رمان ناجی قسمت بیست و هفتم

در حالی که مرا در اغوش گرفته بود و با دست دیگرش صورتم را نوازش می کرد به چشمهایم خیره شد و با مهربانی پرسید

_حالت خوبه ؟

زمزمه کردم

_تولدت‌ مبارک

چند بار پلک زد سپس زمزمه کرد

_چی ؟

_کاتلین بهم گفت .. به کلوپ نرفته بودم.. ویویکا هم با ما بود رفته بودیم به یه بار… یه گوشه ی دنج نشسته بودیم هیچکس حتی نمیتونست ما رو ببینه و هیچ رق*صیدنی در کار نبود …هیچی… فقط ما دخترا… تاکسی گرفتیم بنابراین هیچ کسی از ما سه نفر رانندگی نکرد و همچنین راشان هم تا حدودی مطلع بود که یک سوپرایز تولد برای توئه و تمام مدت میدونست که ما کجاییم

برای مدتی طولانی به من خیره شد

از چهره‌اش چیزی مشخص نبود….. بنابراین به نرمی…. و حالا با عدم قطعیت ادامه دادم

_ نمیدونستم برات چی بگیرم

بالاخره زمزمه کرد

_ لعنت . یا مسیح

_نایت

تکرار کرد

_ لعنت یا مسیح

_ من…… این کار اشکالی نداشت ؟

صورتش را میان گردانم پنهان کرد و ناله کرد

_یا مسیح لعنت لعنت به من لعنت به من

نمی‌دانستم چه فکری بکنم

_نایت

سرش بالا امد

_ بله بله انیا عزیزم لعنت به من عزیزم بله این لعنتی اوکیه . مشکلی نیست …به طور لعنتی زیبا بود …..چیزی که بهم دادی …

معتقد بود که کارم زیبا بود

چیزی که به او داده بودم برایش معنای خاصی داشت

اشک در چشم هایم جمع شد… زمزمه کردم

_ نایت

او هم زمزمه کرد

_لعنت

به من خیره شده بود.. چشم هایش می درخشید.. ضربان قلبش بیشتر شده بود

خدایا زیبا بود

لبخند زدم و سرم را بالا اوردم و لب هایم را به او نزدیک کردم

زمزمه کردم

_یه جورایی کارم تموم نشده

دوباره گفت

_لعنت به من

لبخندم بزرگتر شد

_ اما باید از روی من بلند بشی

چشمهایش به ارامی بسته شدند… سپس دیدم که احساسات در سراسر صورتش جاری شد… با دیدن صحنه روبرویم هیپنوتیزم شده بودم

خدایا …واقعا زیبا بود

سپس لبهایش را روی لبهای من کشید و از روی من بلند شد …و مرا با خود بالا کشید …در حالی که یک دستش را دور کمرم انداخته بود مرا نزدیک خود نگه داشت تا زمانی که تسلطم را به دست اوردم

به طرف او نیشخند بزرگی زدم… لباسش را پوشیدم و همانطور که از در بیرون میرفتم از روی شانه دوباره به او نگاه کردم و نیشخند بزرگتری زدم

به محض اینکه از دیدرس او خارج شدم سریع تر حرکت کردم . همه اینها را برنامه ریزی کرده بودم و الان وقتش بود که به سرعت عمل کنم

به طرف کمدی که هدیه را در ان پنهان کرده بودم رفتم… ان را برداشتم … بعد به طرف کمدی که کیک را در ان پنهان کرده بودم رفته …شمع ها را روی ان قرار دادم و سپس انها را روشن کردم…. بعد در حالی که کیک را به دست گرفته بودم و هدیه را به دست دیگر به طرف اتاق مطالعه او باز گشتم

نایت روی میز نشسته بود… پاهایش را رو به رویش دراز کرده بود/// نگاهش روی پاهایش بود …دست هایش در اطرافش گوشه های میز را گرفته بود

وقتی به داخل اتاق وارد شدم سرش بالا امد …چشمهایش به طرف کیک… سپس به طرف صورت من کشیده شد…. به سرعت حالت چهره اش نرم و نگاهش گرم شد

اما قطعاً باعث سوپرایز و همچنین خوشحالی او شده بودم

واقعا زیبا بود

همانطور که به طرف او حرکت می‌کردم زمزمه کرد

_ یا مسیح عزیزم

روبروی او ایستادم

_ تولدت مبارک عزیزم

نگاهش به نگاه من قفل شده بود

_ انیا

منتظر ماندم اما چیز بیشتری نگفت

زمزمه کردم

_یه ارزو بکن و شمع های کیک رو فوت کن عزیزم

بدنش حرکت نکرد …..همچنین نگاهش روی چشم‌هایم ثابت بود

_ یه ارزو بکن نایت

سپس چشم هایش حرکت کردند…. تک تک جزئیات صورتم را از نظر گذراند… به طرف بدنم پایین امد ….سپس به طرف کیک و باز هم به طرف چشم هایم…..

_ چیزی نیست که بخوام… تمام چیزی که می خوام رو به رو ایستاده و داره به من نگاه میکنه

اوه

خدای

من

چشم هایم پر از اشک شدند

به ارامی به او گفتم

_ لطفاً شمع ها رو خاموش کن نایت

یک قطره اشک از چشم سمت چپم پایین افتاد…. به ان نگاه کرد…. سپس یکی دیگر از چشم راستم بیرون لغزید

سپس به طرف جلو خم شد و شمع ها را فوت کرد

زمزمه کردم

_متشکرم

کیک را گرفت و ان را روی میز قرار داد …سپس بسته را از دستم بیرون کشید و ان را هم روی صندلی قرار داد… و بعد مرا بین پاهایش کشید.. میان بازوهایش… این کار را با خشونت و سختی انجام داد ..مرا محکم گرفته بود ..در حالی که یک دستش دور کمرم و دست دیگرش در موهایم قرار داشت محکم لب هایش را روی لبهای من کوباند

به او تکیه دادم .بازوهایم دور او حلقه شدند.. مرا رها کرد.. اجازه داد سرم کمی عقب برود …با دستهایش گونه هایم را گرفت… انگشت شستش را روی اشکی که از چشم چپم جاری شده بود کشید

زمزمه کرد

_برای من گریه نکن انیا.. هرگز برای من گریه نکن

با حالتی شوخ طبعانه سر به سر او گذاشتم

_این یه دستوره ؟

نگاهش به طرف چشمهایم کشیده شد

_بله

بازوهایم را دور گردنش حلقه کردم و خودم را محکم به او چسباندم

خدایا

من عاشق این مرد بودم

_ خدا تمام تلفن‌های ارزونی که خوب کار نمی کنن رو در پناه خودش بگیره

بده نایت از جا پرید سپس هر دو دستش به دور من محکم تر شدند و با صدای بلند خندید

……………………………………………….

_خوب… از کدوم هدیه بیشتر خوشت اومد ؟

در حالی که لباس خواب ساتن قرمزم را پوشیده بودم روی تخت خواب کنار نایت دراز کشیده بودم… تقریباً بیشتر وزنم روی او بود و داشتم با موزی گری از او اطلاعات بیرون می کشیدم

به او لبخند زدم

_ اه… واقعاً ؟.. داری چنین سوال‌های چرت و پرت می پرسی ؟

_تنبیه های ترسناک و دیوانه وار جذاب که به عش*ق بازی های ترسناک دیوانه وار و جذاب ختم میشه ؟

بازو هایش اطرافم محکم تر شدند و با دهان بسته خندید

سپس پاسخ داد

_ سببتی مشکی

سرم را به یک طرف کج کردم

_ از بیوگرافی بتهوون خوشت نیومد ؟

_عزیزم وقت مطالعه کردن ندارم

_اما از موسیقی اون خوشش میاد

_چی ؟

_وقتی اولین بار به دفترت اومدم موسیقی بتهوون در حال پخش بود

به من خیره شد …. میدانستم سعی دارد خاطرات ان موقع را به یاد بیاورد… سپس صورتش نرم شد و به ارامی پرسید

_ اونو به خاطر میاری؟

زمزمه کردم

_من همه چیز رو بخاطر میارم ؟

دوباره دستش ارافم محکمتر شد و بازوی مرا نوازش کرد

زمزمه کرد

_عزیزم ….

به او نزدیک تر شدم

_…اما اون باخ بود

این بار نوبت من بود که چند بار پلک بزنم و با دهان بسته بخندم

_واقعا ؟

_اره

زمزمه کردم

_ خوب حالا هر چی.. اگه مطالعه نمی کنی پس خودم این کارو می کنم… با صدای بلند… اونم توی تخت خواب…. برای تو…

نیشخند زدم

_برهنه

او هم نیشخند زد و گفت

_ مطمئنم با این کار باعث میشی به بتهوون علاقه پیدا کنم

دستش را بالا اورد و به نرمی روی صورتم را نوازش داد …اما چشم هایش به چشم هایم دوخته شده بود زمزمه کرد

_بهترین تولد عمرم بود

معده ام زیر و رو شد

دستم را دور کمرش انداختم و زمزمه کردم

_ اوه عزیز

انگشتهایش میان موهایم فرو رفتند

_ حتی قبل از اینکه کارل به زندگی ما وارد بشه مامانم تمام تلاشش رو می کرد که هر سال بهترین جشن تولد رو برای من برگزار کنه… بعضی از دوستاش رو هم برای کمک می اورد …وقتی که کارل به زندگی ما وارد شد حتی بهتر شدند اما اینی که تو امروز گرفتی از همه بهتر بود

ناگهان سوزش اشک را در چشم هایم احساس کردم

برایم معنای زیادی داشت

با حرارت زمزمه کردم

_خوبه.. خوشحالم …این چیزی بود که میخواستم بهت بدم …این چیزیه که برات می خوام …از موقعی که فهمیدم امروز روز تولدته همش در ترس و وحشت بودم چون که نمیدونستم باید برات چی بگیرم …که امروز رو برات خاص کنم… بنابراین خوشحالم که اینو بهت دادم

زمزمه کرد

_یا مسیح منو بکش . لعنت به من

نگاهش در چشم هایم با حرارتی داغ نفوذ کرد

همانطور زمزمه وار ادامه دادم

_عاشقتم نایت

لب هایم می لرزیدند… ادامه دادم

_و خبر خوب اینه که هنوز حتی روز تولدت هم شروع نشده.. می خوام برات صبحانه ی مخصوص روز تولد… ناهار و شام مخصوص تولد هم درست کنم… تمام اینها رو برنامه ریزی کردم …قبلا تمام وسایلش رو خریدم…. .. توی یخچال گذاشتم ….همچنین می خوام فردا یک کیک تولد خونگی هم برات درست کنم…. از اونجایی که یکشنبه است و تمام طول روز تو رو دارم… پس فردا کاملاً در اختیارتم…. هر طور که بخوای …هر جا که بخوای

انقدر مشغول صحبت کردن بودم که متوجه واکنش او نشدم …..تا وقتی که دست هایش میان موهایم فرو رفت و به شدت با لب هایش لب هایم را مکید

با صدای خش دار گفت

_ ببند انیا

_ خیلی خوب

به چشمهای سوزان و داغ او نگاه کردم

_حالا دیگه باید بخوابی چون قراره فردا صبحانه.. ناهار و شام مخصوص تولدی که میخوای برام درست کنی رو بخورم …همچنین می خوام به تمام روش های که حتی نمیتونی فکرشو کنی باهات باشم ….باید برای فردا اماده باشی

_باشه

_ دوستت دارم عزیزم

_من هم دوستت دارم عسلم

با قاطعیت در حالی که نگاهش در نگاه من قفل شده بود گفت

_ نه عاشقتم عزیزم

اوه خدا

اوه خدا

سعی کردم نفس عمیقی بکشم تا دوباره احساساتی نشده و گریه نکنم ….سپس دستم را روی سینه اش قرار دادم… ماهیچه های فوق العاده و مردانه اش را مقابل انگشت هایم احساس کردم …سپس انگشت هایم را روی فکش کشیدم… سپس زمزمه کردم

_ و من …هم …..دوست دارم….عسلم

سرش را پایین اورد و مرا بوسید… بوسه ای شیرین و طولانی

سپس دستش را بالا اورد و لامپ کنار تخت را خاموش کرد

سپس مرا محکم به خود چسباند… بازوهایش را اطرافم محکم کرد …. از روی رضایت خاطر اهی کشیدم و خودم را بیشتر به او نزدیک کردم

ارام تر شدم

پلک هایم سنگین شده بودند که به نرمی گفت

_ عزیزم ؟

_ بله

_اگه یه بار دیگه بدون اینکه یه مرد همراهت باشه بیرون بری… مهم نیست باکی یا کجا.. ترکه میگیری

اوه خدا

_ گرفتی چی گفتم؟

زمزمه کردم

_ گرفتم

_شوخی نمیکنم عزیزم

_ باشه نایت

سپس زمزمه کردم

_ شب بخیر عزیزم تولدت مبارک

_ دهنتو ببند و بخواب عزیزم

با دهان بسته خندیدم ……سپس حدود ۲ دقیقه بعد به خواب فرو رفتم

 

قسمت بعدی

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...