نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان نفوذ ناپذیر

نویسنده: ~sea daughteR~
ژانر: پلیسی، عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات: ۳۴۱
خلاصه: دخترک پلیس داستان که روح لطیفی دارد و اخلاقش جوری سفت و سخت هستش که هیچ کس متوجه روح پاک و مهربونش نمی شه. وظیفه ی یه پلیس که از جان و مال ملت به هر نحوی که شده محافظت کنه، رائیکا برای یه ماموریت فراخونده می شه که طی اون باید…

بخشی از رمان: وقتی تنها شدیم گفت:اول یک اسم مستعار…
اصال مهم نبود اسم چی باشه،زود جواب دادم:شهرزاد…
سرهنگ سر تکون داد و ادامه داد:شهرزاد همونطور که بهتون گفتم دختریه از طبقه پایین جامعه که برای رفاه
خانواده اش حاضره هر کاری بکنه…
گفتم:به نظرم اگه شهرزاد دختر یتیمی باشه که برای نجات مادرش از بیماری حاضر به هر کاری باشه واقعی
تره،چون اصوال رابطه دختر و مادر و رابطه عاطفی بین اونا خیلی قوی تره و مادر انقدر عزیز هست که آدم خودش رو
هم فداش بکنه…
سرهنگ گفت:فکر خوبیه، این جزئیات با شما…شما میتونید از فردا کار خودتون رو شروع کنید،فقط در نظر بگیرید
که پله به پله یعنی….
حدود یک ساعت درباره ی جزئیات حرف میزدیم،جزئیاتی که حتی نبود یکیشون هم میتونست کل نقشه ی پیچیده
ی ما رو مختل کنه…
سرهنگ گفت:سروان کردانی توجه داشته باشید حرف هایی که میزنید ممکنه در آینده برای این گروه سوال پیش
بیاره و شما از جواب عاجز بمونید،یا حتی انقدر جواب های گوناگون و سردرگمی بهشون بدید که شک کنن،متوجه
که هستید اینا گروه با دقتی هستند که ما با تالش گروه زیادی از همکارها غیر از فردین و نگار از اونا اطالع دیگه ای
نداریم…
چادرم رو درست کردم و گفتم:متوجه هستم سرهنگ،امیدوارم بتونم کمکتون کنم…
سرهنگ لبخندی زد و پدرانه نگاهم کرد و گفت:من به تو ایمان دارم دخترم،من خیلی روی این نقشه فکر
کردم،میدونم سختی های زیادی داره اما تو رو عین دخترم میشناسم و با رَب و رُبت آشنام،میدونم سربلندمون
میکنی…
سرم و انداختم پایین و گفتم:شما همیشه به من لطف داشتید سرهنگ…تمام نیرو و درایتم رو روی اینکار میزارم…
سرهنگ گفت:میتونی بری سروان…
بلند شدم و ادای احترام کردم و گفتم:متشکرم….
سرهنگ سری تکون داد و من از اتاق خارج شدم،خیلی کار داشتم،خرید لباس های متناسب نقشم اولین کارم بود…
توی دفترم که نشستم،شروع کردم به مرتب کردن کارام تا برم بازار…یکدفعه یاد روژان افتادم…اون بهترین گزینه
برای خرید بود اما مطمئنا از لج منم که شده خیلی سخت قبول میکرد،هر چقدر من سفت و سخت بودم اون لجباز و
سرتق بود…یاد کاراش لبخند رو مهمون لبام کرد…عاشقش بودم…با پنج سال فاصله ی سنی با من،یک دختر هجده
ساله بسیار احساساتی…مثل برادر مهربونم که بیست ونه ساله بود و یک مرد واقعی و شیما،زن مهربونش و شادی
دختر بانمکش و مامان گلم که دنیا ربه پاش میریزم،کل خانواده ی ما بود…جای خالی پدرم بازم توی چشم
میزد،اشک تو چشمام حلقه زد که زود پاکش کردم،من نباید ضعیف باشم…من به خودم قول داده بودم انتقامش رو
میگیرم،از هر چی خالفکاره انتقام آدم های پاکی مثل بابا رو میگرفتم…دلیل اصلیم برای انتخاب شغلم این بود…با
صدای در به خودم اومدم.
قالب همیشگیم ناخوداگاه ظاهر شد و محکم دستور داد که بگم:بفرمایید…
در دفتر باز شد و پگاه اومد تو و ادای احترام کرد..

پیشنهاد سایت نودهشتیا
دانلود رمان غرور سنگی برای کامپیوتر و اندروید
دانلود رمان قرعه به نام سه نفر برای کامپیوتر و اندروید

لینک های دانلود
https://98iiia.ir/?p=611
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • Maede : دوسش داشتم خوب بود...
  • ناصری : رو دست نداره عالی بود دم نویسنده گردم...
  • zahra : خیلی خوب بود...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • عاطفه : رمان خوبیه اما نویسنده‌ی محترم لطفا در رمان های آتی از برداشت صحنه های تکراری از...
  • سلین : حرف نداره عالیه...
  • r. r : معررررررکست این رمان...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.