
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تراژدی &#8211; دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان</title>
	<atom:link href="https://98iiia.ir/tag/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://98iiia.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Apr 2026 13:21:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.3</generator>

<image>
	<url>https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2026/03/cropped-Screenshot_20260302_032648-32x32.jpg</url>
	<title>تراژدی &#8211; دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان</title>
	<link>https://98iiia.ir</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>دانلود رمان تشنج از عطیه حسینی به صورت رایگان</title>
		<link>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1/</link>
					<comments>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[d d]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 May 2023 22:36:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی-تراژدی]]></category>
		<category><![CDATA[تراژدی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تشنج]]></category>
		<category><![CDATA[عطیه حسینی]]></category>
		<category><![CDATA[معمایی-اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نودهشتیا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://98iiia.ir/?p=3259</guid>

					<description><![CDATA[دانلود رمان تشنج از عطیه حسینی به صورت رایگان نام رمان: تشنج نویسنده: عطیه حسینی ژانر: تراژدی-معمایی-اجتماعی تعداد صفحه: ۷۸۰ دانلود رمان تراژدی-معمایی به قلم عطیه حسینی PDF، دانلود لینک مستقیم رایگان خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست‌وخیز می‌کند، همان زمانی که گلویش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">دانلود رمان تشنج از عطیه حسینی به صورت رایگان</p>
<div id="attachment_3260" style="width: 308px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-3260" class="wp-image-3260 size-medium" src="https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/C797CBDC-05C5-460D-B33E-90FE74F8477F-298x300.jpeg" alt="دانلود رمان تشنج از عطیه حسینی به صورت رایگان" width="298" height="300" srcset="https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/C797CBDC-05C5-460D-B33E-90FE74F8477F-298x300.jpeg 298w, https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/C797CBDC-05C5-460D-B33E-90FE74F8477F-150x150.jpeg 150w, https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/C797CBDC-05C5-460D-B33E-90FE74F8477F.jpeg 654w" sizes="(max-width: 298px) 100vw, 298px" /><p id="caption-attachment-3260" class="wp-caption-text">دانلود رمان تشنج از عطیه حسینی به صورت رایگان</p></div>
<h1 style="text-align: center;">نام رمان:<span style="color: #800080;"> تشنج</span></h1>
<h2 style="text-align: center;">نویسنده: <span style="color: #cc99ff;">عطیه حسینی</span></h2>
<h3 style="text-align: center;">ژانر: <span style="color: #800080;">تراژدی-معمایی-اجتماعی</span></h3>
<h4 style="text-align: center;">تعداد صفحه: <span style="color: #cc99ff;">۷۸۰</span></h4>
<h5 style="text-align: center;">دانلود رمان <span style="color: #ff99cc;">تراژدی-معمایی</span> به قلم <span style="color: #ff00ff;">عطیه حسینی</span> <span style="color: #993366;">PDF</span>، دانلود لینک مستقیم رایگان</h5>
<h4 style="text-align: center;"><strong><span style="color: #800080;">خلاصه:</span></strong></h4>
<h4 style="text-align: center;">زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از<br />
آب پریده در سینه‌اش جست‌وخیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی‌اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟</h4>
<p><span id="more-3259"></span></p>
<div class="roman-box-container" style="border: 2px solid #ddd; border-radius: 10px; padding: 20px; text-align: center; margin: 20px 0; background: #f9f9f9; font-family: tahoma, sans-serif;">
<p><a style="display: inline-block; padding: 12px 30px; background: #e74c3c; color: #fff; border-radius: 50px; text-decoration: none; font-weight: bold; font-size: 16px;" href="https://roman.shayste.com/link/767329" rel="nofollow noopener" target="_blank">دانلود نسخه PDF</a></p>
<p style="font-size: 13px; color: #555; margin-top: 10px;">فایل رمان پس از پرداخت بصورت مستقیم در اختیار شما قرار داده می‌شود.</p>
<div style="margin-top: 15px; padding-top: 15px; border-top: 1px dashed #ccc; text-align: center; direction: rtl;">پشتیبانی: <a style="color: #007bff; text-decoration: none;" href="https://eitaa.com/n_akbariyan_25" rel="nofollow noopener" target="_blank">ایتا</a> | <a style="color: #28a745; text-decoration: none;" href="https://rubika.ir/romantkx" rel="nofollow noopener" target="_blank">روبیکا</a></div>
</div>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;"><strong>پیشنهاد نودهشتیا: </strong></span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #0d00ff;"><a style="color: #0d00ff;" href="https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a8%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86/"><strong>دانلود رمان این شهر بوی مرگ می‌دهد از نگین حلاف با فرمت پی‌دی‌اف</strong></a></span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #0d00ff;"><a style="color: #0d00ff;" href="https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86/"><strong>دانلود رمان اجتماعی از پیش باخته به قلم Z.A.D</strong></a></span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #cc99ff;"><strong>بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:</strong></span></h2>
<h2 style="text-align: center;">صحرا، در انتهایی‌ترین نقطه از روستا که به جاده می‌رسید، در زمینی که خاشاک و سنگ چیزی در آن نبود، ایستاده بود. چشم‌هایش، خانه‌های کاهگی‌ای که از دور به چشم می‌آمدند را می‌پایید تا ببیند چه زمانی مادرش را از میان آن‌ها عبور می‌دهند و می‌آورند.</h2>
<h2 style="text-align: center;">سرش را بلند کرد و نگاهِ هراسانش را به آسمانِ بغض کرده و ابری دوخت. قلبش با تپش‌هایی نامنظم، زجه می‌زد و دستِ تمنایش را به سوی خدا دراز کرده بود. تمام وجودش التماس می‌کرد که بلایی نازل شود و ثانیه‌ها را به سنگکوب وا دارد؛ اما چه زمانی همه چیز بر وفق مراد او بوده که این‌بار، بار دوم باشد؟!<br />
چند تاری از موهای فرخورده، خرمایی و پریشانش، با بی‌قراری با نسیم همراه می‌شدند و مدام روی چهره‌ی گندمگون و پیشانی کوتاهش می‌نشستند. پاهایش سست و متزلزل بودند، لرز داشتند و قوای ایستادن بر زمین پر خاک آن روستا را از او ستوده بودند. دو دستش را روی شانه‌های خواهرش نهاده بود تا قوتی بر قلب ترسان او شود.</h2>
<h2 style="text-align: center;">یَرحا، خواهرک پنج ساله‌اش، دخترک زیباروی و خوش قلبش، به اجبار￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ پدر در آن ناکجاآباد ایستاده بود تا آخرین ثانیه‌های مادرشان را شاهد باشد. رحم پدر کجا بود؟ همان‌جایی که آرامششان به آن‌جا کوچ کرده بود!</h2>
<h2 style="text-align: center;">لحظه‌ای نگاه صحرا به نقطه‌ای دور افتاد و تپش‌های قلبش دو برابر شدند. با دو دستش، یرحا را به سوی خود چرخاند تا نبیند، تا مهربان‌ترینش را، تا عزیزترینش را آن‌گونه کفن پیچشده و حقیر در چشم نبیند. مادرش، بیتایش، سفیدپوش شده، با فشارهای آورده از سوی دو زن دیگر، روی خاک‌های روان آن زمین پست کشیده شد و وارد فضای هلالی‌ای گردید که مردم روستا، با گردهمایی‌شان آن را ایجاد کرده بودند.</h2>
<h2 style="text-align: center;">مردها از پیر و عصا به دستشان تا جوان و راست قامتشان، یک طرف آن حلقه را شکل داده بودند و زن‌ها، همگی چادرهای گلدار و رنگارنگ بر سر کرده بودند و طرف دیگر حلقه را تشکیل داده بودند. صحرا، رعب را که در نگاه قهوهای رنگ مادرش دید، پریدگی رنگ رخ چون ماهش را که نظاره کرد، هق زد و شانه‌هایش رعشه‌وار بالا و پایین رفت؛ اما چه چیزی باعث شد که بغضش به ناگاه فوران کند و روی گونه‌های زیبا و￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ استخوانی‌اش را تر سازد؟</h2>
<h2 style="text-align: center;">وضع ظاهری میت مانند مادرش، ترس نگاه مظلومش، یا نگاه تحقیرآمیز و پر ترحم زن‌های چادر به سر روستا بر روی او بود؟ هیچکدام! هیچکدام آن‌قدر او را نسوزاند که لبخند روی لب او درونش را شعله‌ور کرد!</h2>
<h2 style="text-align: center;">مادرش، بیتایش، الگوی تمام بیست و پنج سال هستی‌اش، همان‌طور که آرام- آرام به سمت گودال عمقدار وسط آن اجتماع فرستاده می‌شد، تا نگاهش به لرز شانه‌ی او و رنگ پریدگی‌اش افتاد، تا دخترانش را میان آن جمعیت پرترحم، پر تشویش دید، از دور و از آن فاصله، لبخندی آرامش‌بخش بر لبان باریک و زیبایش نشانده بود.</h2>
<h2 style="text-align: center;">صحرا، از لبخند مادرش که با وجود هراس درونش، سعی می‌کرد آن را به آرامش مزین کند، سوخته بود؛ از نگاهش که بغض داشت اما برای فراغ قلب آن‌ها، باران اشک نباریده بود، آتش گرفته بود.</h2>
<h2 style="text-align: center;">لحظه‌ای پدرش، مردی که تا آن روز او را کوه می‌دانست و از آن روز بی‌رحم و مروت، خط نگاه مادر کفن‌پیچش را گرفت و به دخترانش رسید. یرحا را که پشت به جمعیت و در آغوش گیرنده‌ی زانوان صحرا￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ دید، اخم بر پیشانی اتو نخورده و لکدارش نشست.</h2>
<h2 style="text-align: center;">ده قدم فاصله را طی کرد و از یک طرف حلقه‌ی مردم، به طرف دیگر آن که مکان ایستادن دخترانش بود پا تند کرد و بی‌توجه به خاکی شدن لباس‌های سفیدش، به سرعت روی زمین زانو زد تا هم‌قد با یرحای کوچک شود. او را محکم به سوی خود چرخاند و بی‌اعتنا به لرز کودک خردسالش، غافل از مرگ قلب بی‌قرارش، با صدایی ولوم‌دار و پر خشم رو به او گفت:</h2>
<h2 style="text-align: center;">&#8211; چشم‌هات رو نمیبندی و&#8230;</h2>
<h2 style="text-align: center;">کمی چرخید و با اشاره‌ی انگشت به همسرش، به بیتایی که به بالای گودال کنده شده رسیده بود و خیره به آن‌ها بود، ادامه داد:</h2>
<h2 style="text-align: center;">&#8211; قشنگ به اون‌جا نگاه می‌کنی!</h2>
<h2 style="text-align: center;">این‌بار نگاهی کوتاه به صحرای مات از بی‌رحمی‌اش کرد و فریاد زد:</h2>
<h2 style="text-align: center;">&#8211; باید همیشه یادتون بمونه که عاقبت مادر بی‌همه‌چیزتون چی میشه!</h2>
<h2 style="text-align: center;">و بلافاصله از جای برخاست و به جای قبلی‌اش بازگشت. کنار پسرش￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ یاسر، روحانی و شاهدین آماده‌ی سنگ‌اندازی که کمی جلوتر از حلقه‌ی مردم ایستاده بودند، ایستاد و نفهمید که چگونه دختران شِبه شیشه‌اش<br />
را در هم شکست.</h2>
<h2 style="text-align: center;">قطره‌ای اشک از کنار بینی پهن اما استخوانْ صاف صحرا فرو چکید و با دیدن اشکه‌ای روان از صورت گندمی رنگ یرحا و لرز وجودش، او را دوباره به سوی خود بازگرداند. نشست و زانوهایش را روی خاک‌های قهوه‌ای رنگ و بی‌سنگلاخ نهاد. بر روی موهای باز و ابریشمی دخترک که تا کمرش می‌رسید، دستش را نوازش‌وار قرار داد و با نگاه به چشمان دریایی او، پر محبت گفت:</h2>
<h2 style="text-align: center;">&#8211; اصلاً به حرف بابا گوش نکن، باشه؟!</h2>
<h2 style="text-align: center;">سطح انگشت‌های کشیده‌اش را روی صورت نرم او کشید و پس از پاک کرده اشک‌های باران‌وارش، دوباره پر مهر گفت:</h2>
<h2 style="text-align: center;">&#8211; می‌خوام یه قولی بهم بدی، که تا زمانی که بهت نگفتم، چشم‌هات رو باز نکنی! باشه؟</h2>
<h2 style="text-align: center;">لب‌های کوچک و صورتی رنگ یرحا، لرزان، کمی از هم فاصله گرفت اما￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ سخنی از میانشان بیرون نیامد؛ پس ناچاراً به تکان دادن آرام سرش اکتفا کرد. صحرا، دوباره روی دو پا ایستاد و دست روی شانه‌های دخترکی که خواهر نه و دخترش محسوب می‌شد، نهاد. نگاهی به پلک‌ها و مژه‌های فر خورده‌ی او کرد که روی هم نهاده شده بودند تا به قولش عمل کرده باشد.</h2>
<h2 style="text-align: center;">دیده‌اش دوباره به سوی گودال رفت و نگریست که مادرش را در میان خاک قرار داده بودند. از آن پرمهر، تنها سر و گردنی م‌یدید که مظلومانه، تُنگ آبِ سفره‌ی گودال شده بود. بیتا گرفتار گشته بود و دست‌هایش با ذره‌های ریز اما لامتناهیِ خاک اسیر گردیده بود. پاهایش حتی قوت این را نداشت که لحظه‌ای تکان بخورد، چه برسد به آن‌که بخواهد با آن جست بزند، قدم پشت قدم بگذارد و از آن مهلکه بگریزد.</h2>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دانلود رمان سیب خونین۲‌ به صورت رایگان</title>
		<link>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86%db%b2-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7/</link>
					<comments>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86%db%b2-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[d d]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 May 2023 12:01:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دانلود رمان برای اپل]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان برای اندروید]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان برای ایفون،ایپد،تبلت]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان غمگین]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[EL]]></category>
		<category><![CDATA[تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[تراژدی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان فانتزی]]></category>
		<category><![CDATA[سیب خونین 2]]></category>
		<category><![CDATA[نودهشتیا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://98iiia.ir/?p=3243</guid>

					<description><![CDATA[دانلود رمان سیب خونین۲ نام رمان: سیب خونین نویسنده: EL ژانر: فانتزی-علمی تخیلی-تراژدی دانلود رمان فانتزی-تراژدی  به قلم EL پی‌دی‌اف، دانلود لینک مستقیم رایگان خلاصه: چشم های سفیدم، درون آشفته من رو رسوا می‌کنه. این موهبت شیطانی هر روز مثل نفرین شکنجه‌ام میده. فرشته مرگ همه دوست‌هام به جز من رو با خودش می‌بره. زندگی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: center">دانلود رمان سیب خونین۲</p>
<div id="attachment_3255" style="width: 308px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-3255" class="wp-image-3255 size-medium" src="https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/2220BF7F-141E-47BD-96E2-ECEB569F5691-298x300.jpeg" alt="دانلود رمان سیب خونین۲ به صورت رایگان" width="298" height="300" srcset="https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/2220BF7F-141E-47BD-96E2-ECEB569F5691-298x300.jpeg 298w, https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/2220BF7F-141E-47BD-96E2-ECEB569F5691-150x150.jpeg 150w, https://98iiia.ir/wp-content/uploads/2023/05/2220BF7F-141E-47BD-96E2-ECEB569F5691.jpeg 714w" sizes="(max-width: 298px) 100vw, 298px" /><p id="caption-attachment-3255" class="wp-caption-text">دانلود رمان سیب خونین۲ به صورت رایگان</p></div>
<h1 dir="rtl" style="text-align: center">نام رمان: <span style="color: #993300">سیب خونین</span></h1>
<h2 dir="rtl" style="text-align: center">نویسنده: <span style="color: #ff6600">EL</span></h2>
<h3 dir="rtl" style="text-align: center">ژانر: <span style="color: #993300">فانتزی-علمی تخیلی-تراژدی</span></h3>
<h4 dir="rtl" style="text-align: center">دانلود رمان <span style="color: #ff9900">فانتزی-تراژدی </span> به قلم <span style="color: #ffcc00">EL</span> <span style="color: #ffcc99">پی‌دی‌اف،</span> دانلود لینک مستقیم رایگان</h4>
<h5 dir="rtl" style="text-align: center"><strong><span style="color: #999999">خلاصه:</span></strong></h5>
<h5 dir="rtl" style="text-align: center"><span class="s5">چشم های سفیدم، درون آشفته من رو رسوا می‌کنه. این موهبت شیطانی هر روز مثل نفرین شکنجه‌ام میده. فرشته مرگ همه دوست‌هام به جز من رو با خودش می‌بره. زندگی برام یک شکنجه تدریجی شده‌. توی عمیق ترین بخش چاه زندگیم گیر افتادم. دیگه تاریکی زندگیم به انتهای خودش رسیده و توی اون اسیر شدم. بلند فریاد می‌زنم. شاید کسی صدام رو بشنوه</span><span class="s7">.</span></h5>
<p dir="rtl"><span id="more-3243"></span></p>
<h2 dir="rtl" style="text-align: center"><strong><span style="color: #993300">پیشنهاد نودهشتیا:</span></strong></h2>
<h3 dir="rtl" style="text-align: center"><a href="https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-el-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-pdf-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7/"><strong><span style="color: #ff6600">دانلود رمان سیب خونین۱ به قلم EL</span></strong></a></h3>
<h3 dir="rtl" style="text-align: center"><strong><span style="color: #999999">بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:</span></strong></h3>
<p class="s6" style="text-align: center"><span class="s2">کیانا</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">مسافت خیلی طولانی رو دویده بودم و برای همین خیلی خسته شده بودم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">از شدن خستگی نفس کم آورده بودم و دچار تنگی نفس شده بودم</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">پاهام حسابی خسته شده بودند و شل شده بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">قفسه سینه‌ام از شدت خستگی بالا پایین می‌اومد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">اما دیگه انرژی اون‌ خون‌آشام‌ها رو حس نمی‌کردم. ایستادم و رو به بقیه گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">دیگه تعقیبمون نمی‌کنند وایسید</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">از شدت استرس نمی‌تونستم‌ روی زمین بشینم فقط خم شدم و دستم رو روی زانو‌هام گذاشتم‌</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">بقیه هم مثل من بدجور خسته شده بودند</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">آماندا از شدت خستگی روی زمین افتاد همان طور که نفس- نفس می‌زد یک آخی و گفت با کلافگی ادامه</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">مگه ما شکارچی نبودیم؟ چرا داریم فرار می‌کنیم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">ارسلان هم کنارش مثل من روی زانوهاش خم شده بود با عصبانیت غرید</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">چون اگه فرار نمی‌کردیم خودمون شکار می‌شدیم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">توی عمرم این همه خون‌آشام‌ رو یه جا ندیده بودم و این برام خیلی ترسناک بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">فرهاد آلما رو روی زمین گذاشت و خطاب به من گفت</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">ببین می‌تونی با جادو براش کاری کنی</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">کنارش روی زمین نشستم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">چاقویی بزرگی که وارد بدنش شده بود و خون‌ریزی بدی داشته بود و اون چاقو دسته چوبی داشت و شانس آورده بود و چاقو فقط دو بند انگشت با قلبش فاصله داشت</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">رنگ روش پریده بود و تمام لباسش پر خون شده بود. رنگ روش سفید مثل کچ شده بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">سخت نفس می‌کشید و سر و صورتش پر از قطره عرق بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">دستم رو طرف چاقو گذاشتم و گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">وقتی سه گفتم تو چاقو رو بکش</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">فرهاد یک باشه‌ای گفت و کنار آلما زانو زد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">دستش رو روی چاقو گذاشت و من شروع به شمارش کردم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">یک&#8230;. دو&#8230;.. سه</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هم‌زمان فرهاد چاقو رو بیرون کشید و آلما از شدت درد یک ناله ضعیفی کرد. من هم یک لایه جادویی ضعیف روی زخمش درست کردم تا نزارم خون ریزی کنه</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">اون درست توی دو قدمی مرگ بود. روحش در حال خروج از جسم بود و این رو به خوبی حس می‌کردم</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">اما نمی‌تونستم بزارم اون بمیره</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">نمی‌دونم چه مرگم هست من همیشه گاها یا خیلی سرد و بی‌رحم هستم یا مثل الان آدم شدیداً احساساتی هستم. گاها احساس می‌کنم دچار یه جور بیماری روانی شدم‌. تعادل ندارم‌</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">شاید به خاطر علاقه‌ای که به داداشم که پدرش هست نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. قلبم ناخواسته کنترل من رو به دست گرفته بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">می‌دونستم احیای اون انرژی زیادی ازم می‌گیره ولی تصمیم گرفتم اجراش کنم. نمی‌تونستم بزارم اون بمیره</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">همون‌طور که دستم رو روی لایه گذاشته بودم و ازش حفاظت می‌کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">سرم رو بالا آوردم و گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">می‌خوام انرژی بگیرم تا آلما رو احیا کنم. هر چقدر می‌تونید ازم فاصله بگیرد اگه نزدیک من باشید ممکنه ناخواسته‌ انرژی شما رو هم جذب کنم و بهتون آسیب بزنم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">فرهاد یک باشه‌ای گفت و بعدش ادامه داد</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">ما این‌جا از هم جدا می‌شیم. اما فردا قبل از طلوع خودت رو جلوی اون کافه‌ای که قرار گذاشته بودیم برسون</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">من فقط به یک باشه‌ای بسنده کردم و دیگه ادامه ندادم‌</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">نمی‌تونستم‌ منتظر دور شدن اون‌ها باشم حال آلما خیلی بد بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">شروع به زمزمه کردن ورد احیا شدم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هم‌زمان بدن آلما شروع به درخشیدن کرد. تمام رگ‌های بدنش تبدیل به نور شده بودند و می‌درخشیدند</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هم‌زمان از درخت‌ها و گیاهان و موجودات زنده دور برم انرژی می‌گرفتم تا کم نیارم برای همین باد گرمی وزید‌ و شاخه های</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">با این‌که مدتی زیادی نگذشته بود احساس می‌کردم. انرژیم داره تموم می‌شه</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">میزان انرژی دریافتیم رو از درختان بیشتر کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">نصف بدنم به خاطر افزایش انرژی ناگهانی داشت از گرما آتیش می‌گرفت می‌سوخت و نصف دیگه بدنم داشت یخ می‌زد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">انگار نصف بدنم توی جهنم گیر افتاده اون یکی هم توی سیبری اسیر شده</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">به زور تعادل انرژیم رو حفظ کرده بودم تا همش از بین نره</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">چون انرژیم صفر بشه. عزرائیل پیداش می‌شه</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">یهو انرژی که از طبیعت می‌گرفتم قطع شد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">یه چیز قدرتمندی درون آلما به وجود اومد و انرژی رو به درون خودش کشید، حتی ته مانده انرژیم رو تخیله کرد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">با تخلیه شدن ناگهانی انرژیم نفسم یهو قطع شد و روی زمین افتادم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">خوشبختانه یه خورده فقط انرژی واسم مونده بود که کمکم می‌کرد زنده بمونم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هم‌زمان آلما یک نفس بلندی و عمیقی صدار داری کشید و چشم‌هاش رو باز کرد. بعدش خودم از خستگی کنارش روی زمین ولو شدم و از هوش رفتم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">آلما</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">چشم‌هام رو باز کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">توی یه جنگل تاریک دراز کشیده بودم و ماه کامل توی آسمون صاف بدون ابر در حال درخشیدن بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">انرژی زیادی داشتم. انگار تازه از یک خواب طولانی بیدار شده بودم . اما نمی‌تونستم از روی زمین بلند بشم</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">صداهای ضعیفی توی گوشم می‌پیچید. انگار چند نفر داشتند باهم حرف می‌زدند. ولی آنقدر ضعیف بودند که معنی حرف اون‌ها رو نمی‌دونستم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هر طور که شده بود دستم رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم و روی زمین نشستم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">یهو با کیانا مواجه شدم که روی زمین ولو شده و رنگ روش پریده بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">خیلی گیج و منگ بودم. هیچی یادم نمی‌اومد‌ نمی‌تونستم بفهمم چطور از این جنگل سر در آوردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">آخرین چیزی که یادم مونده بود این بود که من قصد داشتم دریکل رو بکشم اما یهو چی شد من چاقو خوردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">فکر کنم چاقو درست توی قلبم فرو رفت</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">بدنم رو چک کردم. با این‌که لباسم پر از خون بود ولی هیچ اثری از زخم نبود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">هیچ دردی رو حس نمی‌کردم. این خیلی عجیب بود. نکنه مرده باشم که هیچ دردی رو احساس می‌کنم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">با فکر کردن به این موضوع از ترس چشم‌هام درشت شد یک سیلی به صورتم زدم اما درد رو حس می‌کردم. هنوز داخل جسمم بودم و روح نشده بودم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">کمی کیانا رو تکون دادم و با ترس صداش کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">یهو کیانا چشم‌هاش رو باز کرد و یک نفس عمیقی کشید و بعدش به نفس- نفس افتاد‌. طوری که یکی داشت خفه‌اش می‌کرد و الان نفس گرفت</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">همو‌ن‌طور که با بهت بهم خیره شده بود گفت</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">آلما چ.. چرا چشم هات این طوری شده‌</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">من دستم رو دور چشمم گذاشتم و با تعجب گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">مگه چشمم چی شده؟</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">همه جا رو به خوبی می‌دیدم هیچ دردی رو احساس نمی‌کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">بلند شد و روی زمین رو به روی نشست‌ و دستاش رو زیر چونه‌ام گذاشت و به با تعجبم چشم‌هام خیره شد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">کیانا</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">با بهت به چشم‌های جادویی آلما خیره شده بودم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">قبلا چشم‌هاش سبز تیره بود اما الان جوری سبزی چشم‌هاش روشن شده که به زور مردمکش رو تشخیص می‌دادم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">تا جایی که می‌دونستم این کیمبایی که ما رو شکارچی کرده باعث شده رنگ چشم جدمون جهانبخش از قهوه‌ای به سبز تغییر کنه و همه نسلش هم چشم سبز باشند</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">وقتی انرژی جادویی زیادی داشتم رنگ چشم‌هام کمی روشن می‌شد اما نه در این حد که غیر قابل دیدن باشند</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم از طریق شونه می‌شد انرژی یه نفر رو حس کرد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">درونش انرژی هفت جادوگر رو قدرتمند رو حس می‌کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">این خیلی عجیب بود. یادمه یه با دو تا از دوستام به یک جادوگر پیرزن آنقدر انرژی انتقال دادیم تا این‌که قلبش منفجر شد و تمام اعضای بدنش از هم متلاشی شد ‌. تیکه‌های بدنش روی هوا پرتاب شد‌. همه جا پر از خون شد و به طرز وحشتناکی کشته شد</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">واقعا نمی‌تونم بفهمم اون چطور این همه انرژی رو درون قلبش داره. و هنوز سالم هست</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">آلما با لحن ترسیده و صدای لرزونی که به خاطر ترس بود گفت</span><span class="s3">:</span></p>
<p class="s4" style="text-align: center"><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">کیانا چه اتفاقی داره برام میوفته؟ من یه صداهایی می‌شونم. اما خیلی ضعیف هستند نمی‌تونم بفهمم اون‌ها چی می‌گن. مگه </span><span class="s2">من نمردم مگه چاقو توی قلبم نرفت</span><span class="s3">. </span><span class="s3">‌‌</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">من در جوابش با لحن مهربونی برای آروم کردنش گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">چیزی نیست من تو رو با طلسم زخمت رو درمان کردم چیزیت نیست فقط یکم حالت خوش نیست. یکم استراحت کنی حالت خوب می‌شه</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">بعدش از روی زمین بلند شدم و گفتم</span><span class="s3">:</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s3">&#8211; </span><span class="s2">پاشو باید دوباره به لندن برگردیم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">خیلی نگران فرهاد بودم. نمی‌تونسنم یه جا بند بیام. اون آخرین داداشم بود که هنوز زنده بود</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">نمی‌خواستم این رو هم مثل منوچهر و پاشا از دست بدم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">حضور جاده‌ای که به سمت لندن ختم می‌شد رو توی سمت راستم احساس می‌کردم</span><span class="s3">.</span><span class="s3"><br />
</span><span class="s2">برای همین به سمت راست حرکت کردم. آلما هم مثل بچه خوب دنبال من اومد</span><span class="s3">.</span></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86%db%b2-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
