ErrorException Message: Argument 2 passed to WP_Translation_Controller::load_file() must be of the type string, null given, called in /home/iiiair/public_html/wp-includes/l10n.php on line 838
https://98iiia.ir/wp-content/plugins/dmca-badge/libraries/sidecar/classes/دانلود رمان جهان من - دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان

قالب و افزونه وردپرس

1.5/5 - (15 امتیاز)

دانلود رمان جهان من

دانلود رمان جهان من به صورت رایگان

دانلود رمان جهان من به صورت رایگان

نام رمان: جهان من

نویسنده: ملیکا ملازاده

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

تعداد صفحه: ۶۰۰

خلاصه:

گفتم این آغـاز، پـایان ندارد.
عشق اگرعشق است آسان ندارد،
گفتی ازپاییـز، بایدسفرکرد.
گرچه گل، تاب طوفان ندارد،
آنکه لیـال شد در چشمِ مجنون،
همنشینی جز باران ندارد،!…
من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من
اینجاست که می خندد دیوانه به دیوانه
من خنده زنم بر غم ، غم خنده کند بر من
اینجاست که می خندد بیگانه به دیوانه
من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که می خندد ویرانه به دیوانه
من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من
اینجاست که می خندیم هر دو چو دو دیوانه
من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من
دیگر به چه می خندم دل رفت از این خانه

بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:

فرداش کلاس‌ها  که تموم شد، با چندتا از بچه‌ها خوراکی و ساندویچ گرفتیم و برای پیکنیک به پارک ملت رفتیم. بساطمون رو پهن و شروع به خوش و بش کردیم. کتایون گوشیش رو به من داد و گفت:

-اسمت رو جستوجو کن.

بدون مخالفت اسمم رو زدم که صفحه‌ی بزرگی اومد. اولیش وبلاگم بود راجب بیبند و باری، دومیش هم وبلاگم بود سیاست، سومی آدرس اینستا و چهارمی کانال تلگرام و پنجمی کانال ایتا، ششمی کلی کلیپ به اسم من از همایش‌هام بود.

 -خدای من!

-بله خانم، با اینها کسی هم جرأت آشنایی دادن نداره.

چمرانه گفت:

-واقعا نمیدونستی چه‌قدر معروف شدی؟

در حالی که از کار رها تعجب کرده بودم گفتم:

-نه والا.

آسمان نگاهی به ساعت گوشیش کرد. بعد بلند شد و گفت:

-بریم به همایش بچهها برسیم.
ندا گفت:

-امروز روز دانش آموز هست. بریم چندتا کتاب بگیریم، توی مدارس بین
بچهها پخش کنیم.

دوباره به دانشگاه برگشتیم و توی همایش شرکت کردیم. واقعا خوب بود !به خونه اومدم .توی راه پله داشتم با خیال راحت برای خودم آهنگ میخوندم که دیدم الیاس بدو- بدو پایین اومد و دوتا بازوم رو فت و من رو به سمت پشت راه پله کشوند، در انتها به دیوارم چسبوند. من که توی شوک رفته بودم، با بهت گفتم:

– وای! دیونه چیکار میکنی؟ چته؟! انگشت اشارهاش رو روی بینیش گذاشت.

-هیس! چیه چهچه میزنی جلوی خواستگارها؟ چشمهام گردتر شد.

-خواستگار؟! این بار اون یکم تعجب کرد.

-مگه خبر نداشتی؟

نوچی کشیدم.

-مگه دیشب مامان بهت نگفت؟ دوباره نوچ کشیدم.

-چی رو؟!

خندهاش گرفت.

– خیلی شوتی!

من که تازه از شوک در اومدم کنارش زدم و با ذوق گفتم:

-خواستگار! من تا حالا خواستگار نداشتم!

بعد با تعجب پرسیدم:

-چرا من تا حالا خواستگار نداشتم؟!

خنده‌اش بیشتر شد و دستم رو گرفت.

-بیا بریم دیونه.

نمیدونستم خوشحال باشم، یا ناراحت! دوراهی بزرگی بود. از یک طرف
قصد ازدواج نداشتم و از طرفی هم. کلافه موهام رو به‌هم ریختم و خودم رو توی آینه نگاه کردم، عین دیوونهها شده بودم !تونیک نباتی با شلوار مسی پوشیدم و موهام رو با یک کلیپس یشمی جمع کردم .با وقار و قدمهای داشتم از پله بالا میرفتم، که صدای مامان اومد.

-بله این دختر ما خیلی هنرمنده.

سر جام خشکم زد و خندهام گرفت. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم که یاس جلوی دهنم رو گرفت و گفت:

-نخند، اِ!

دستش رو از روی دهنم برداشتم و گفتم: -قبل از اینکه دستت رو روی صورت یک دختر بذاری قبلش مطمئن شو اون آرایش نکرده ها! به کف دستش نگاه کرد و حرصش در اومد. یکهو صدای خانوم اومد که میگفت:

-حالا عروس خانم کجا هستند؟

بلافاصله مامانم گفت:

-دخترم این چای چیشد؟

تازه یادمون اومد چای نداریم. یاس دوید از آشپزخونه پایین سه لیوان چای ریخت و بالا اومد و به دست من داد. بسمالله گفتم و وارد شدم. یک خانم با لباس بلند مشکی و روسری جیگری. با دیدن من خندید و من هم لبخند زدم. چای رو تعارف کردم و کنار مامان نشستم. خانم شروع به حرف زدن کرد:

– دخترم راستش نمیدونم چهطور بگم. پسر من از شما خیلی خوشش اومده، برای همین امروز مزاحم شدم تا نظر شما رو هم بدونم. میدونم که خیلی یکهویی بود و شاید انتظارش رو نداشتید.

-نه اختیار دارید، فقط آقا پسرتون رو من اصلا دیدم؟ کی هستند؟

لبخندی زد و گفت:

-بله، به گفتهی پسر عزیزم شما هم دانشگاهی هستید. احتمالا از فامیلشون باید بدونید .نیکرو.

چشمهام گرد شد. نیکروی پولدار رو چه به من؟! -پسر من همهاش از شما تعریف میکنه و ذکر خیرتون همیشه توی خونهی ما هست. در حالی که کلافه شده بودم، سکوت کردم. خوب که تعریفهاش رو کرد. مامان گفت:

-باشه، ما به شما خبر میدیم.

-چی؟ بله متوجه شدم.

بعد از رفتن اون خانم نفس عمیقی کشیدم که مادرم گفت:

– چیشد؟ توی ذوقت خورد؟

-خزتر از این پسر توی دانشگاه نیست!

دوباره به اتاق برگشتم. آرایشم رو پاک کردم و وضو گرفتم. بعد از نماز متوجه الیاس شدم که داخل اتاق روی تخت من نشسته بود. با دیدن نگاهم لبخند زد.

-قبول باشه!

سری تکون دادم و با نشون دادن انگشتهام اشاره کردم دارم تسبیحات میگم. چادر و جانماز رو تا کردم و روی صندوقچهی اتاق گذاشتم و کنارش نشستم.

-خب؟ موهام رو کنار زد و با محبت پدرانه نگاهم کرد. محبتی که از بچگی بهم
داشت.

-بانوی خوشگل من!

لبخند ذوقزدهای زدم.

-پسر رو میشناسی؟

-دانشجوی ترم قبل، اما چون پشت کنکور مونده همسنمه.

 -اخلاقش چهطوره؟

با خونسردی گفتم:

-وحشی، بی ادب!

جا خورد و بعد یکم خودش رو جمع و جور کرد. -با این حساب جوابت… -منفی!
چهرهاش درهم شد و رو گرفت. چند بار دست روی ته ریشهاش کشید و گفت:

-خدای من! -چی شده داداش؟!

با تردید نگاهم کرد و گفت:

-ببین، میخوام یک چیزهایی رو بهت یادآوری کنم.

-بگو.

-ببین لیا، تو وضع زندگی ما رو میبینی و راجع به بابا هم میدونی. عزیز
من با این شرایط برای دختر کم خواستگار پیدا میشه. سکوت کرد و منتظر رفتاری از من.

آروم خندیدم و دستم رو روی دست مردانه و انگشتهای درشتش گذاشتم.

– داداش من! مگه خدا روزیِ کسی رو بخواد بده به این چیزها نگاه میکنه؟ خدا از بارون هم بخشندهتر هست .بارون روی سر خار و گل میباره، خدای من کنارم می ذاره؟
خندید.

-راست میگی، حق با توئه.

بلند شدم و کنارش نشستم و با نشون دادن مطالب مجله، بحث رو عوض کردم:

– اینجا رو نگاه. سازندگان انیمیشن «پری دریایی کوچک» در ابتدا قصد داشتند شخصیت اصلی با موهای مجعد و فِر طراحی کنند؛ اما در سال هزار و نهصد و نود و هشت گرافیکهای کامپیوتری به اندازهی کافی خوب نبودند تا بتوان با آنها چنین شکلی را به مو داد. به همین دلیل برای اولین بار در سال دو هزار و دوازده و انیمیشن «دلیر» این اتفاق افتاد و پیش از این، امکان آن وجود نداشت. برای یکی از سکانسهای این فیلم که موهای شخصیت به طور کامل نمایان میشوند، دو ماه وقت گذاشته شده بود.

این مطلب از دست ندهید!
دانلود رمان فریاد ژولیت(تناسخ) به صورت pdf از هستی عبدالشاهی‌راد
  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جهان من
  • ژانر: عاشقانه-اجتماعی-تراژدی
  • نویسنده: ملیکا ملازاده
  • ویراستار: تیم ویراستار نودهشتیا
  • طراح کاور: morganit
  • تعداد صفحات: ۶۰۰
  • منبع تایپ: نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=3228
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

<> DMCA.com Protection Status
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • زهرااین رمان یکی از بهترین رمان هایی بود خوندم هیچ جا شبیهش پیدا نمیشه...
  • راحلهسلام.فصل دوم کی اماده میشه؟داستان قشنگیه...
  • یارایکی به من بگه لینک دانلود کدوم گوریه؟...
  • آلمارمان جذابیه منتظرش بودم...
  • الیبهترین رمانی بود که خوندم لطفا سریعتر فصل دومشو بزارید...
  • رهاخیلی عالی...
  • مریماسم جلد دومش چیه؟...
  • lvdlعالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ترین رمانی بود که خ...
  • دلیبعد از اینهمه وقت رمان خوندن تازه فهمیدم قلم خوووب یعنی چی فک کنم سخت ترین کار پ...
  • ALBAهنوز نخوندم ولی به نظرم خوبه :)...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.