقابل لب های من کشید ….سپس زبانش را روی لب پایینم حرکت داد وقتی دستهایم به صورت اتوماتیک دور او حلقه شدند ناله ای سر داد و محکم تر مرا بوسید

بعد از ان به من اجازه داد تا از تخت خواب پایین بروم …همانطور که پیراهن او را می‌پوشیدم می توانستم نگاهش را روی خودم احساس کنم…. همانطور که به حمام رفتم تا صورتم را تمیز کنم و مسواک بزنم باز هم می توانستم در طول راه چشم هایش را روی خودم احساس کنم

وقتی از حمام بیرون امدم به او لبخند زدم ….به یک طرف روی تختخواب دراز کشیده بود و سرش را روی دستش قرار داده بود…. تمام مدت هر حرکت مرا زیر نظر داشت ……….

……………و من عاشق هر ثانیه ان بودم

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!