دانلود رمان سناریو ماه و ماهی از نودهشتیا

دانلود رمان سناریو ماه و ماهی از نودهشتیا
دانلود رمان کلکی سناریوی ماه و ماهی نویسنده ناشناس بصورت PDF از نودهشتیا برای اندروید، کامپیوتر، تبلت و… بصورت سریع و مستقیم
نام رمان: سناریو ماه و ماهی
ژانر رمان: عاشقانه کلکلی اجتماعی
نام نویسنده : ناشناس
خلاصه سناریو ماه و ماهی :
اومده بودم چیزی بخورم، من …من …
امیر که بفهمید من متوجه صدای رابطشون شدم، خودش سرش رو پایین انداخت و دست پشت کمرم گذاشت
– گرسنه ای؟
سوال خوبی برای عوض کردن بحث بود اما من نمیتونستم منکر دیدن کبودی روی گردنش بشم.
بدون حرف دستش روپس زدم و با دو سمت حیاط دوییدم…

پیشنهاد نودهشتیا:
بخشی از رمان سناریو ماه و ماهی:
به حسودیاش خنده ای کردم و فقط خدا میدونست من توی اون لحظه چه حالی رو داشتم و چند بار امروزم رو لعنت کردم.
از تمام مغازه ها و پاساژهای لباس عروس و سفره عقد و ساعت فروشی که گذشتیم بالاخره ساعت به ده شب رسید.
امیر خیلی سنگین با مارال رفتار میکرد و همین باعث دلگرمیم میشد.با رسوندن مارال دم درب خونشون امیر خیابون رو دور زد و هاله با حالت خسته گفت:
این همه دور شهر چرخوندیمون یک آب معدنی بگیر لااقل.
امیر که تازه یادش افتاده بود ما چیزی نخوردیم با خنده جلوی بستنی فروشی نگه داشت و گفت:
موندم انقدر شکمویی کی میاد تو رو بگیره؟
هاله دستی روی شونه امیر زد:
نگران نباش تو جبران کردی دوتا دوتا داری عروس میاری.امیر سری تکون داد و به طرف بستنی فروشی رفت.
میدونست من و هاله هر دو عاشق طعم شکلاتی اون هم وسط پاییز های بارونی بودیم. با دور شدن امیر به سمت صندلی عقب چرخیدم و بشکونی از دست هاله که اونجا نشسته بود، گرفتم:
هاله خانم اینجوری سر به سر شوهرم میذاری تو که نیستی باید غر غر هاش رو گوش بدم.
هاله شونه ای بالا انداخت و گفت:
به من چه شوهر تو اعصاب نداره فقط دنبال بهونس پاچه بگیره.
با اومدن امیر مکالمه بینمون تموم شد.
دوتا کاسه پلاستیکی رو سمتمون گرفت و خودش هم نی لیوان شیر موزش رو به لب گرفت.با تموم شدن لیوانش استارتی زد و من و هاله همچنان در حال مزه مزه کردن بودیم.
قاشق کوچیکم رو مملو از بستنی کردم و سمت لبهای امیر بردم که با اشتیاق به دهن گرفت و توجهای به دهنی بودن قاشق نکرد.
از ماشین به کرخی پاهام پیاده شدم و کمک کردم هاله خریدهای پشت صندق رو برداره امیر ناپلونها رو از دستم گرفت و در گوشم لب زد: پهلوون کوچولو زود برو بالا به چایی برای آقاتون دم کن من این خریدها رو بذارم خونه مامان.
سری تکون و دادم و با شیطنت بازوش رو لمس کردم مستقیم رفته بالا و تا وارد خونه شدم کفش هام رو پرت کردم و فقط سریع خودم رو از شر لباسهای بیرون راحت کردم.
امیر با چند دقیقه تاخیر که ناشی از سوال پیچ های ملیحه خانم بود بالاخره اومد بالا._چایی من کو پس؟موهام رو دورم باز گذاشتم و کتش رو از تنش خارج کردم:
شیش ماهه که به دنیا نیومدی تازه چای ساز رو زدم به برق، سری تکون دادم و همزمان که دکمه های پیرهنش رو باز میکردم…
https://98iiia.ir/?p=4000
لینک کوتاه مطلب: