دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان

قالب و افزونه وردپرس

3.3/5 - (19 امتیاز)

دانلود رمان در هیاهوی سکوت ما از Sarina.a به صورت رایگان

دانلود رمان در هیاهوی سکوت ما از Sarina.a به صورت رایگان

دانلود رمان در هیاهوی سکوت ما از Sarina.a به صورت رایگان

نام رمان: در هیاهوی سکوت ما 

نام نویسنده: Sarina.a 

ژانر رمان:  تراژدی_اجتماعی_عاشقانه

خلاصه:در میان گذر بیبازگشت روزهای زندگانی، کالف در هم
پیچاندهی رویدادهایشان بر یکدیگر، گرهای کور میخورد! دو انسانی که
خاک سرشتشان متفاوت از هم است، چهگونه میخواهند این گره را به
گشایش برسانند؟ در مسیر این جریان دخترکی دریاگون، بیتالطم و
ساکن؛ منعکسکنندهی پسرکی منسوب به ماه میشود! کالفها بیشتر
در هم پیچیده و بر بوم قلبهای تپندهشان رنگی نو پاشیده میشود؛
رنگی از جنس عالقه و شیفتگی! حال باید نظارهگر ماند که دریا تا پایان
آرام و بیخروش است؛ یا تصویر ماه میان موجهایش از بین خواهد رفت؟
آیا شروع دو روایت، یک پایانی ملموس خواهد داشت،یا خیر؟!

دانلود رمان در هیاهوی سکوت ما از Sarina.a به صورت رایگان

قسمتی از رمان در هیاهوی سکوت ما جهت مطالعه و دانلود:

به نام خدا
آنقدر میدوم تا که دیگر جانی در بدنم نمیماند.
بغض در گلویم خفه شده.
انگار زمین و آسمان، به هم گره خوردهاند. انگار از آسمان سنگ میبارد و
از زمین، آتش شعله میکشد. انگار…
پایم پیچ میخورد؛ جایی را ندارم تا دست بند کنم و نیافتم. مثل
همیشه، بیتکیهگاه! روی زمین فرود میآیم.
نمیشکنم، خرد میشوم!
خرد شدن کم است، له میشوم!
نفسم جایی در میان مجرای تنفسیام، به یغما میرود.
سرفه میکنم؛ همهی اجزای داخلیام از جا کنده میشوند.
قلبم درد میکند، تمام وجودم درد میکند. نمیتوانم بلند شوم. توان
ایستادن ندارم، من دیگر توان جنگ ندارم!
همان جا، بیاهمیت به عابرهای متعجب، روی زمین چمباتمه میزنم.
اشک از میان پلکهای سوزانم، راه میگیرد. روی تیغهی بینیام فرود
میآید.
او در این مهمانی چه می کرد؟
من را دید!
داشت به طرفم، میآمد…
باز حماقت کردم، باز مانند ترسوها فرار کردم.
انگار نفس در گلویم قفل و زنجیر شده است؛ نمیتوانم نفسم بکشم.
دستم را به زمین بند میکنم؛ میخواهم بلند شوم، اما دوباره روی زمین
میافتم.
با این قلب کوبنده و خون یخزده در رگهایم، انتظار بیجایی از خودم
داشتم.
خودم را به سمت دیوار کنار پیاده رو میکشم و مانتوام را بیشتر دور
خودم میپیچم.
قلبم تمام توانش را به کار گرفته بود و با قدرت، خودش را به قفسه ی
سینهام میکوبید؛ انگار که استخوانهای شکسته قفسه سینهام، درون
قلبم فرو رفته.
سرم را پایین میاندازم و چشمانم را روی هم فشار میدهم.
قطرهای اشک از میان پلکهایم، روی گونهام فرود میآید.
حضور کسی را در مقابلم احساس میکنم. سرم را باال میآورم و نگاه تارم
را روی پسر مقابلم میچرخانم. با صدایی گرفته میگویم:
– عرفان؟
عرفان با خشم بازویم را میگیرد و از روی زمین بلندم میکند. از درد،
صورت درهم میرود؛ نمیتوانم روی پاهایم بایستم، اما با تکیه به عرفان
و لنگان-لنگان موفق میشوم که راه بروم.
به راهی که آن از آمدهام، نگاه میکنم. مگر چقدر دور شده بودم؟ با
دیدن ماشین عرفان، میفهمم آنقدر دور شدهام که حتی عرفان هم
پیاده به دنبالم نیامده…
عرفان کمک میکند تا روی صندلی ماشین بشینم. شیشه آب را جلویم
میگیرد، نگاه گیجم را روی صورتش میچرخانم.
– بگیر بخور.
سرم را به معنای نه، تکان میدهم.
شیشهی آب را نزدیک دهانم میکند؛ دستش را هل میدهم و آب روی
پیراهنش میریزد.
با عصبانیت شیشهی آب را روی زمین میاندازد:

پیشنهاد نودهشتیا:

رمان آفند درد/masoo کاربر انجمن نودهشتیا

– دریا چی شد؟ چرا یه دفعه گذاشتی رفتی؟

سرم را پایین میاندازم و برای مهار گریههایم، لبم را گاز میگیرم.

عرفان چانهام را میگیرد و سرم را باال میآورد:

– تو مهمونی اتفاقی افتاد؟ چیزی شد؟

شد!؟ آری، شد! هیوال بازگشته.

چشمانم را با عجز روی هم فشار میدهم، باز هم جوابش سکوت است.

عرفان چانهام را رها میکند. صورتش را با دستانش، پنهان میکند و از

من دور میشود. چند ثانیه در همان حالت میماند و دوباره به سمتم

میآید:

– دریا؟

جوابی نمیدهم و فقط نگاهش میکنم.

دست خودم نیست، زبانم بیحس شده بود، بیحرکت!

– یه چیزی بگو! یه حرفی بزن، داری دیوونم میکنی!

زبان چند میلیون تنیام را حرکت میدهم و در میان نفسهایی که به

زور در میآمدند، لب میزنم:

– دیدمش، اون رو دیدم!

عرفان کمی نگاهم میکند و با صدای خفهای میگوید:

– کی رو؟

گریههایم شدت میگیرد:

– االن… نه! لطفا.

عرفان، کالفه در ماشین را بههم میکوبد.

کنارم قرار میگیرد و ماشین شروع به حرکت میکند.

اشکهایم بند میآیند ولی همچنان مانند مردهای، بیتحرک هستم.

عرفان دستی به تیغهی بینیاش میکشد و نفسش را پر صدا بیرون

میدهد:

– نمیخوای بگی کی رو دیدی؟

حالت تهوع به سراغم آمده. آنروز و خاطرات وهمآورش به سراغم آمده!

هیوال برای تمام کردن کارش… به سراغ من، آمده بود.

چشمهایم را روی هم میگذارم، پلکهایم میسوزد:

– چرا گذشته از سرم دست برنمیداره! چرا هروقت میخوام فراموشش

کنم، یه اتفاقی میافته که نمیتونم.

با عجز میگویم:

– چرا آخه، چرا؟

دست حلقه شدهی گذشته دور گردنم، هرلحظه تنگتر میشد و بیشتر

سعی به خفه کردنم داشت.

گذشتهها دوباره جلوی چشمم به صف میشوند و شروع به رژه رفتن،

میکنند.

پدرم چشمانش را روی هم فشار داد و دست مشت شدهاش را پایین

انداخت:

– خفه شو دریا!

خفه شوم؟ تا کی!؟

همهی این سالها را سکوت کردم، خفه شدم، گذاشتم هرچه میخواهند

بگویند!

اما این بار، ساکت نمیشدم!

داد میزدم تا همه صدایم را بشنوند.

آنقدر سکوت کردم که همه گفتند، دریا الل است! دریا که حقی ندارد.

گلویم میسوخت؛ چشمانم آتش گرفته بود. فریاد زدم:

– چرا باید همیشه من ساکت شم بابا؟ چرا یک بار، تو به حرفهام گوش

نمیدی؟ چرا یکبار نمیگی تو چی میخوای! این زندگی منه، من باید

براش تصمیم بگیرم، نه شماها!

پدرم نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز رفت. دستش را تکیهگاه بدنش

کرد و خم شد.

قلبم برای بارهزارم مرد، مرد از این بیرحمی!

اشک از چشمم چکید، با صدای لرزانی گفتم:

– تو که راضی شده بودی، چرا تا با امیر حرف زدی نظرت عوض شد!

پدرم روی میز کوبید:

– همین مونده بین مردم بپیچه، من دخترم رو تنها فرستادم تهران که

درس بخونه!

بازهم مردم! بازهم حرفشان! بازهم اهمیت دادن به آنها، بیشتر من و

خانوادهاش.

دندانهایم را روی هم فشردم:

– یه عمره داری همین رو ممگی! ما زندگی نکنیم که مردم، حرف نزنن؟

دهن مردم که همیشه بازه.

چشم بستم و دهان باز کردم. از بریدن زیاد شنیدهام و من امشب بدجور

از این زندگی زندانوار بریدم!

– من… از این زندانی که برام ساختی خسته شدم، خسته! دیگه نمیتونم

تحملش کنم.

در صورتم خم شد؛ لرزیدم، اما چشم نبستم.

– زندون؟ به این خونه میگی زندون؟ به این زندگی میگی زندون؟ من

چی کم گذاشتم واستون؟

چه کم گذاشتی!؟ کاش همه اینها را نداشتم و فقط ذرهای توجه داشتم!

– عشق کم گذاشتی، محبت کم گذاشتی!

با سیلی که در گوشم فرو آمد، چندلحظه ارتباطم با دنیاهم قطع شد. به

در اشاره کرد و نعره زد:

– گمشو بیرون، دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم.

این مطلب از دست ندهید!
دانلود رمان کلاشینکف به صورت pdf از روشنا اسماعیل زاده
  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: در هیاهوی سکوت ما
  • ژانر: اجتماعی_عاشقانه_تراژدی
  • نویسنده: Sarina.a
  • ویراستار: سایت نودهشتیا
  • طراح کاور: N.ia
  • تعداد صفحات: 1526
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=3196
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • آرامیس
    26 مارس 2023 | 18:49

    بابااا تازه شروع کردم خیلی خوبهههههه بخونیددد حتماااا…شبیه فیلمنامه هاست طرز نوشتنششش:’))) پشیمون نمیشیدد

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

<> DMCA.com Protection Status
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • ناشناسسیندرلا دله دزد پست هرزه، تو روحت کنن با این نوشتم...
  • Saharیکی از بهترین رمان هایی بود ک خوندم ممنون از نویسندش ❤️...
  • زهرااین رمان یکی از بهترین رمان هایی بود خوندم هیچ جا شبیهش پیدا نمیشه...
  • راحلهسلام.فصل دوم کی اماده میشه؟داستان قشنگیه...
  • یارایکی به من بگه لینک دانلود کدوم گوریه؟...
  • آلمارمان جذابیه منتظرش بودم...
  • الیبهترین رمانی بود که خوندم لطفا سریعتر فصل دومشو بزارید...
  • رهاخیلی عالی...
  • مریماسم جلد دومش چیه؟...
  • lvdlعالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ترین رمانی بود که خ...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.