دانلود رمان تخته سیاه اندروید

دانلود رمان تخته سیاه اندروید

دانلود رمان تخته سیاه اندروید

نام رمان: تخته سیاه

نویسنده:هانیه راسخ

ژانر: عاشقانه

 pdfتعداد صفحات : ۱۸۵

بخشی از رمان:

من حماقت کردم ..دوست داشتن بعضیا حماقته …از اون حماقت هایی که بهش میگن حماقت محض..

#پارت دو با رعدی که اسمون به بغل خودش هدیه داد به خودم اومد ساعت از یک بامداد میگذشت …فعلا باید دنبال محدثه میرفتم میترسم بلای سر این دوست همیشه دوست بیاد ….با سرعت شلوارکم رو با شلوار جینی تعویض کردم پالتو چرم مشکی ام رو پوشیدم …. . .فقط یادم میاد بین داد و سر صداهایی که راه انداخته بود گفته بود ادرس جشنو گزاشته رو گل میز …نگاهی به ادرس انداختم …چیییییی…بیرون تهران .. نفسم کلافه بیرون میدم اخ از دست تو محدثه اخ..

#پارت سه محله ای که خونه داشتیم …مورچه هم رد نمیشد چه برسه به ادم ..همش سکوت بود و سکوت ..انگاری شهر مرده ها میمانست …ترس دلم لونه کرد بود و مثل اینکه خیال بیرون اومدن هم نداشت .. یاسی کم اوردن ..محال بود.. سریع به سمت خیابان اصلی حرکت کردم با احتیاط قدم برمیداشتم میترسیدم انکار نمیکردم … صدای پنجول جیرجیرک ها پرده ی سکوت محله را خراش می داد و اما یاسی غافل از اینکه محدثه بعد از گذشتن هانی از پیچ کوچه از طرف دیگر وارد شده بود و با پاهای از فرط خستگی دست به گدایی خواب رفته بود حتی بدون نگاه انداختن به اتاق این ابجی بیشتر از ابجیش… یاسی بیچاره که با ترس در ان شب دربست کرایه کرده بود وقتی ادرس را به راننده نشان داد ،راننده با نگاهی تاسف او را برانداز کرده بود با خود زمزمه وار گونه تکرار میکرد.. -جامعه پر شده از این هرزه ها…نمونش این شرقیه خب یاسمین بودو صورت زیبا و کاملا ش رقیش با موهای که دست اسمان شب بی ستاره رو از پشت دستبند زده بود . . .وقتی راننده با اشاره به یاسی فهموند که رسیده اند …دخترک با تعجب و ترس به بیرون نگریست ! تنها چند خانه ی ویلایی بزرگ !.. چندلحظه از کار احماقه و بچگانه ی که کرد بود خودش را ملامت کرد اما دیگر برای برگشتن دیر شده بود چون نه تاکسی بود نه راننده ای که با قضاوت بیجا و کذبش او را بنگرد..!

#پارت چهار با پاهای لرزان تا چند قدمی خانه ی ویلایی مرموز می رفت ،می ترسید مثل اینکه تازه مزه ترس را می چشید با اذرخش که اسمان برایش سوغاتی اورد جیغی کشید و خود را در پناه ان در بزرگ جا داد…از صدا رعد برق ان هم در ان مکان و موقعیت وحشت داشت… مروارید هایش با هم مسابقه گزاشتخ بودند تا کاپ فینال را نصیب خود کنند ..ولی یاسی ادم دودل بودن انهم درمورد محدثه نبود..ادم برگشت نبود می ماند تا رفیقش را بیابد.. 

پشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان حکم اجباری

دانلود رمان حیف روزای رفته