رمان ناجی قسمت هفدهم

داشتم اخرین وسایل کاشت ناخن رابر می داشتم و از حمام بیرون می امدم که صدای چرخیدن کلیدی را در قفل در شنیدم …بعد از انکه برای نایت صبحانه درست کردم با دیدن ساعت روی ماکروویو از جا پریدم ..زیرا وقت چندانی نداشتم …وقت ملاقات دو تا از مشتری هایم نزدیک بود…اگرچه دیدن نایت در شلوار جین و تی شرت ارزش از دست دادن دو مشتری را داشت…. اما با این حال به او اطلاع دادم

بعد از صبحانه به سرعت لباسهایم را پوشیدم و نایت مرا داخل ماشین باحال خود قرار داد و به خانه اورد ….مرا به داخل خانه دنبال کرد و مثل دفعه پیش سراسر خانه را ابتدا به دقت بررسی کرد …به اشپزخانه رفتم و یک کلید اضافه برای او اوردم …انها را به همراه کد ورودی ساختمان به او دادم و بعد از انکه مرا بوسید از من پرسید کارم کی تمام میشود …به او گفتم …سپس دوباره مرا بوسید و انجا را ترک کرد

به سرعت دوش گرفتم… لباس پوشیدم و ارایش سبکی کردم …سپس مشتری‌هایم یکی یکی رسیدند… بعد از ان که کار انها تمام شد انجا را ترک کردند …

…..و حالا نایت داشت قفل در را باز میکرد… در باز شد و او داخل امد…. از اینکه به داخل خانه ام قدم می گذاشت خوشم می امد …خیلی زیاد

با لبخند گفتم

_هی

بعد از ان که در رابست همانجا ایستاد و گفت

_سه ساعت ..۵ ساعت.. پنج روز …عزیزم

چند بار پلک زدم سپس به یاد اوردم و به طرف او حرکت کردم

دستم را روی شکمش قرار دادم ..دست دیگرم را اطراف گردنش حلقه کردم …روی انگشت های پا بلند شدم و لب هایم را به لب های او چسباندم …. این بار کنترل بوسه را به دست نگرفت بلکه به من اجازه داد تا او را ببوسم

اوه خدا

بوی خوبی می داد

خودم را در بوسه غرق کردم با هر دو دست محکم به او چسبیده بودم …بسته ای که در دست داشت روی زمین افتاد و بازوهایش محکم دور من پیچیده شدند… وقتی بالاخره اجازه داد لبهایم از او فاصله بگیرند زمزمه کرد

_اینو به خاطر داشته باش.. این طوریه که من خوشم میاد انیا… دقیقا همینطوری

به او لبخند زدم ….او هم به من لبخند زد و مرا به خود فشرد …سپس مرا رها کرد

بسته را از روی زمین بلند کرد و به داخل اشپزخانه رفت . پرسیدم

_این چیه ؟

و پشت سر او به اشپزخانه رفتم

_گارانتی برای اینکه اون باس*ن و زیر شکم و هیکل خوبت رو حفظ خواهی کرد

ان را روی کانتر قرار داد

خدایا چگونه چنین مردی پیدا کرده بودم که تا این اندازه درگیر من بود …فقط من…. دقیقاً خودم

زیاد به ان فکر نکردم تنها لبخند زدم …لبخندی که می گفت چقدر از این حرکت او خوشحال شده ام

سرش به طرف من چرخیده شد ….سپس تماشا کردم که سراسر بدنش کاملاً بی حرکت شد و به من خیره شد

لبخندم ناپدید شد و پرسیدم

_ حالت خوبه ؟

زمزمه کرد

_لعنت

ابروهایم به یکدیگر نزدیک‌تر شدن

_نایت ؟ حالت خوبه ؟

به من خیره شده بود اما متوجه شدم که مرا نمی بیند… مایلها از انجا دور شده بود… وقتی روی من تمرکز کرد انقدر قوی بود که تقریباً می توانستم به طور فیزیکی ان را احساس کنم که مرا در بر میگیرد… ناگهان با صدای خشن گفت

_ کاری که امروز صبح باهات انجام دادم رو دوست داشتی؟

بعد از ان گفتگوی شیرین و ملایم تغییر رفتارش شوکه کننده بود

زمزمه کردم

_بله

هر وقت فکر میکردم توانستم او را بشناسم دوباره از اول مرا سردرگم می کرد

پرسید

_بیشتر می خوای ؟

احساس کردم بدنم شروع به لرزیدن کرد

با حالتی مردد پاسخ دادم

_بله

_ هر چی که بهت بدم… هر جوری که بهت بدم رو از من قبول می کنی ؟

محکم لبه کانتر را گرفتم اما سرم را تکان دادم

_وقتی کاری کرده باشی که نیاز به تنبیه داشته باشه حاضری مجازاتت رو قبول کنی ؟

زمزمه کردم

_نایت

_جواب منو بده

خدایا

به نرمی گفتم

_ بله

_لباس ها ..کفش ها ..تلفن ..خونه ..ماشین.. کلوب.. از اونا خوشت میاد ؟

به نرمی تکرار کردم

_بله

_ اگه اونا دیگه وجود نداشته باشن هنوزم منو میخوای ؟

_نایت این سوالا یعنی چی ؟

_ازت یه سوال پرسیدم انیا

خیلی خوب …حالا داشتم عصبانی میشدم …با عصبانیت پاسخ دادم

_من خودم لباس دارم و تقریبا برای خرید تلفن پول جمع کرده بودم… و من گدا نیستم بنابراین میتونم از پس هزینه‌های خودم بر بیام ..پس بله نایت.. اگه هیچ کدوم از اینها دیگه وجود نداشته باشن هنوز هم تو رو می خوام

به من خیره شد …مدام عصبانیتم بیشتر می شد بنابر این گفتم

_ و به هر حال چیزی که دیشب بهت گفتم و فکر کردی حرف باحالی نبود حق با توئه… اما برای اینکه از خودم دفاع کنم باید بهت بگم انتخاب سنگینی پیش روی من قرار داده بودی و باید بهت بگم چیزی که توهم به من گفتی اصلا باحال نبود نایت.. من تلفن رو بهت برگردوندم و اگه تمام چیزهایی که بهم دادی رو بخوای بهت پسشون میدم ..لباس هایی که بهم دادی هنوز هم برچسب هاشون روشون هست .. میتونی پسشون بگیری ..اونا رو بهت برمیگردونم.. بدشون به یه نفر دیگه از کلکسیون زن هات ..هر کاری که میخوای بکن ..چون اگه فکر می کنی دارم ازت سو استفاده می کنم خوشحال میشم خلافش رو به حسابت کنم ….میتونم برم

در حالی که ابروهایش را بالا برده بود پرسید

_کلکسیون زن هام ؟

_کلکسیون زنهای توی کلوبت

میتوانستم احساس کنم تمام ماهیچه های صورتم منقبض شده… مرا بررسی کرد… سپس زمزمه کرد

_ کلکسیون زن هام

_اره

باز هم زیر لب زمزمه کرد

_کلکسیون زن ها

با عصبانیت و صدای بلند گفتم

_اره

نایت با صدای بلند خندید …….

در حالی که فکر می کردم وقتی می خندد واقعاً جذاب تر می شود او را تماشا کردم….. همچنین فکر میکردم چقدر دوست دارم یکی از ماهیتابه هایم را بردارم و با ان تا جایی که می خورد او را بزنم …..همچنین داشتم فکر میکردم ممکن است هر لحظه گریه ام بگیرد و در اخر ارزو می کردم ای کاش اپارتمانم بزرگتر بود بنابراین می توانستم جایی بروم… در را قفل کنم سپس تا جایی که می توانم جیغ بکشم و گریه کنم

بالاخره خندیدنش به لبخند زدن با لبهای بسته تبدیل شد

دستور داد

_ بیا اینجا عزیزم

با عصبانیت گفتم

_ اگه نیام منو تنبیه می کنی ؟

حالت چهره اش جدی شد و خیلی کوتاه پاسخ داد

_ بله

لعنت …به طرف او حرکت کردم …

به طرف من چرخید …مرا به اغوش کشید و نزدیک خود نگه داشت… سپس صورتش را نزدیک صورت من پایین اورد و به ارامی پرسید

_ راجع به من تحقیق کردی ؟

به تندی گفتم

_نه وویکا این کارو کرده و اینو بدون نایت… اون ادم حفاظت گر.. دیوانه و سرسختی مثل خودته ..اون عاشق منه ..همه چیز رو راجع به من میدونه ..می خواد زندگی خوبی داشته باشم… میتونم قسم بخورم بیشتر از اینکه برای خودش زندگی خوبی بخواد برای من چنین ارزویی داره.. بنابراین وقتی پای اینده و خوشبختی من وسط باشه حس کنجکاویش بالا میاد و به شیوه خودش عمل می‌کنه… و باید بگم اون از همین حالا تو رو تصویب کرده و وقتی این کارو بکنه دیگه چیزی نظرش رو عوض نمیکنه . فکر می‌کنه تو مرد خوبی هستی مگه اینکه یه تروریست باشی

میدانستم پشت سر هم دارم چرت و پرت می گویم اما نمی‌توانستم خفه بشوم

تا این اندازه عصبانی بودم

_ اوه …و اگه منو به بازی نگیری قراره اسم پسر اولش رو از روی اسم تو برداره

به انجا که رسیدم خفه شدم و دیدم که نایت دارد به من لبخند می زند

لبخندی خیره کننده و جذاب

سپس پرسید

_ تموم شد؟

_اره

_میخوای بهم بگی چرا اینقدر عصبانی ؟

_نه نمیخوام اما بهم اجازه نمیدی این کارو بکنم پس برای اجتناب از تنبیه باید بهت بگم ….به هیچ وجه امکان نداشت توی زندگیم بتونم گوشی تلفنی مثل اونی که تو برام خریدی رو بخرم… همچنین لباس ها …وقتی اون بسته ها رو توی خونه ام دیدم به اینکه اونها رو بهت برگردونم ..مثل تلفن.. فکر نکردم . چون به تو اجازه دادم توی زندگیم وارد بشی . تمام چیزی که فکر می کردم این بود که هرگز هرگز توی زندگیم نمی تونستم تصور کنم در حالی که توی اتاق نشیمنم ایستادم …روی کاناپه ای که اونو از حراجی دست دوم فروشی خریدم و همچنین روی میزی که یکی از دوستام بهم داده پر باشه از چنین هدیه هایی… که یک نفر برام خریده ..وقتی ۷ سالم بود پدر و مادرم مردن .. اونها میلیونر نبودند ..خانواده پر محبتی داشتم و زندگی شادی داشتیم اما هرگز کسی منو لوس نکرده بود … تو این کارو کردی و اگه چنین اتفاقی هزار بار دیگه هم بیفته هرگز بهش عادت نمیکنم چون هرگز انتظار نداشتم توی زندگی چنین تجربه ای داشته باشم ..هر بار که چنین اتفاقی برام بیفته مثل اینه که به یه گنجینه دست پیدا کردم.. برام ارزشمنده و این گنجینه چیزهایی که بهم بدی نیست …بلکه محبتیه که با اونها انتقال میدی… و منو باهاشون لوس می کنی… از موقعی که پدر و مادرم مردن یاد گرفتم هرگز انتظار چیزی رو از کسی نداشته باشم …اینکه توی زندگی فقط چیزی که خودم به دست میارم رو دارم… بنابراین اون لحظه که وارد خونه شدم و اون همه هدیه رو دیدم …. زیبا بود ..اما تو با گفتن اینکه دارم از تو سوء استفاده می کنم اونو خراب کردی ….و من عصبانیم چون احساس عصبانیت داشتن بهتر از اینه که احساس کنم قلبم داره تیکه تیکه میشه……. چون دقیقا این چیزیه که الان دارم احساس می کنم

دستش را از دور کمرم جدا کرد تا بتواند صورتم را میان دست بگیرد . صورتش نزدیکتر امد و زمزمه کرد

_عزیزم

بدون تاخیر با عصبانیت گفتم

_نمیفهمم چی بین ماست یا باید چطور رفتار کنم یا اینکه اصلا میتونم عصبانی باشم ؟ فقط برای اینکه بدونی ….همین حالا نمیخوام باهام مهربون باشی و نمیخوام منو لمس کنی

به نرمی گفت

_ چنین اجازه ای بهت نمیدم

صورتم را چرخاندم و به جای دیگر نگاه کردم

_عزیزم به من نگاه کن

به او نگاه کردم

دلم می‌خواست وقتی عصبانی هستم یا احساساتم جریه دار میشد یا هر چه ..خودم باشم

_تو.. انیا ..زنی هستی که به یه سگ ..یه خونه با حصار های سفید.. یه پسر یه دختر و یه مرد که …زمینی که روش راه میری رو پرستش کنه نیاز داری. کسی که هر شب خدا رو شکر کنه که این قدر اون لعنتی خوش شانس بوده که هر شب سر تو کنار سر اون روی بالش بزاری . اما هنوز هم یکشنبه ها فوتبال نگاه کنه . اگه من و تو باهم رابطه مون ادامه پیدا کنه… هرگز چنین چیزی رو از طرف من دریافت نمیکنی

به او خیره شدم

دوباره…. ترسیده و گیج شده بودم

_معذرت می خوام ؟

_سعی کردم ازت عبور کنم… دوبار..میخواستم تو رو به اون سرنوشت بسپارم . اما بعد با اون لباس لعنتی توی کلوپ من قدم گذاشتی . به محض اینکه توی کلوپ من شروع به حرکت کردی هر مردی که بهت خیره نگاه می کرد می خواست باهات باشه و درباره تو شروع به فانتزی بافی می کرد . بعدش تو با نیک بودی … و با دیدن تو که کنار اون نشستی … زیبا و ترسیده به نظر می رسیدی… دو چیز رو فهمیدم …یکی اینکه: قبل از اینکه یه نفر… یه عوضی… مدام تعقیبت کنه و بخواد داشته باشتت و با کاراش زندگی تو رو به جهنم تبدیل کنه.. می‌بایست صاحب تو میشدم …و دوم : می بایست صاحب تو میشدم چون که دیگه بیشتر از این نمی تونستم انکار کنم که تا چه اندازه به طرز لعنتی میخوامت . تو لیاقت اون زندگی با سگ و حصارهای سفید رو داری عزیزم . تو لیاقت چیزای خوب رو داری.. چیز های نرمال و پاک . بنابراین وقتی داخل اشپزخانه شدی و چنان لبخند روشنی به من زدی مثل این که هرگز تا این اندازه خوشحال نبودی می بایست می فهمیدم که من این لبخند رو بهت دادم یا کارهایی که برات می کنم . بنابراین صاف و پوست کنده می خواستم بدونم و با دونستن اینکه منم که تو رو خوش حال کردم …با دونستن اینکه ممکنه بدون سگ یا حصار سفید خوشحال بشی …عزیزم منو واقعا خوشحال میکنه

زمزمه کردم

_تو خوب و نرمال و پاک نیستی ؟

_نه انیا هیچکدوم از اونها نیستم . اگه یه نفر سر به سرت بذاره مشکلی با این که خونش رو بریزم ندارم یا اینکه اونقدر زجرش بدم تا مطمئن بشم هرگز دیگه چنین کاری رو تکرار نخواهد کرد . قبلا این کارو کردم و اگه لازم باشه بدون دودلی دوباره هم این کار رو انجام میدم . من مرد خوبی نیستم …نرمال نیستم و پاک هم نیستم . من از این زندگی لعنتی راضی ام و دوستش دارم . چیز های نرمال منو راضی نمیکنه و قبلاً هم راجع بهشون بهت توضیح دادم . داشتن تو توی زندگیم.. نگاه کردن به اون قیافه قشنگت وقتی کنارم خوابیدی باعث میشه زندگیم خیلی بهتر هم بشه.. تو اینو به من دادی و منو صاحب خودت کردی . اما باید بدونی که من هرگز خوب ..نرمال و پاک نیستم …و نمیشم

ساکت بودم

همچنین کمی بیشتر از انچه که باید ….بدنم نسبت به حرفهای او واکنش نشان داده بود

نایت هم برای مدتی ساکت شد سپس گفت

_ بنابراین انیا عزیزم… باید می فهمیدم که ایا این منم که تو رو خوشحال کرده .. ازت پرسیدم و تو هم جواب دادی… و این حرکت خوبی بود . برای اینکه نمیخوام همیشه تو ذهنم با خودم بگم باید تو رو ترک کنم تا تجربه خوب و نرمال پاکی داشته باشی… و اینکه از چیزی که بینمونه راضی هستی مثل جهنم خوشم میاد عزیزم …چون که واقعا منو هم راضی میکنه . و یه چیز دیگه …انتظار داشته باش از این به بعد مدام لوس بشی عزیزم چون خیال دارم روش کار کنم . کاناپه های دست دوم و میزهای اریتی به گذشته تعلق دارن

ناگهان دیگر نمی توانستم نفس بکشم

همچنین می لرزیدم

انگشت شستش بر روی لبم کشیده شد . همانطور که صورتش نزدیک تر می شد کمی ان را روی لبهایم فشار داد . چشمهای سرزنده اش تمام چیزی بود که میتوانستم ببینم

_و به دوستت بگو دیگه تحقیق نکنه . میفهمم میخواد برای تو کار خوبی انجام بده اما وقتی که اماده بودم خودم همه چیز رو راجع به خودم بهت میگم . از اینکه ادما توی کارم دخالت کنن خوشم نمیاد . دوست ندارم دیگران راجع به من سوال بپرسن . همچنین دوست ندارم کسی راجع به من چیزی بدونه . مگر اینکه خودم بهشون بگم …اون دوست توئه اما بهت هشدار میدم از کارهایی که داره می کنه خوشم نمیاد . اگه سرش رو از کار من بیرون نکنه خودم مطمئن میشم که این کارو بکنه . دفعه اول با ملایمت بهش تذکر میدم …بهش یه شانس دوباره میدم چون تو برای من با ارزشی و اون هم برای تو با ارزشه.. اما برای بار دوم نمیتونم بهت قولی بدم . میگیری چی میگم ؟

اوه پسر

وقتش بود به طور جدی با ویویکا راجع به تمام اینها صحبت کنم

چیزی نگفتم فقط سرم را تکان دادم

_می فهمی برای بودن با من باید قید خوب و نرمال و پاک رو بزنی ؟

_ زمزمه کردم

_ فکر می کنم

به محض اینکه شروع به صحبت کردم انگشتش وارد دهانم شد سپس همانطور که ان را دوباره از بین لب هایم بیرون می کشید به ان خیره شد . به طور اتوماتیک لبهایم دور انگشتش بسته شدند….به سرعت مردمک چشم هایش بزرگتر شدند و انگشتش را روی زبانم فشار داد .

ناله کرد

_ لعنت اره …عزیزم میگیره دارم چی بهش میگم

انقدر به شدت نسبت به او واکنش نشان دادم که تقریباً بدنم از شدت خواستند درد گرفت

انگشتش را بیرون کشید ….دوباره ان را روی لب پایینم نوازش داد و سپس انگشت های دست را میان موهایم فرو کرد.. تمام مدت به چشمهایم خیره شده بود

_و در اخر باید بهت بگم که از زن ها خوشم میاد و انکار نمیکنم که تا جایی که بتونم از اونها لذت میبرم و با هر تعداد زن که بخوام رابطه برقرار می‌کنم ….اما اون کلکسیون زن هایی که گفتی عزیزم دیگه وجود نداره چون تو خودت رو بهم دادی و من خودم رو به تو دادم . اگه بهم اعتماد کنی که ازت مراقبت کنم و خودت رو به من بسپاری میتونی اعتماد داشته باشی که تو تنها کسی هستی که منو داری…. تا موقعی که با منی

خیلی خوب… این خوب بود …خیلی خوب بود ……عالی بود

زمزمه کردم

_باشه

_ زنهایی که باهاشون بودم برام فقط یه تیکه گوشت بودن اما تو این طور نیستی . برای اونها فقط یک جلسه بود اما برای تو بخشی از زندگیه . همچنین میدونم که دوست داری راجع به من با دخترا صحبت کنی اما بهشون بگو که به هیچ عنوان دوست ندارم شایعاتی راجع به من اطراف پخش بشه و اینو قاطعانه بهشون بگو عزیزم . من زندگی ارومی دارم ..از توجه خوشم نمیاد ..دوست ندارم تو توجه‌ها رو به طرف من بکشی . اگه این اتفاق بیفته به معنی تنبیه کردن تو نیست…. به معنی پایان تو و منه ..میفهمی چی دارم میگم ؟

سرم را تکان دادم

پرسید

_هنوزم عصبانی ؟

سرم را به علامت جواب منفی تکان دادم

_میخوای غذا بخوری یا میخوای باهام بخوابی ؟

چند بار پلک زدم

سپس پرسیدم

_حق انتخاب دارم؟

_ الان بله

به او خیره شدم ….سپس کلماتش در ذهنم نفوذ کردند…. سپس به ارامی و با دقت چیزی که مدت ها بود میخواستم ان را بدانم اما هرگز فکر نمیکردم فرصتی برای پرسیدنش داشته باشم را پرسیدم

_وقتی اولین بار منو دیدی راجع به من فانتزی بافی کردی ؟

_ البته

لرزشی از بدنم عبور کرد

میدانستم احساسی که دارم در چهره ام نمایان است

زمزمه کرد

_عزیز ددی شو میخواد

اوه

خدای

من

سپس با صدایی خش دار دوباره تکرار کرد

_ لعنت اره عزیزم ددیشو میخواد

سپس ناگهان در هوا بودم

در حالی که با یک دستش مرا از زمین بلند کرده بود و با دست دیگرش موهایم را محکم به جنگ گرفته بود لب هایم را محکم به لبهای خودش چسباند …

سپس به طرف اتاق خوابم حرکت کرد

 

قسمت بعدی

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 1٫00 out of 5)
Loading...