دانلود رمان نجوای فردایمان اندروید

دانلود رمان نجوای فردایمان اندروید

دانلود رمان نجوای فردایمان اندروید

نویسنده: محدثه.سان

ژانر: اجتماعی#عاشقانه

تعداد صفحات: ۴۳۵

خلاصه رمان :داستان در مورد دختری که ماماست و برای فرار از ازدواج اجباری،تن به ازدواج اجباری با یکی دیگه میده? آیا همیشه فرار جواب میده

 

بخشی از رمان عاشقانه

صبحا مجبور بودم با تاکسی به دانشگاه برم ،کلاسای صبح رو با بچه های هم ترمی داشتم بعضی بچه ها خوب بودن ولی بعضی نگاهاشونو دوست نداشتم ،کنار دستیم ی دختر نشسته بود با حرفش ب خودم اومدم ک پرسید مهمانی? سریع بله گفتم و از شهرم و درسا و دانشگاه قبلیم پرسید منم برای جبران چنتا بیشتر سوال پرسیدم !! اسمش رضوانه یک دختری با پوست سفید و چشمان درشت مشکی و ابروهاشم مشکی بود ک تضاد زیبایی ایجاد کرده بود از همه زیباتر لباش بود کوچیک و قلوه ای خیلی لباش خاص بود دختر خوبی بود و از اینک باهاش آشنا شده بودم خوشحال بودم و حتی نهارم باهم خوردیم ،عصر فقط یک کلاس عمومی بود اونم با گروه پزشکیا ساختمونو پیدا کردم و از آموزش پرسیدم و سر کلاس رفتم همون صندلی های وسط نشستم بازم کنار دستم یه دختر به اسم رخسانه بود کوچولو و ریزه میزه با چشمان عسلی و موهایی بور در یک کلام خوشگل بود.شمام از بچه های پزشکی هستی?? _نه من از بچه های مامایی هستم تازه مهمانی گرفتم آهان ،خوبه ان شاالله موفق باشی خوشگل خانم هنو جواب ندادم که استاد اومد یکم حرف زد و پرسید همتون پزشکی هستین دگ?? سریع گفتم نه استاد بنده مامایی میخونم …سرشو تکون داد و یکم دیگه حرف زد من تو حال هوای خودم بودم که گفت شماها همتون به درد من میخورین البته غیر این خانم که ماما هست،یهو انگار جریان برق منو گرفت و گفتم بله استاد با توجه به جنسیتتون شما نمیتونید زایمان کنید وگرنه من در خدمتتون بودم با کمترین درد و خونریزی و حتی زایمان در منزل ب خاطر همینه به دردتون نمیخورم حیف واقعا!!!!استاد هاج و واج نگاهم میکرد بقیه هم فقط چشم بود که ب من نگاه میکردن استاد پرسید فامیلت چیه?? _شاهان هستم احساس کردم صدایی اومد ،فامیلش شایان ?برای اینکه سوتفاهم نشه گفتم: -آنسه شاهان هستم.

 

احساس کردم یکی گفت اسمش آهستس و صدای خنده !!بعد اتمام کلاس پیش استاد رفتم تا slow اسممو اضافه کنه دیدم دوتا پسر داشتن رد میشدن و میگفتن ب حدی اعصابم بهم slow ریخته بود که حد نداشت به استاد اسم و فامیلمو گفتم ازم پرسید چرا الان و اینجا درس داری و بهش گفتم من مهمانی گرفتم و اینجا اومدم آموزش انتخاب واحد کرده ولی خارج از تصورم اصلن قشنگ نبود اولین روزش ک اینجوری شروع شد با تمسخر اسم و فامیل ورشتم درکل سخت گذشت بهم، استاد گفت پس مهمانی و مام میزبان ان شاالله ک همه چی خوب پیش بره ،احساس کردم یکی پشت سرم ایستاده و گفت استاد اسم منم اضافه کنید . سریع از کلاس بیرون رفتم چون گوشیم داشت زنگ میخورد آنقدر تو کیفم کاغذ بود که تا خاستم پیداش کنم زنگش قطع شد وقتی گوشی پیدا کردم مامان بود لابد نگران شده….احساس کردم یکی صدام زد

 

پشنهاد نودهشتیا

 

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!