سارا، نویسندهای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی میشود. او در جستوجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمیآید؛ بازیای تاریک که هر مرحلهاش، او را بیشتر به مرز نفسهای آخر نزدیک میکند. سارا تصمیم میگیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمیداند آنچه تجربه میکند حقیقت دارد یا ساختهی ذهن خسته و پریشان خودش است.
آخرین سیگار را با فندکش روشن کرد، سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان تیره شد. نورهای رنگی چرخوفلک به چشمهایش برخورد میکرد. با هر پُکی که میزد، بیشتر لذت میبرد؛ نه به خاطر دود آن، بلکه به خاطر درد و غمی که در سینه داشت. تمام تلاشش را میکرد تا از آخرین سیگارش بهترین استفاده را بکند. سیگارش همانند خودش شعلهور شده و در حرص و ناراحتی شریک شده بود. صدای جیغ و خندهی آدمها در شهربازی اعصابش را به هم ریخته بود. نمیتوانست صدای اطراف را تحمل کند. از شلوغی نفرت داشت و حالش را بد میکرد. سیگار در دست لرزانش را با حرص میکشید. در چرخوفلک بزرگ مشهد تنها نشسته بود. به یاد کودکیاش برای آخرین بار سوار شده بود؛ خاطرات کودکیاش زنده شده بود و حسرت روزهایی را میخورد که کنار خانوادهاش شاد بود، روزهایی که معنای غم را نمیدانست. چشمهایش را بست و روی هم فشار داد. دست خالیاش را در جیب شلوارش فرو برد؛ از سرما میلرزید، لباس گرم نپوشیده بود. این اواخر اهمیتی به حال خودش نمیداد. باد سردی از ارتفاع به صورتش کوبید، صدای جیغ و خنده شهربازی در گوشش پیچید. دستش را از جیبش درآورد و عصبی داخل موهایش فرو برد، فکش را از خشم فشرد و با صدایی خشدار که از ته گلو بیرون میآمد فریاد زد. – خفه شید دیگه! صدایش خشن و گرفته بود، با صورتی برافروخته و چشمانی که از خستگی و درد میسوخت، بین باقی صداها گم شد و به گوش هیچکس نرسید. چرخش به زمین رسیده بود. نفس عمیقی کشید. بر پاهایش ایستاد و به آسمان نگریست. دستش میلرزید. با صدایی شکسته و لرزان که بین بغض گیر کرده بود، گفت: – من دیگه دارم آزاد میشم! سینهاش بالا و پایین میرفت و انگار سعی میکرد بغض سنگینی را قورت بدهد. نگاهش پر از چالش و جنون بود، آنچنان که مردم را به خنده انداخت. هر کسی که در صف بود، با دیدن او و شنیدن جملهاش خندید. نمیدانستند منظورش از آزاد شدن چه بود. درد بدی در سرش پیچید، حلقهی اشکی در چشمهایش نشست. شانههایش افتاده بود و صدایش آرامتر شد: – تموم این سالها تنها بودم، کسی رو نداشتم. من یه پسر بدبخت بودم همیشه. در حالی که این جملهها را میگفت، اشک بیوقفه روی گونهاش میلغزید و لبهایش مثل کسی که تسلیم شده باشد میلرزید. در میان تمام ترسی که داشت، یک شادی عجیب هم در وجودش بود؛ شادی از اینکه راهش را پیدا کرده و آخرین لحظاتش را در چرخوفلک میگذراند، همان چرخوفلکی که عاشقش بود. میخواست زندگیاش را همانجا تمام کند. دانلود رمان جاذبه مرگ آخرین نفسهایش را میکشید. یک حسرت بزرگ در دلش مانده بود؛ اینکه نتوانست به خواستههایش برسد، همان آرزوهایی که همیشه در دل داشت و هیچوقت محقق نشد. وارد دوربین شد، همانجا عکسی از خودش گرفت. دستش میلرزید، انگشتش با تردید روی صفحهی گوشی مانده بود و با چشمانی تار از اشک، مثل آخرین اعترافش تایپ کرد: – خداحافظ زندگی. این جمله را مثل آخرین اعتراف زندگیاش تایپ کرد، با چشمانی تار از اشک. دانلود رمان جاذبه مرگ
به بالاترین نقطه رسیده بود. نفس عمیقی کشید و به جلو رفت. به پایین نگریست. ترس داشت اما انتخابش را کرده بود. پاهایش میلرزید و اشک پیاپی از چشمهایش میریخت. در افکار خودش غرق شده بود و فقط مرگ را میدید. دستهایش را تا حد امکان باز کرد و خود را مثل پروانهای رها کرد. قهقهه زد، قهقههای از غم و شادی. بین آسمان و زمین معلق بود. در همان حال، تمام خاطرات زندگیاش خوب و بد به سراغش آمدند. نگاهش بر زمینی بود که به سویش سقوط میکرد؛ اما چیزی جز سیاهی و حسرتهای باقیمانده نمیدید. باد محکمی به سر و صورتش میخورد. اشک از چشمش جدا شد و در باد گم شد.
صدایی نمیشنید جز صدای آرزوهای بر باد رفته. در آن لحظهها، داد و فریاد و جیغ آدمهای شهربازی تا آخر دنیا کشیده شده بود. با برخورد سرش به سکو، خون مثل آبشار از سرش روی آدمهای صف ایستاده پاشید. درد وحشتناکی در تمام بدنش پیچید؛ خورد شدن استخوانهایش را حس میکرد. سنگین و بیجان روی زمین افتاد.
هیچکس پیش از برخورد نتوانسته بود کاری بکند. صدای چکچک خون از سر و صورتش روی زمین، در سر همه میکوبید. سرش آغشته به خون شده بود و وضع صورتش آدم را میترساند. قسمتی از سرش بهخاطر برخورد با تیزی سکو شکافته بود و خون همچون آبشار بیرون میزد. صدای گریهی یک بچهی پنجساله قلب آدم را میلرزاند. آخرین تصویری که دید، خون بود دست لرزان خودش و پاهای مردم آن شهر.
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.