نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان پروانه ی من برای اندروید

دانلود رمان پروانه ی من برای اندروید

دانلود رمان پروانه ی من برای اندروید

میدونم..می دونم که غافلگیر شدید.و با ذوق و شوقی که به نظرم کمی بچه گانه می امد ادامه می دهد.-ولی باور کنید که اینپیشنهاد خیلی خوبیه!با قبولش به طور حتم سود زیادی میبرید.چه مادی و چه…معنوی خانوم!نگاه شیطونش رو نادیده می گیرم و با لحنی رسمی میگم:-جناب صدر،من نزدیک به ۳سالی میشه که هیچ کاری که…

دانلود رمان رمان بد قدم برای اندروید

دانلود رمان رمان بد قدم برای اندروید

دانلود رمان رمان بد قدم برای اندروید

است. سحر یکی دو باراو را در جلسات قرآن دیده بود. ازدواج کرده بود اما بچه دار نمی شد.اسم شوهر ثریا خانم را به یاد نمی آورد به نظرش یا جواد بود یا مهدی. اما در آن شرایط تنش زا سعی کرد خیلی برای به یاد آوردن اسم او انرژی صرفنکند. یک مرد مسن بود. مثل آقاجانش شصت تا شصت و پنج سال داشت. به گفته آقاجان در بازار فرش فروشی داشت مثلآقاجان. دلش می خواست نگاهی هم به پسرشان بیندازد اما هم استرس داشت هم می ترسید کسی اورا در حال دید زدن

دانلود رمان اعجاز تنها همین یک بار برای اندروید

دانلود رمان اعجاز تنها همین یک بار برای اندروید

دانلود رمان اعجاز تنها همین یک بار برای اندروید

واقعا چرا…؟ بعد ازاین مدت !…از همان اول ورود مرد زنگ زده بودند ولی …همیشه دیر می آمدند ..

دانلود رمان آن نیمه دیگر برای اندروید

دانلود رمان آن نیمه دیگر برای اندروید

دانلود رمان آن نیمه دیگر برای اندروید

نفسمون بالا نمی اومد… رضا برای استقبال دم در اومد. یه پسر چشم ابرو مشکی بود که موهای خرمایی تیره داشت، قدش متوسط بود و خوش تیپ بود.صدای موزیک از در باز خونه بیرون می اومد… مگه من و آوا چه قدر دیر کرده بودیم؟آوا مشتی به بازوی رضا زد و گفت:اینم خونه ست تو گرفتی؟

دانلود رمان زود گذشت برای اندروید

دانلود رمان زود گذشت برای اندروید

دانلود رمان زود گذشت برای اندروید

نام رمان: زود گذشت
نويسنده: فاطمه رنجبر
ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعي
خلاصه:چشمام رو بستم، به گذشته رفتم گذشته اي که پر بود از روزهاي تلخ و شيرين،پر بود از خاطراتي که من رو از نو ساخت.پخته، پير، از پا افتاده، انقدر پير که دوست دارم فقط مرور کنم روزهايي رو که گذروندم. مثل پيرزني که همه رو دورش جمع مي کنه و قصه رو شروع مي کنه يکي بود يکي نبود…

دانلود رمان بگو که فقط مال منی نودهشتیا

دانلود رمان بگو که فقط مال منی برای اندروید

دانلود رمان بگو که فقط مال منی برای اندروید

نام رمان : رمان بگو که فقط مال منی

به قلم : صدف پور نجفی
دراتاق بازشدوقامت زن جوان و چادری همراه یک کودک تقریبا پنج ساله درچهارچوب درنمایان شد…کودک به بغل پیرزن دویدوزن جوان لبخندزنان گفت:سلام ماه بانو،خوبین؟ماه بانو:سلام فاطمه جان،خوش اوندی،علی کجاست؟_داره ماشین روپارک میکنهزن جوان نگاهی بامهربانی به باران انداخت،به سمتش رفت وکنارش نشست وباانرژی گفت:به به این خانوم نازم که بهوش اومدهباران اهسته سلام کردوخب گاهی هم خجالتی بود_سلام به روی ماهت خانومی،حالت بهتره؟+بله….مرسیباصدای یاالهی که شنیدروسری اش راکمی جلو اوردو…

دانلود رمان آسانسور برای گوشی

دانلود رمان آسانسور برای گوشی

دانلود رمان آسانسور برای گوشی

نام کتاب : آسانسور
نویسنده : زهرا باقری
موضوع : فانتزی،معمایی
تعداد صفحات :۷۵
انتشار: شهریور ۹۸
خلاصه‌ی کتاب :داستان پسر یمِرِجمانهبی که طی حادثه ای عجیب، از طر یق یک آسانسور وارد بازاری میشود که ظاهرا کیلومترها پایینتر از سطح زمین وجود دارد. جرمی در آن جا با انسان های عجیبی مواجه شده و سرانجام پس از تلاش برای خارج شدن از آن مکان دربیایدکه راهی برای خروج وجود ندارد…

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

نمی دانستم نزدیک شدن به این زن چه عواقبی برای من دارد اما من به خاطر برطرف شدن تردیدهایم حاضر بودم هر کاری بکنم.به سوی خانه رفتم، در خانه را که باز کردم، کوشیدم بدون آنکه کسی مرا ببیند به اتاقم بروم. مادرم در آشپزخانه مشغول بود و پدرم گویی اصلا خانه نبود. همین که خواستم از آشپزخانه رد شوم و به اتاقم بروم، مادرم فریاد زد: لباست رو که عوض کردی بیا کمک من، مهمون داریم.

دانلود رمان نفرین رخسار

دانلود رمان نفرین رخسار

دانلود رمان نفرین رخسار

رمان: نفرین رخسار
نویسنده: مهدیه مومنی
ژانر: عاشقانه_ ترسناک
خواستم برم طرفش ولی ترسیدم باز اون موجود عجیب رو ببینم.به سمت دراتاق رفتم و با ترس…

دانلود رمان شوکا عروس جنگل

دانلود رمان شوکا عروس جنگل

دانلود رمان شوکا عروس جنگل

دانلود رمان شوکا عروس جنگل
نویسنده: مهدیهMHK
وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در اتاقم دیدم.لحظه ای به مغزم فشار آوردم تا همه چیز یادم آمد. امام زاده… زانیار… درخواستش… باجی… ارباب… وای نه! خواستم از جایم بلند بشوم که در اتاق باز شد و خاتون وارد شد. از دیدن خاتون خیلی ترسیدم. روی تخت نشستم که طرفم آمد و…

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.