رمان ناجی قسمت نوزدهم

ملحفه‌ها از رویم کشیده شدند . چشمهایم به سرعت باز شدند….. اولین فکرم این بود که : زنجیر در را شکسته

می دانستم اوست

می دانستم چون اتاق پر از گرمایی ویبره کننده و سوزان شده بود

زمزمه کردم

_ نایت___

اما به محض اینکه دهانم را باز کردم …از تخت خواب بیرون رفته بودم ….وقتی به خود امدم دیدم که روی پاهای او نشسته ام …یک بازویش را دورم قفل کرده بود و دست دیگرش را داخل موهایم مشت کرده و صورتم را تنها با فاصله یک اینچ مقابل صورت خود گرفته بود

با عصبانیت گفت

_ساعت ۳:۳۰ لعنتی صبحه و من دارم از اپارتمانم به اینجا میام . جایی که فهمیدم تخت خوابم خالیه . وقتی به اینجا رسیدم دیدم زنجیر لعنتی در رو انداختی ….فقط با یک کلمه جواب بده…. اره یا نه…. فراموش کرده بودی باید کجا بخوابی و کنار کی بخوابی ؟… و عزیزم ….بهت هشدار میدم…. بهتره جوابت بله باشه

به صورت او که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم

سپس گفتم

_ نه

به سرعت شروع به چرخاندن من کرد اما محکم به او چسبیدم و با عصبانیت گفتم

_نایت نه .حق نداری منو تنبیه کنی . رابطه ی ما دیگه تمومه

بی حرکت شد

کاملاً

زمزمه کرد

_این چه کوفتیه ؟

_امشب نیک به اون جا اومد

بدنش که از قبل بی حرکت بود کاملاً منقبض و محکم شد

_ اون کلید داشت … با هم صحبت کردیم …من میدونم

_تو میدونی…………… چی رو میدونی ؟

_راجع به کیس های صدقه بگیرت میدونم

سکوت ترسناکی حکمفرما شد ….و بعد……..با صدای شیطانی زمزمه کرد

_چیام ؟

به او یاداوری کردم

_ دخترایی که پیدا می کنی… دختر های قشنگی که ازشون مراقبت می کنی …لوستشون می کنی …بعد ازشون خسته میشی و اونها رو یه گوشه میندازی.. دخترایی مثل من

سکوت بیشتری حکمفرما شد و اینبار ترسناک تر بود

مانند اینکه اتاق با خشم او خفه شده بود

به صحبت کردن ادامه دادم ..ممکن بود که عصبانی باشد ….واقعاً عصبانی اما نمی‌توانستم تصور کنم اینگونه به من اسیب برساند …

_بنابراین دیگه رابطه ی ما با هم تمومه ؟

_نیک اینارو به تو گفته

دست هایم اطرافش شل شدند و سعی کردم او را به عقب هل دهم ….اما بازوهایش اطرافم انقدر محکم شدند که مرا به‌ کلی متوقف کرد

با ناراحتی پاسخ دادم

_ بله

_ نیک به خونه من اومد ..تو رو دید ..بهت اینا رو گفت و تو حرفش رو باور کردی ..و منو ترک کردی

نوبت من بود که بی حرکت شوم

لحن صدایش رنجور بود

سپس زمزمه کردم

_بله

_ بدون حتی یه تماس گرفتن اونجا رو ترک کردی.. ترکم کردی بدون اینکه حتی بهم بگی برادر ح******* عوضی ام توی خونم بوده اون هم در حالی که نمی‌بایست سرو کله اش اونجا پیدا بشه… حتی نمی بایست کلید داشته باشه… که مشخصاً راجع به کلید اضافه بهم دروغ گفته… بعدش یه عالمه چرت و پرت راجع به من بهم بهت گفت… و تو راجع به اونها هم باهام صحبت نکردی… منتظرم نموندی که خونه بیام و اینو بهم بگی… فقط ترکم کردی

اه_اوه

_نایت

_الان رهات می کنم انیا… توی تخت خواب می خزی.. صورتت رو به تخت فشار میدی… باس*نتو توی هوا میگیری… و باید خوشحال باشی که توی خونه من نیستیم… باید یه چوب بخرم ..یا یه شلاق… اما تمام چیزی که دارم کمربندمه که ممکنه روی پوست بدنت علامت به جا بذاره… بنابراین فقط قراره با دست بزنمت

یک چوب؟

پرسیدم

_اون بهم دروغ گفت ؟

و این سوال اشتباهی برای پرسیدن بود

دستهایش اطرافم انقدر محکم شدند که نمی توانستم نفس بکشم ….مشتش میان موهایم چرخید و درد را در شقیقه هایم احساس کردم….اما تمام اینها تنها یک ثانیه طول کشید

پاسخ داد

_اره ………بهت دروغ گفت …….میدونی کی بهت دروغ نگفته ؟

اوه خدایا

_نایت____

با عصبانیت گفت

_من عزیزم

مرا رها کرد و دستور داد

_ توی تخت خواب بخز انیا

_ نایت____

_همین حالا این کار رو بکن یا به مسیح قسم میخورم به مدت یه هفته نمیتونی به راحتی بشینی

نبضم سرعت گرفت و شروع به حرکت کردم …….سپس گونه ام را روی ملحفه ها چسباندنم و باسنم را بالا بردم……… دستهایم اطرافم افتاده بودند

سپس وقتی نایت حرکت کرد تختخواب هم حرکت کرد….. اما تنها می توانستم سایه او را در اتاق تاریک ببینم

دستور داد

_ بالای تخت رو بگیر

دستم را دراز کردم و بالای تختم را گرفتم

_محکم بچسب

سپس ادامه داد

_عزیزم خوش شانسه…. من از هیکلش خوشم میاد…. امشب کتکش میزنم اما اونقدر از بدنش خوشم میاد که نمیخوام وقتی فرد با هاش میخوابم احساس درد داشته باشه

چشم هایم را محکم بستم و سعی کردم کاملا بی حرکت باشم….. کمی نزدیک تر امد

اوه خدایا

حق با ویویکا بود

من کار بدی کرده بودم

خیلی بد

و این ترسناک بود…………. و هیجان انگیز

بدنم شروع به لرزیدن کرد……. احساس کردم بالای سرم ایستاده….. موهایم را گرفت و انها را کشید تا زمانی که روی ارنج ایستادم

_ امشب می خوام باهات سخت گیری کنم عزیزم …پس هر چی که بهت دادمو میگیری

سپس نایت مرا تنبیه کرد

با دست محکم و به تندی به پشتم ضربه زد…… به طور مبهمی متوجه بودم که دستانش در یک قسمت دوبار پایین نمی‌امد …….

سپس ایستاد و مرا نوازش داد……… سپس دوباره ضربه زدن را شروع کرد …………….می توانستم درد را در سراسر پاهایم احساس کنم ….دهانم باز بود اما صدایی از ان بیرون نمی امد زیرا مشتم را مقابل دهانم فشار داده بودم تا صدایی از ان بیرون نیاید…….. صدای برخورد دستش با بدنم اتاق را پر کرده بود …..دستور داد

_روی زانو بلند شو انیا

از او پیروی کردم ………به من چسبید و بیخ گوشم گفت

_ حالا وقتشه از دل عزیزم درارم و اون هم از حرف ددیش حرف شنوی میکنه درسته ؟

زمزمه کردم

_درسته

مرا به خود فشار داد و دوباره تکرار کرد

_ درسته ؟

اوه خدایا

ترسناک و هیجان انگیز بود

_درسته ددی

_همینه عزیزم …بیحرکت وایسا…. ددی ازت مراقبت میکنه

………………………………..و درست همین کار را کرد

محکم مرا در اغوش گرفته بود ..

_عزیزم به طور لعنتی شیرینه

سرم را روی شانه اش قرار دادم . با دستش به نرمی پشتم را نوازش داد و پرسید

_درد میکنه ؟

زمزمه کردم

_ یکم

_اولین بار بود…. باهات مهربانانه رفتار کردم

اوه خدایا …….. یعنی ان رفتارش مهربانانه بود ؟

_یه بار دیگه چنین گند بزرگی میزنی انیا ……..اون موقع یه هفته از کار مرخصی میگیری تا توی تختخواب بمونی تا خوب بشی

_ نایت

بازوهایش مرا فشردند

_ الان حس خوبی دارم منو عصبانی نکن

ساکت شدم

_درستو گرفتی؟

امیدوار بودم

سرم را مقابل شانه اش تکان دادم

به ارامی گفت

_می خوام برات روشنش کنم . ممکنه اتفاقات بدی بین ما بیفته اما تو نمیزاری بری….. تا زمانی که هردو بدونیم دیگه نمیشه کاری کرد تا اتفاقی که افتاده رو جبران کنیم …و اگه کسی حرف بدی زد یا اتفاقی افتاد که برداشت بدی ازش داشتی …تا قبل از این که راجع بهش با من صحبت نکردی ترکم نمی کنی . ممکنه از منابع مختلفی چرت و پرت های زیادی راجع به من بشنوی اما قبل از اینکه واکنش نشون بدی با من صحبت می کنی …من اونو تایید یا رد می‌کنم و باهات صادقانه صحبت می کنم ….و در اخر …راجع بهش برات توضیح میدم . اگه چیزی باشه که نمیخوام فعلا راجع بهش باهات صحبت کنم باز هم برات توضیح میدم و تو تا موقعی که اماده بشم منتظر میمونی… اگه احساس کردی نمیتونی ….عزیزم ….بازم… با ..من …….صحبت می کنی لعنتی… قبل از اینکه من رو ترک کنی

دوباره سرم را تکان دادم ….. نایت به صحبت کردن ادامه داد

_حرف هایی که از دهن نیک بیرون میاد فقط ۱۰% شون قابل باوره …. البته این چیزی نیست که راجع بهش خودت رو اذیت کنی چون دیگه هرگز اونو نمیبینی… اگه چنین اتفاق غیره ممکنی بیفته و ببینیش…. اهمیت نمیدم که حتی اگه توی خیابون باشی و اون اون سر خیابون باشه…. فورا با من تماس می گیری… گرفتی ؟

یک بار دیگر سرم را تکان دادم

_من با کسی به خاطر صدقه سر رابطه برقرار نمی کنم… نمیدونم بهت چی گفته اما به مسیح قسم حتی نمیدونم این یعنی چی…. اخر خط این که… هیچ کس انیا …و وقتی اینو میگم ……

بازوهایش مرا به خود فشردن

_…….منظورم اینه که هیچکس ….وقت من … توجه من… و بدن منو اونطور که تو داری نداشته…نه به این دلیل که تو زیبا ترین زنی هستی که به عمرم دیدم ….بلکه به خاطر همه چیزهایی که مربوط به تو میشه… چیزی در درون تو باعث شد به راحتی مزخرفاتی که نیک به خوردت داد رو باور کنی . باید روش کار کنی عزیزم و من در انجام این پروژه بهت کمک می کنم… اما به هیچ عنوان لعنتی امکان نداره زنی مثل تو حتی توی یک میلیون سال لعنتی فکر کنه یه صدقه بگیره …عزیزم باید متوجه بشی که توی این سناریو… درست توی این تخت خواب… مهم نیست کی تنبیه شده…. کسی که شانس اورده منم… حواست با منه ؟

سرم به سرعت بالا امد و به صورتش که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم

زمزمه کردم

_چی ؟

زیر لب گفت

_ نگرفتی چی گفتم

_جدی هستی ؟

با فکر اینکه پسرام حال صاحب خونه ات رو جا اوردن مشکلی نداری ؟

بی حرکت شدم و زمزمه کردم

_ عزیزم____

_ جواب منو بده.. باهاش مشکلی نداری؟

_ میتونیم ___

بازویش دور بدنم محکم تر شد و دستش بالا امد و فکم را گرفت…. مرا نزدیکتر کشید و زمزمه کرد

_ انیا عزیزم …جواب منو بده

_ چرا

ادامه داد

_اما سعی می کنی باهاش کنار بیای …چون که به من جذب شدی و من باعث خوشحالی تو میشم

_ اره پ

_س عزیزم… من اونیم که شانس اورده ..چون با تو.. من از هیچ چیز نمی گذارم و با چیزی کنار نمیام

دستم را روی سینه اش کشاندم و زمزمه کردم

_عزیزم بیا راجع به این صحبت نکنیم

_تو به من خوب و نرمال و پاک دادی در حالی که میدونستی هرگز چنین چیزی رو در عوضش نخواهی گرفت و من اونو ازت میگیرم …لعنت اره ازت قبولش می کنم… اما در حالی این کارو می کنم که میدونم یه جایی داخل وجودت میدونی داری چی بهم میدی و درک می کنی که هرگز اونو بهت پس نمیدم

_دوباره داری منو میترسونی نایت

_ اون قدر که میخوای برم ؟

زمزمه کردم

_نه

فکم را محکم تر گرفت

_یا مسیح…. عزیز دل من

دیگر نمی خواستم راجع به این صحبت کنم بنابراین موضوع را عوض کردم ….به نرمی گفتم

_متاسفم که حرف نیک رو باور کردم

_ مزخرفاتی که راجع به من گفته بود رو باور نکردی بلکه چیزهایی که باعث شد احساس بدی راجع به خودت داشته باشی رو باور کردی…. روی این کار می کنیم

خدایا او بسیار ترسناک …ترسناک… و شیرین بود …..همچنین داشتم فکر میکردم به طور ترسناکی باهوش هم هست

_ معذرت می خوام ؟

_عزیزم تا حالا چند بار تورو راضی کردم؟

لب هایم را گاز گرفتم…. به نرمی گفتم

_ تعدادشون از دستم در رفته

با صدای بلند خندید….. هر دو دستش محکم دورم حلقه شدند . مرا به پشت روی تخت خواب قرارداد و کنارم دراز کشید…. وقتی از خندیدن دست کشید دستش بالا امده و دور گردنم حلقه شد… زمزمه کرد

_ میخوای دختر بدی باشی ؟

زمزمه کردم

_هنوز تصمیم نگرفتم

در حالی که وحشت زده به نظر می رسید پرسید

_بهت صدمه زدم ؟

_اه…اره . نایت تو به پشتم ضربه زدی

_خیلی محکم ؟

_ام….

_ اونقدر محکم که نتونستی دردش رو تحمل کنی و نتونستی هیچ احساس خوبی داشته باشی ؟ عزیزم فکر نمیکردم اینطور باشه …وقتی کارم باهات تموم شد احساس می کردم به اندازه کافی ازش لذت بردی

_ خوب به این خاطره که……ام ..خوب جواب نه هست . اگه منظورت از خیلی محکم این باشه…. پس حتی بهش نزدیک هم نبود

بدنش ارام تر شد

خدایا چطور ممکن بود این مرد هم زمان هم مرا تنبیه کند و هم به طور غیر قابل باوری شیرین باشد؟

زمزمه کرد

_به یک کلمه امنیتی نیاز داریم

من هم زمزمه کردم

_احتمال

_ باید قبلا راجع بهش صحبت می‌کردیم اما قبلاً بهت اسون میگرفتم . زیاد بهت فشار نمی اوردم و سعی می کردم توجهم رو بالا ببرم . فکر نمیکردم به این سرعت به اینجا برسیم …. راجع بهش فکر می کنم و بهت میگم

به من اسان گرفته بود

به نرمی گفتم

_ خیلی خوب

یک بار دیگر مرا فشرد.. سپس چرخید و ملحفه ها را روی هر دویمان انداخت…. مرا در اغوش گرفت و سپس دستور داد

_ بخواب عزیزم

_باشه نایت

در حالی که بازوهای نایت مرا به خود نزدیک تر می کردند ارام شدم…. دستم را روی شکم صاف اش قرار دادم ….خودم را به او چسباندم …سپس گفتم

_نایت ؟

_بله عزیزم

لبم را گاز گرفتم

_عزیزم ؟

_ ام….. احتمالاً باید خودتو اماده کنی…. چون می خوام دختر بدی باشم.. ام…… هر از گاهی

برای چند لحظه بی حرکت شد… سپس هر دو دستش محکم به دور من قفل شدند و با صدای بلند خندید

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!