نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود داستان مرآت سحر برای کامپیوتر و اندروید

دانلود داستان مرآت سحر برای کامپیوتر و اندروید

دانلود داستان مرآت سحر برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان برای موبایل

خلاصه: فاجعه ای از جنس تارهایی جادویی، ورود تماس هایی از آینه هایی مسکونی، جزئی بی قاعده در ریز نقشی های گوتنبرک به مبارزه با مباهله ای ممکن در این دنیا می پردازد. او مردی شدیداً ریز نقش است، اما آه که افسوس نمی داند در وجود آن همه رخنه در روزها، می توان از مرآت به ناممکن ها ورود کند! مرآتی که تجلی آن ناگریز  است. سنی ندارد این گوتنبرک محزونی که با چشمهایی که اندک- اندک به خاکستری می گراید. او در میان مرآت به چه نوع از تاری ِسحر آلود از کودکی خویش برمی گردد؟ در همین تخیل، لحظه ای درنگ، عالمی در عمق مرآت رونشان می شود. چه محزون است آخر این دلربایی ها چیزی به جز تخیلی در کرانه ی راست رودخانه نیست.

پیشنهاد ما

رمان رویای آزادی | یلدا اسماعیلی کاربر نودهشتیا

رمان پرتقال کال | N.a25 کاربر انجمن نودهشتیا

مقدمه

فراری حتمی از این دنیای ناممکن می‌سازم! بروم؟ باید بروم به دورترین نقطه‌ای که ممکن می‌سازد ورودِ به همان مرآت دست‌یافتنیِ من! با لحظه‌ای درنگ، قلبم پر از یوئانا می‌شود. چطور ممکن است با این خیالِ خفته از کنار درختی گذشت و از دیدن آن شیرین‌کام نشد! چطور می‌شود انسانی را دید و از دوست داشتن او، احساس سعادت نکرد! وای که زبانم کوتاه است و بیان افکارم دشوار! وای که ما در هر قدم چه بسیار چیزهای خارق‌العاده می‌بینیم! چه قدری زیبا که حتی نگون‌بخت‌ترین آدم‌ها هم نمی‌توانند زیباییشان را ببینند. در کرانه‌ی راستِ رودخانه، به آسمانِ مه‌آلود عصرهای سه شنبه پرتاب می‌شوم و به انتظار یوئانا در میان ابرها نقش رهگذر را ایفا می‌کنم.

برشی از متن رمان

من پایان مییابد. آه یوئانا!
– این بار، همان انتظا
ِق پاکت را با دستانی لرزان و تک خنده من است.
ای آرام باز کردم. روی آن تصویری به شکل مرآ ِت تاریک ِی اتا
»نوار ویدویی«، وای خدای من! از کجا میداند که برانول دستگاِه ویدیویی دارد و از همه مهمتر من با چه نحوی
بتوانم با این دستگاه به یوئانا دست پیدا کنم؟ هرچه زودتر باید به خانهی برانول بروم و این نوار ویدیویی را تست
کنم. مانند همیشه رنگ چشمهای برانول از دیدن من به رنگ خون در میآیند. او معتقد است که من آدِم سالمی
نیستم، ولی »سخت در اشتباه است« در همینجا به کار میرود. رگهای پیشانی او با شنیدن صدای من نمایان
میشوند.
من در برابر این عکسالعملها واکنشی مثبت میدهم و نشاندهندهی همان هدف من، در به دست آوردن آن دنیای
بیبازگشت است. شاید باوری سخت و مبهم باشد که یوئانا کیست؟ این زیبای وحشت که در این سرزمین وجود
ندارد، کیست؟ او همان دختری است که در خیال من، در صندوق ورودی کرانهی رودخانه، نامههای ورود به دنیای
بی بازگشت مرآت را برای من ارسال میکند. او مرا نجات میدهد از این دنیا و به مکانی بیبازگشت که سرزمین
موج و زندگی است میروم. او عالمترین فرِد خیال من است! ناگهان، برانول با صورتی سرخ وارد اتاق شد و با
فریاد گفت:
– گوتنبرک! استاد تماس گرفت، تو نزدیک به ده ساعت است که سر از آموزشگاه در نیاوردی و ده ساعت
است که رفتی اگر حواست را جمع…
سرم را خم کردم و آرام حرفش را قطع کردم.
– نه برانول! من بیشتر از ده هزار سال است که رفتم! در تالشم که نشان دهم صداقت در زمان غالب شدن
دروغ و نیرنگ تا چه حد مرا بیارزش میکند و اعتبارم را نزد استاد از دست میدهم.
راهی در پیش نداشتم؛ باید دور مانعهایی که اکنون کمین مرا گرفتهاند، خط بکشم! به سوی باغ و مخفیگاِه
همیشگیام رفتم.
پاک ِت بزرگی در کنار قوطی نامههای قبلی به چشمم خورد. آن را باز کردم؛ یک سن ِگ زردرنگ براق را دیدم.
ِی ارتعاشی مرا به سمت پنجره می خورشید! نور که به سنگ برخورد کرد، توانستم
کشاند، به سمت همان روشن
کلما ِت حاکی از نقشهی ورود به نصب نوار ویدیویی را بخوانم.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان آغوش کاکتوس برای کامپیوتر و اندروید

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مرآت سحر
  • ژانر: تخیلی معمایی
  • نویسنده: eli.b
  • ویراستار: tida.m7
  • طراح کاور: Roar
  • تعداد صفحات: 27
  • منبع تایپ: انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
https://98iiia.ir/?p=1312
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.