فصل ۱۰

ویویکا گفت

_چی ؟

_ دیگه نباید راجع به نایت پرس و جو کنی. اون…اه.. میدونه و حق با توئه اون از توجه خوشش نمیاد . از اینکه مردم راجع بهش پرس و جو بکنن خوشش نمیاد . بنابراین از من خواست تا ازت بخوام دیگه بیخیال پرس و جوها بشی

پاسخ داد

_ بهت گفتم این مرد یه راز گنده و مهم داره

سه شنبه شب دیر وقت بود.. در خانه نایت بودم . دیشب نزدیک ساعت ۴ به خانه ام امد و مرا بیدار کرد ..با من عش*ق بازی کرد و تقریباً یک ساعت بیهوش شدم و بعد از ان دوباره برای اماده شدن برای رفتن سرکار بیدار شدم.. او را در تخت خواب تنها گذاشتم تا لباس بپوشم.. بعد از ان که دوباره به اتاق بازگشتم بیدار شده بود . مرا گرفت.. روی تخت خواب انداخت و محکم را بوسید

امشب نوبت من بود که به خانه او بروم.. بنابراین حالا روی تختخواب او دراز کشیدم و داشتم با دوستم صحبت میکردم

_ اون باعث شد خوشحال بشم و این خوشحالی توی چهره ام نمایان بود . بنابراین یه چیزایی بهم گفت تا مطمئن بشه ایا عامل خوشحالی من خومشه نه دست و دلبازی هایی که نشون میده و این باعث شد عصبانی بشم . بنابراین یه چیزی از زیر دهنم در رفت.. اما الان همه چی خوبه

زمزمه کرد

_ اون تو رو خوشحال میکنه ؟

به خاطر لحن صدایش ضربان قلبم تندتر شد

من هم زمزمه کردم

_خیلی

هنوز هم با لحنی امیدوارانه زمزمه کرد

_واقعا ؟

_ همچنین از شکمم خوشش میاد.. حتی برام یه عالمه خرت و پرت و کیک و غذاهای دیگه سفارش داد تا کمکم کنه اونو حفظ کنم

صدایم ارامتر شد

_ویویکا اون منو بخاطر خودم دوست داره

پاسخ داد

_ بهت گفتم اون شکم کوچولوت جذابه

_ نمیدونم واقعا جذابه یا نه اما میدونم نایت از زنهای شیرین و نرم و زنانه خوشش میاد

_به عبارت دیگه نایت جذاب فکر میکنه شکمه کوچولوی تو جذابه

زمزمه کردم

_ حالا هر چی

خنده نخودکی سر داد

_خیلی خوب عزیزم دیگه در مورد اون پرس جو نمی کنم.. نمیخوام رابطه ی شما رو خراب کنم و همچنین می خوام از یک تا ده یه شماره بهم بدی

زمزمه کردم

_۲۵

به تندی نفسش را حبس کرد

_ چی ؟

_شاید سی

_ ام..نه عزیزم..نه لطفاً بهم بگو قراردادی امضا نکردی

_ اینکارو نکردم اما ویویکا…. با هم صحبت کردیم و خیال ندارم راجع بهش با ساندرین صحبت کنم ..وقتی م*ست کنه و حوصله رق*صیدن نداشته باشه دهنشو باز میکنه و هر چی که توی دلشه رو میگیه

مرا مطمئن کرد

_دهن من کاملا محکمه عزیزم …حالا واقعا گفتی ؟ سی ؟

_ اون ….متفاوته

_ باید باشه

دوباره خندیدم

_اون رفتار رئیس مابانه داره

_ تعجبی نداره

_از کنترل کردن خوشش میاد

_کنترل؟

_اون بهم میگه باید چه کار کنم و من باید ازش پیروی کنم.. راستش یه مدت راجع به این شخصیت اش برام توضیح داد و اگه ازش پیروی نکنم منو تنبیه میکنه

سپس به سرعت ادامه دادم

_اما تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده

ساکت بود …..تمام بدنم منقبض شده بود

به سرعت ادامه دادم

_ رفتارش عجیب و غریب نیست فقط یه جورایی____

به ارامی گفت

_ انیا عزیزم …من یه sub هستم(کسی که در رابطه های کنترل گرانه نقش مطیع را اجرا می کند)

چند بار پلک زدم

ایا دوست پر سر و صدا.. جسور و شجاع من که از کسی حرف شنوی ندارد یک subبود ؟

با حالتی نفس بریده پرسیدم

_چی ؟

_ راجع بهش فکر کردم ..درکش کردم.. ازش خوشم اومد و انجامش دادم ..برای رهایی از این زندگی که نمیخوام هرز*ه یه ادم بازنده باشم که خودش توی زندونه و منو توی خونه با سه بچه تنها رها کرده …یا یه احمق عوضی باشم که به یه مرد بازنده خود مو وابسته کردم ..من هم مثل نایت باید زندگیم رو در مسیری که می خوام نگه دارم .دوست ندارم دستیار کسی باشم دوست دارم خودم مدیر باشم …خودم رئس خودم باشم ..لباس های خوب بپوشم.. کفش های خوب داشته باشم.. توی خونه خوبی زندگی کنم …ماشین خوبی رو برونم… می خوام مرد خوبی داشته باشم که هر موقع بهش گفتم اشغالارو بزاره دم در حداقل برای بار دوم حرف شنوی کنه… منو خوشحال کنه و اگه دختر بدی بودم منو تنبیه کنه

اوه خدای من

به صحبت کردن ادامه داد

_باید به سختی کار کنم ..زندگیم رو اونقدر تحت کنترل خودم بگیرم که از مسیر اصلی خارج نشه.. تا بتونم چیزی که از زندگی می خوام رو به دست بیارم . وقتی برای مدت کوتاهی هم که شده بی خیالی همه این چیزا می شم و خودم رو به دست کس دیگه ای می سپارم واقعا لذت بخش و ارامش دهنده است …بهشون اعتماد می‌کنم که از من مراقبت کنن و در بیشتر مواقع این کار رو انجام میدن . من دو تاdom..(کسی که در روابط های کنترل گرانه نقش کنترل گر را دارد ) .. داشتم که باهاشون رابطه طولانی داشتم.. اولی رو از دست دادم و نمیخوام راجع بهش توضیح بدم.. چون اگه این کارو بکنم متوجه میشی چرا و اون دوست نداره کسی راجع به زندگیش چیزی بدونه بنابراین این راز اونه .. مال من نیست که بخوام راجع بهش بهت چیزی بگم …دومی رو هم از دست دادم چون بیشتر از انتقال احساس درد لذت می برد تا احساس اعتماد توی یک رابطه و گاهی اوقات نمیتونست منو راضی کنه… بنابراین از دستش خلاص شدم …بعضی از زنها از اینطور روابط خوششون میاد اما من نه …و حالا دارم به سختی دنبال یک نفر میگردم که با استانداردهایی که من دارم هماهنگ باشه..کسی که می خوام باشه و نیازهام رو برطرف کنه

به ارامی پرسیدم

_چرا بهم نگفتی ؟

_چون بعضی از ادما فکر میکنن این رابطه ای قدغن با زشتیه.. انیا این….. اینطور نیست ..اما گاهی اوقات به خاطر رنگ پوستم تجربه های بدی به دست میارم ..نمیخوام با در میان گذاشتن این به بار سرزنش هایی که به طرفم روانه میشه اضافه کنم…. امکان نداره

احساس می کردم کسی مرا با سیلی زده

به او یاد اوری کردم

_من هرگز تو رو سرزنش نمی‌کنم

نرم می گفت

_ نه.. اما نمیخواستم روی رابطمون ریسک کنم

زمزمه کردم

_میتونی هر چیزی که میخوای رو به من بگی

_ خب.. حالا اینو میدونم چون راجع بهش بهم گفتی

هر دو ساکت شدیم

ویویکا شروع به صحبت کرد

_ اگه بهش نمره سی میدی پس تو هم از این خوشت میاد

به نرمی گفتم

_اره

_و اگه خراب کاری کنی تنبیهت میکنه ؟

_اره

_و تو محدودیتهای اونو میدونی ؟ باهات راجع بهش صحبت کرده ؟ اینکه چه کار میتونی بکنی و چه کار نمی تونی ؟

_اون بیشتر از کنترل کردن خوشش میاد

زمزمه کرد

_ بهت یه نصیحت می کنم عزیزم …یکم دختر بدی باش

چند بار پلک زدم سپس با حالتی نفس بریده پرسیدم

_چی ؟

_شوخی نمیکنم . میدونم به‌ نظر دیوونه بازی میاد اما اینطور نیست.. بلکه خیلی هم جذابه

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

زمزمه کردم

_واقعا ؟

_لعنت اره .. میدونم اون مال توئه عزیزم اما فقط فکر اینکه نایت سابرین منو تنبیه میکنه باعث میشه سرجام وول بخورم…خدا

با صدای بلند خندیدم

با لحنی بسیار جدی گفت

_ ببین …گوش کن.. اگه تا اینجا به خاطر کارهایی که باهات انجام داده خوشت اومده و بهش نمره سی میدی… و از این که رئیس بازی در میاره خوشت میاد ..پس بهش دلیلی بده تا به مرحله بعد بره.. اون موقع بهش نمره ۵۰ میدی.. شوخی نمیکنم

بدنم شروع به لرزیدن کرد . همچنین دست‌هایم . چشمهایم به طرف ساعت کنار تخت خواب نایت کشیده شد ….یازده و۵۰ دقیقه بود …نایت تا یک ساعت دیگر به خانه نمی امد… لعنت

ویویکا پرسید

_ یه چیزی رو میدونی عزیزم ؟

_ یه عالمه چیز میدونم عسلم کدومشو میخوای بدونی ؟

در حالی که می توانستم لبخند را در صدایش بشنوم گفت

_ قبلش همینطوری به خاطر رفتاری که باهات داشت ازش خوشم میومد …حالا به خاطر این که چنین تجربه‌ای بهت میده و تو ازش خوشت میاد بیشتر دوستش دارم.. یکی دیگه از چیزهایی راجع به چنین سبک زندگی اینه که رابطه هرگز خسته کننده نمیشه… احساس اعتماد و نزدیکی زیادی با گذشت زمان ایجاد میشه.. هرگز کسی رو نداشتم که راجع به این سبک زندگی باهاش صحبت کنم و حالا میتونم واست راجع بهش بگم.. بنابراین این فرصت رو به هر دوی ما داده و به خاطر این هم برای همیشه عاشقش خواهم موند

زمزمه کردم

_ اره

_هر موقع خواستی راجع به چیزی صحبت کنی من در اختیارتم اما بهت توصیه می کنم با خودش صحبت کنی.. از اونجایی که همین حالا هم باهات صادقانه رفتار کرده پس می خواد از این به بعد هم همین طور ادامه بده . بهش بگو چی میخوای و از چی خوشت میاد و از چی خوشت نمیاد… هر موقع اماده شدی بیشتر پیش بری بهش سرنخ‌هایی بده ..برات قسم میخورم عزیزم اون برای همیشه عاشقت می مونه.. یه دختر خوشگل که ..باکلاس اون جور در میاد ..اون رو میخندونه.. بلده چطور اشپزی کنه.. میدونه وفاداری یعنی چی.. و توی رابطه میتونه اونو درک کنه و به اون روشی که دوست داره باهاش کنار بیاد…. هیچ چیز از این بهتر نیست و اون هم این رو خواهد فهمید

دوباره خندیدم …..سپس زمزمه کردم

_ خوشحالم که این فرصت رو بهمون داد که راجع به این چیزا با هم صحبت کنیم ..حتی اگه خودش ندونه.. چون تو حالا یه چیز خصوصی راجع به خودت به من گفتی……. و حالا دیگه میدونی مهم نیست چی باشه …میتونی همه چیز رو بهم بگی عزیزم

حالا نوبت او بود که با حالتی زمزمه وار بگوید

_ اره

نیشخند زدم …سپس صدایی خفیف و دور که در اپارتمان بزرگ نایت پیچید را شنیدم …مانند اینکه کسی داشت از در ورودی داخل می‌امد … از جا پریدم.. سپس سرم به طرف ساعت چرخیده شد

ساعت ۱۰:۱۸ دقیقه بود

به سر و صداها گوش دادم …نایت زود به خانه امده بود…. یا شاید تنها امده بود تا چیزی بردارد

به صدای پاهای روی زمین گوش دادم . با خود در تعجب بودم چرا به دیدن من نیامد؟

از روی تخت خواب بلند شدم و گفتم

_نایت خونه است شاید اومده چیزی برداره

_ همون طور که داری باس*ن سفید خوشگلت رو این طرف اون طرف میکشونی به این فکر کن چطور میتونی یه دختر بد باشی و فردا باهام تماس بگیر و ازم تشکر کن

لبخند زدم و زمزمه کردم

_بعدا عزیزم

او هم به نرمی گفت

_ بعدا

سپس به طرف حال حرکت کردم.. اتاق نشیمن تاریک بود … بعد از انکه همه جا را گشتم می خواستم به طرف اتاق خواب بروم که متوجه شدم نور کمرنگی از لابلای یکی از درها به داخل حال می تابد … از یک گوشه چرخیدم و دری را که هرگز ندیده بودم قبلا باز باشد را دیدم که نیمه باز بود

همانطور که به طرف ان حرکت میکردم گفتم

_عزیزم به چیزی نیاز داری ؟ معمولاً تا ساعت ۱۱ خوابم نمیبره ..میتونستی با هم تماس بگیری.. کلوپ تا اینجا فقط ده دقیقه راهه میتونستم اون رو برات بیارم____

میان درگاه ایستادم …از صحبت کردن باز ایستادم

اتاق مطالعه ی بسیار با شکوه و بزرگی بود که با حالتی مردانه دکور شده بود….. و اینکه نیک سابرین نزدیک کابینتی چوبی چمبات زده بود که کنار ان گاوصندوقی قرار داشت و در ان گاو صندوق باز بود

نگاه خشمگین اش به طرف من روانه بود

همانطور که سرپا بلند می شد به او هشدار دادم

_ اگه یه قدم به طرفم بیای به اتاق نایت فرار می کنم ..در رو روی خودم قفل می کنم و با ۹۱۱ تماس میگیرم

با حالتی عصبانی زمزمه کرد

_حالا میگیرم چی شده لعنتی

نگاهش چنان خشم و غضب داشت که به سختی می توانست ان را کنترل کند ..در حالیکه به گاوصندوق نگاه می کردم از او پرسیدم

_اینجا چه کار می کنی ؟

از لابلای دندان های به هم فشرده شده با صدای هیس مانند گفت

_ پس نیازی به شام نبود …خودتو برای فروش گذاشتی

چشمهایم به سرعت به طرف او بازگشتند

_ ام …. معذرت می خوام ؟

بازو هایش را روی س*ینه قفل کرد

_ چقدر مایوس کننده . فکر میکردم تو یه دختر شیرین باشی که ارزشش رو داری.. مارزش اینکه ادم برات تلاش کنه… برات به سختی بیفته.. فکر میکردم از اون دخترایی که ادم دلش میخواد خودش رو به خاطرش تغییر بده …وقتی توی اون مهمونی سر و کله ات پیدا شد می بایست می دونستم.. اهل مهمونی نبودی اما نایت رو می خواستی …امیدوار بودی اون هم اونجا باشه …. بهت تبریک میگم عزیزم ………….

چشمهایش سرتاپایم را ورانداز کرد

_ به نظر میرسه بالاخره گرفتیش

به سرعت نفسم را حبس کردم و پرسیدم

_ نیک چطور اومدی داخل ؟

نگاهش دوباره سر تا پایم را از نظر گذراند ..سپس چیزی در صورتش تغییر کرد …در چشم هایش ….چیزی زشت… حسابگرانه ….مطمئن نبودم توانسته باشم ان را درک کنم

سپس شروع به صحبت کرد ….اما نه برای ان که پاسخ سوالم را بدهد

_سر تو بگیر بالا تر …اگرچه لیاقتشو نداشتی اما اولین نفرم نیستی

درحالی که نفسم را حبس کرده بودم به او گفتم م

_ی دونم

سرش به یک طرف کج شد …لبخند زشتی زد و پرسید

_ پس با صدقه گرفتن مشکلی نداری ؟

بدنم منقبض شد

_ البته که مشکلی نداری عزیزم

یک قدم به طرف من بر داشت و من یک قدم به طرف هال عقب رفتم… اماده بودم تا فرار کنم ..متوقف شد

_برات یه عالمه چیزای خوب خریده درسته ؟ لباس ؟ ماشین ؟

همانطور که قلبم شروع به سریعتر تپیدن کرد به او خیره شدم

زمزمه کرد

_ماشین نه

از نزدیک مرا بررسی می‌کرد

_ نایت از اینطور چیزا خوشش میاد …اون دخترای خوشگل و با لباسای ارزون میبینه ….کسی که ارایش ارزونی داره و چیز های بیشتری توی زندگی می خواد.. یه دفعه یه چیزی درونش بیدار میشه و با توجه به اون عمل میکنه …چیزای خوبی نشون دخترا میده …باهاشون رفتار شیرینی داره… براشون استیک درست میکنه… لباس های خوب میخره …اون با این رفتار حال میکنه ….میخوای بهت یه نصیحت بکنم ؟…………محکم برای گرفتن ماشین بهش بچسب عزیزم …بهت اجازه میده اونو نگه داری

صحبت هایش را نادیده گرفتم…. فعلا ….و گفتم

_معلومه کلید داری . احتمالاً نایت دلش بخواد اونها رو به من برگردونی … البته قبل از اینکه اینجا رو ترک کنی که فکر می کنم همین حالا دیگه باید اینجا رو ترک کنی

در حالی که به طرفم خم می‌شد و از نزدیک مرا نگاه میکرد زمزمه کرد

_ خودتو گم نکن …فکر نکن اون تو رو نگه میداره… اون همیشه از صدقه بگیر هاش خسته میشه.. خیلی راحتم این کارو میکنه …ممکنه چند روز باشه ..چند هفته… یا شاید طولانی تر …انیا… با تو شرط میبندم یه مدت تو رو نگه میداره… اما بالاخره ازت خسته میشه… تو رو از خودش دور میکنه …اون موقع ماشین رو داری …لباسا رو داری …اما همون جایی که شروع کردی می مونی… نایت حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه …هرگز به پشت سرش نگاه نمیکنه…. فقط منتظر خوشگل بعدی میمونه تا سر و کله اش رو توی کلوپ نشون بده ….کسی که لباس های یه نفر دیگر رو پوشیده… کفش هایی پوشیده که امیدواره هیچکس متوجه اونها نشه… و بعد…. نایت دنیای شیرینی رو نشونش میده…. تا وقتی که کارش با اون هم تموم بشه

سعی کردم نفس کشیدنم را ارام کنم ….دستم را بلند کردم و گفتم

_کلیدا

به طرف من حرکت کرد …در راهرو کنار من ایستاد

_ فقط دارم بهت میگم …اگرچه میشه پسمانده برادر لعنتیم … اما وقتی کارش باهات تموم شد منو پیدا کن… منم بهت چیزای خوب و شیرین نشون میدم…. و منم یه مدت باهات میمونم

از لابلای دندان های به هم فشرده زمزمه کردم

_ کلید

دستش را بلند کرد و کلیدها را انداخت . اما عمدا انها را طوری انداخت که از کنار دستم روی زمین بیفتد …به او خیره شدم… تا زمانی که اینجا بود انها را بر نمی داشتم

سپس وقتی پایش را عقب برد و محکم کلیدها را با لگد زد به عقب پریدم

به انها نگاه نکردم اما شنیدم که از پله‌ها پایین افتادند.. زمزمه کرد

_ تا جایی که میتونی خوب ازش استفاده کن انیا ..و وقتی پیش من امدی…. میتونی بهم نشون بدی اون توی تخت خواب چی دوست داره

زمزمه کردم

_حالا وقتشه که دیگه از اینجا بری

به من خیره شد

سپس چرخید و به ارامی از در بیرون رفت …در پشت سر او به طور اتوماتیک بسته شد …صدای ان را شنیدم ….سپس به سرعت چرخیده و دویدم ….سپس مقابل در ایستادم

صدقه بگیر

لباس ها

استیک

ماشین

ماشین

“ماشین افتضاحیه عزیزم می خوام یه چیزه شرافتمندانه برات بگیرم ”

بله… نایت این را گفته بود و در ان زمان او به ندرت من را می شناخت

نیک می‌دانست

درباره استیک

ان استیک احمقانه

نیک می‌دانست

نایت سابرین به کفشهای من نگاه کرد و ۱۵ دقیقه بعد به اپارتمانم قدم گذاشت و کیس جدید خود را پیدا کرد

نیک می دانست

نایت حتی مرا نبوسیده بود و هزاران دلار خرج من کرد… می بایست میدانستم با ان ساختمان لاکچری… ان ماشین استون مارتین.. ان کلوپ شیک و باکلاس.. نایت سابرین که می توانست هر کسی را داشته باشد ….هرگز مرا انتخاب نمی کرد مگر اینکه دلیلی منحرفانه پشت نیتش وجود داشته باشد

“چه جنگ ها که به خاطر چهره ای مثل این به پا نشده”

همش دروغ بود

با خود در تعجب بودم به چند زن چنین چیزی گفته بود

محکم چشمهایم را بستم … سپس چرخیدم و با بدنی منقبض حرکت کردم …..دستم را جلو بردم و چراغ را خاموش کردم…. اتاق مطالعه بدون پنجره در تاریکی فرو رفت …سپس به ارامی و با دقت در را بستم ….سپس باز هم به ارامی از حال پایین رفته و به طرف اتاق خواب رفتم …. لباس پوشیدم ….به طرف اشپزخانه رفتم…. کیفم را برداشتم ….کلید های اپارتمان نایت را از ان بیرون اوردم…. انها را روی کانتر قرار دادم…. ژاکتم را پوشیدم….. سپس کیف و وسایلی که با خود اورده بودم را برداشتم

و بعد………

……….گورم را از انجا گم کردم

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!