دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پانزدهم :

کلوپ کم کم داشت خلوت میشد و من مقابل پنجره نایت ایستاده بودم و داشتم ان را تماشا می کردم . کمی قبل تر هالک مرا به طرف دفتر خالی نایت اسکورت کرد . همچنین قبل از ان یک عدد ساندرین م*ست که حتی نام خودش را هم نمی دانست و یک عدد ویویکای کاملاً خوشحال را به طرف ماشینی که منتظر انها بود تا انها را به خانه برساند راهنمایی کرد

ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود و تمام دوستانم رفته بودند. و شب من با نایت بالاخره داشت شروع می شد

از پنجره به بیرون نگاه می کردم.. اگرچه نورها روشن بودند اما موسیقی خاموش شده بود.. همچنین کم کم مشتری ها داشتند فضای انجا را خالی میکردند …شگفت زده شده بودم …و از انجایی که به مدت نیم ساعت بود که انجا ایستاده بودم …قبل از ان که موسیقی خاموش شود… بنابراین مدتی بود که این صحنه مرا مجذوب خود کرده بود ..در حقیقت اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود ..چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.. یک عالمه ادم .. اما دیدن همه انها از این زاویه کار اسانی بود ..می توانستم برای ساعتها به ان نگاه کنم و هرگز خسته نشوم

تنها چیزی که مرا ازار می داد این بود که می توانستی همه چیز را ببینی.. مطلقا همه چیز را …و اگر تو یک صاحب کلوپ جذاب و پولدار بودی که می‌توانستی هرکسی را که می خواهی انتخاب کنی و برای خود برداری… می توانستی اینجا بایستی و یک نفر را برای همخوابگی شبت انتخاب کنی

همچنین می توانستی دوست د*ختر جدیدت را در حال رقصیدن ببینی و یکی از بادیگارد هایت را سر وقت او بفرستی تا او را متوقف کند

با این فکر درسرم….در دفتر باز شد

سرم را چرخاندم و نایت را تماشا کردم که به داخل قدم گذاشت

اینکه تا این اندازه زیبا و جذاب بود یک طورهایی ازاردهنده بود. همانطور که در را پشت سرش می بست گفت

_هی عزیزم

ناگهان گفتم

_ من عاشق رق*صیدنم

سرش به یک طرف کج شد…. برای مدتی به چشمهایم خیره شد

سپس گفت

_درسته… به هرحال وقتشه راجع بهش صحبت کنیم

سپس به طرف میزش حرکت کرد ..در حالی که راجع به اینکه قرار است درباره چی صحبت کنیم فکر میکردم او را تماشا کردم

پشت میز نشست و دستور داد

_بیا اینجا انیا

از پنجره فاصله گرفتم و به طرف میز او حرکت کردم …مقابل ان ایستادم و همانطور سرپا باقی ماندم

روی صندلی به طرف عقب تکیه داد و به من نگاه کرد

به ارامی گفت

_ عزیزم… گفتم …بیا اینجا

پاسخ دادم

_اینجام

سرش را تکان داد و گفت

_ اونجایی

سپس با دست روی پاهای خودش زد و گفت

_ من تورو اینجا می خوام

اوه مرد

لب هایم را به یکدیگر فشردم …سپس میز او را دور زدم…. وقتی تقریباً به او رسیدم دستش را به طرف من جلو اورد …بازویش را دور کمرم قرار داد و به ارامی مرا روی پای خود قرار داد ….و سپس هر دو دستش را اطرافم حلقه کرد

به ارامی گفت

_ خیلی خوب انیا . عزیزم.. قبل از این که ببرمت به خونه و به تخت خوابم ..خیلی مهمه که منو بفهمی

به او خیره شدم و وقتی دیگر چیزی نگفت سرم را تکان دادم

_ فکر می کنم با توجه به این مدت کوتاهی که با من بودی متوجه شدی که من از کنترل کردن خوشم میاد

بله خوب… ان را قبلا فهمیده بودم

دوباره سرم را تکان دادم… دستهایش اطرافم کمی محکم تر شدند.. سپس گفت

_ درسته

یک دستش را از روی دستم حرکت داد و تا بالای شانه ام بالا اورد و باعث شد بدنم به لرزه در اید… ان را مقابل گردنم قرار گرفت داد …سپس سرش را نزدیک صورت من پایین اورد

_ چیزی که باید بگیری اینه که من …از… کنترل کردن… خوشم میاد .. در تمام موارد

زمزمه کردم

_ باشه

_ پس وقتی به زنم می گم نوشیدنی ننوش.. اون نوشیدنی نمینوشه.. بهش میگم نر*قص اون نمیرقصه.. بنا به دلایل خودم این کارها رو می کنم و تو از اونا پیروی می کنی.. اگه این کارو نکردی باید به من پاسخگو باشی.. اگه حرف یکی از پسرها رو گوش ندی دوباره باید به من پاسخ بدی..و اصلا دلت نمیخواد به من جواب پس بدی

خیلی خوب باشه… از این خوشم نمی‌امد

_ نایت____

ان دستش که پشت گردنم بود به نرمی فشرده شد و صورتش جلوتر امد

_ من بهت صدمه نمی رسونم …هرگز.. نه به اون طریقی که فکر می کنی.. اما ممکنه کاری کنم تاوان پس بدی و اونطوری که تاوان پس میدی ممکنه دردناک باشه

اوه خدای من

با حالتی نفس بریده گفتم

_ چی ؟

_به عنوان مثال اگه قبل از امشب از این قانون خبر داشتد و به هر حال به کورت میگفتی دوست داری بازم برقص*ی همین حالا تو رو روی زانوهام می نداختم و به حسابت می رسیدم ..میگیری چی میگم ؟

اوه خدای من

بدنم بی حرکت شد

نایت مرا نزدیکتر کشید

_ تنبیهی که روی تو اجرا میشه متناسب با جرمی که انجام دادیه انیا ..هیچ اثری به جا نمی گذاره…و ساعت ها بطول نمیکشه و من بعدش ازت مراقبت می کنم …امشب خوب به نظر می رسی.. این لباس واقعا بهت میاد و مردها همه چشمشون به تو بود… و من از این خوشم نیومد… توی بخش خودت اونا میتونن نگاه کنن.. میتونن ببینن اما نمیتونن بهت نزدیک بشن .. اما وقتی میرقص*ی… اونا چیزهای بیشتری میبینن و اون طوری که تو م*یرقصی بهشون دیده واضح‌تری میدی… تو مال منی و هیچ کس چیزی که مال منه رو لمس نمیکنه و حتی به چیزی که مال منه نزدیک نمیشه ..حتی نباید بهش فکر هم بکنن.. وقتی داشتی اون وسط میرقصیدی دیدم که دارن تو رو نگاه می کنن و دارن راجع بهش فکر می کنن و این منو اذیت کرد …و من متوقفش کردم …من فقط چیزهایی که برام مهمه رو بهت میگم انجام بده یا نه.. اگه من برات مهمم پس این کارو می کنی …و همین قانون وقتی که توی تخت خوابیم هم اجرا میشه

چیزی نگفتم …نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم که به او بگویم … تنها به او خیره شدم..

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_ تو منو راضی می کنی ..من هم تو رو راضی می کنم ..چیزی که بهت گفتم رو انجام میدی.. من ازت مراقبت می کنم… از من نافرمانی می کنی..تنبیهت می کنم بعدش ازت مراقبت می کنم

انگشت شستش را روی فکم کشید و سپس زمزمه کرد

_و اگه از تنبیهی که بهت میدم خوشت اومد پس از من نافرمانی کن عزیزم ..اونطوری بازم تنبیهت می کنم… اما همیشه ازت مراقبت می کنم ..

ایا او دیوانه بود ؟

یا تنها شخصیت پیچیده ای داشت ؟

زمزمه کردم

_ تو اهل رابطه ارباب و بردگی هستی؟

۱ اینچ عقب تر رفت

_ من خوشم از برچسب‌ها نمیاد. فقط اهل کنترل کردن هستم . وقتی من باهاتم رانندگی نمی‌کنی.. وقتی نمی خوام در حالت م*ستی باهات بخوابم نوشیدنی نمی نوشی ..اگه بهت بگم نرق*ص پس نمیرق*صی… اهل روابط غیر منطقی نیستم.. چیزی نیست که خودم اون رو انتخاب کنم یا اینطور وانمود کنم ..بلکه این زندگی منه ..بهت گفتم چیزای خیلی کمی ازت می خوام عزیزم …و این یکی از اون چیزهاییه که ازت درخواست دارم….. که اینو راجع به من درک کنی… چیزی که ازت می خوامو بهم میدی و اگه گند بالا بیاری پس باید تنبیهت رو بپذیری و بعدش به رابطمون ادامه میدیم… اگه ازش خوشت اومد پس به یه بازی بینمون تبدیل می شه . تو محدودیت ها و حد و حدود من رو میفهمی و می دونی تا چه اندازه مجازاتت می کنم و میدونی با کاری که داری می کنی برای خودت چه مجازاتی می خری و اگه خواستی اونو بخری پس منم اون رو بهت میدم… من به این چیزا نیاز ندارم اما ازش خوشم میاد و اگه تو از اون بازی خوشت اومد …رک و مستقیم بهت میگم که از بازی کردن اون با تو خوشحال خواهم بود

با حالتی مردد پرسیدم

_ و اگه از اون بازی خوشم نیومد چی؟

بدون دودلی پاسخ داد

_ اون موقع ناامید کننده خواهد بود

زمزمه کردم

_این چیزیه که این لباس ها ..کیف و کفش و تلفن برای تو می خره ؟

بخاطر تغییر ناگهانی در چهره اش خشکم زد….. ان خشم و عصبانیت در چشمهایش

زمزمه کرد

_ انیا … قبلا گفتی که گرفتی دارم بهت چی میگم ..پس حالا باید بندازمت روی زانوم

اوه خدا

خودم را عقب کشیدم… دست‌هایش اطرافم محکم تر شدند.. نفس عمیقی کشیدم

از لابه لای دندان های به هم فشرده گفت

_ به من میچسبی.. تو ….فقط تو… خواهی فهمید که چرا من اینطوریم …هیچکس نمیدونه… هیچکس… اما تو انیا…. تو با من میمونی… من اینو باهات درمیون میزارم ..همین حالا چیزی که قبلا نمی دونستی اما هنوز درک نکردی رو بهت میگم …من از کنترل کردن خوشم میاد و همچنین مزاج عصبی دارم ..من دنیا را به شیوه متفاوتی می بینم و دوست دارم دنیای من به شیوه متفاوتی باشه و هر کاری برای ساختن این دنیا انجام میدم… اگه این کارو نکنم …اگه نتونم چیزی رو کنترل کنم ..اونو مهار نکنم …اوضاع زشت میشه ..من هم همچنین ….و وقتی رفتارم زشت بشه هیچ چیز خوبی ازش درنمیاد… وقتی که تنبیهت می کنم هرگز کنترلم رو از دست نمیدم چون کاری که دارم می کنم باعث میشه عصبانیتم رها بشه …تنها موقعی که کنترلم رو از دست میدم موقعیه که بالاخره با تو میخوابم …و تو از اون از دست دادن کنترل خوشت خواهد اومد…. بهت قول میدم

خدایا

حالا داشت باعث گرم شدن بدنم میشد

داشت کاری می‌کرد که راجع به همه این چیزها کنجکاو شوم

نفس عمیقی به ریه کشید و عصبانیت از چشم هایش رخت بست … سپس انگشت شستش روی فکم حرکت کرد … بالا امد تا صورتم را بگیرد …سپس انگشت دستش روی گونه ها و لب هایم کشیده شد… همانطور که چشم هایش نگاه هم را به خود اسیر کرده بود زمزمه کرد

_میتونم رابطه ملایم هم داشته باشم… میتونم رابطه عادی و نرمال هم داشته باشم …میتونم و این کارو برات خواهم کرد .. شیوه‌های متفاوتی رو باهات اجرا می کنم عزیزم …وقتی تمام موارد رو امتحان کردی فقط باید درخواست بدی و اگه من تو ی حس و حالش بودم اونو بهت میدم…. اما وقتی توی تخت خواب منی.. توی خونه منی.. توی ماشین یا کلاب منی ..باید بگیری که من مردتم باید خودتو به من واگذار کنی و اعتماد داشته باشی که ازت مراقبت می کنم

شیوه های متفاوتی را روی من اجرا خواهد کرد ؟

_ایا اهل…. بستن منی؟

_ با طناب ؟ بانداژ ؟ پارچه ؟

سرم را تکان دادم

پاسخ داد

_کاملا

واو

این پاسخ باعث شد بدنم واکنش نشان دهد و کنجکاوی ام بیشتر شود

لعنت

_ این یکم….

داشتم به دنبال کلمه مناسب می گشتم

_….غیر عادیه

یک گوشه ی لبش به طرف بالا متمایل شد و گفت

_ بله اما همچنین این هم جزئی از شخصیت منه

_ میتونم خودم باشم؟

ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند

_اگه..ام…. قراره از تو پیروی کنم . نمیدونم اگه…. منظورم اینه که میتونم خودم باشم ؟

_ اه..اره

_چطور ؟

_مرز هایی وجود دارن که اونها رو برات توضیح میدم . عزیزم من اون تلفن رو برات خریدم چون فکر میکردم بهش نیاز داری اون لباس ها رو برات خریدم چون با دیدن طرز لباس پوشیدنت میدونستم از این اشغال های قشنگ خوشت میاد اما پولش رو نداری… بنابراین برات خریدم تا تورو خوشحال کنم ..تمام این کارها رو نکردم که چیزی ازت بگیرم و این که گفتی کار خوبی برات کردم که بتونم تو رو بخرم اصلا چیز جالبی نبود و اگه از قبل قوانین رو می شناختی با این حرف حسابی تنبیه می شدی.. طوری که نتونی چند روزی به خوبی بشینی

به ارامی گفتم

_فکر می‌کنم باید راجع به همه این چیزها یکم فکر کنم نایت

_ پس این کارو بکن . اما فکر نکن قراره توی تخت خودت به تنهایی دراز بکشی و این کارو بکنی . من یه هفته است که منتظر بودم تا بالاخره تو رو توی اغوش خودم داشته باشم …توی تخت خواب خودم . و دیگه بیشتر از این منتظر نمیمونم

_مطمئن نیستم____

_ اگه نمیخوای باهم رابطه ای داشته باشیم پس منتظرت میمونم اما به هر صورت توی تخت من ..کنار من می خوابی

چند بار پلک زدم

با عصبانیت گفتم

_واقعا ؟

به طرفم خم شد و نیشخند زد

_یکم بزار سرنخی لعنتی دستت بیاد ..از همون بار اولی که تو رو دیدم تا به امروز همین مردی هستم که الان برات توضیح دادم و تو به خوبی با من کنار اومدی .. وقتی منو بوسیدی به نظر نمی رسید دلت بخواد تمومش کنی . امشب بهت گفتم نوشیدنی ننوش و تو گفتی باشه . همچنین کورت رو فرستادم تا تو رو به بخش وی ای پی خودت راهنمایی کنه و همونطور که نگاه کردم عزیزم… از اون پیروی کردی . بهت گفتم بیا اینجا و تو اومدی وقتی بهت گفتم می خوام بغل من بشینی عزیز دلم بدون کوچکترین اعتراضی الان خیلی شیرین نشستی توی بغل من . میدونم مدتی طول میکشه تا به همه اش عادت کنی اما تو اینو میخوای… لعنت… حتی ازش خوشت میاد . هنوز متوجه نشدی.. اما بالاخره میشی

نایت سابرین اغلب مرا می ترساند و بیشتر از ان مرا سر در گم میکرد باعث میشد اعصابم به هم بریزد ..همچنین رفتار شیرین و جنتلمنانه ای داشت و در این لحظه تمامی ان خصلت ها را بروز میداد

همچنین داشت صادقانه با من صحبت می کرد…. همچنین برایم انقدر ارزش قائل بود که زمانی به ان اختصاص داده و همه چیز را برایم توضیح می داد… اگرچه این کار را با نوعی تکبر انجام می داد اما غرور او چیزی نبود که دیگر باعث تعجب من شود ..همچنین نمی‌توانستم به خاطر ان او را سرزنش کنم زیرا کاملا حق با او بود

میخواستم رازهای او را بدانم …میخواستم چیزهای بیشتری راجع به او بدانم… همچنین از گذراندن وقت با او خوشم می امد…. اما هنوز هم کمی مرا می ترساند

به نرمی پرسید

چی داره توی اون سرت میگذره ؟

توجه شدم که تمرکزم را از دست داده ام بنابراین دوباره روی او تمرکز کردم

_ تو منو میترسونی.. منو سردرگم می کنی.. هم چنین رفتاری شیرینی داری.. نمیدونم باهات چه کار کنم

او صادقانه صحبت می کرد بنابراین من هم می‌توانستم همین کار را بکنم

زمزمه کرد

_خیلی خوب عزیزم

با انگشت شستش روی لب هایم را نوازش می کرد ..سپس روی گونه هایم را

_تو منو همونجور که هستم می پذیری و من هم سختی ها و مسئولیت های تو رو از روی دوشت برمیدارم

دوباره مرا سردرگم کرد

زمزمه کردم

_معذرت می خوام ؟

_بار سنگینی رو برای مدت زمان لعنتی طولانی روی دوش کشیدی. انیا.. بهم اعتماد کن تا اون بار رو از روی دوشت بردارم . نیازی نیست زیاد بهش فکر کنی …تو هر چیزی که دوست داشته باشی می پوشی هر چیزی که دوست داشته باشی میخوری و زندگی عادی خودت رو زندگی می کنی.. اما به من اعتماد می کنی.. اجازه میدی توی حل و فصل امور زندگیت پا پیش بگذارم . من بار و سختی های زندگی تو رو از سر راه برمی دارم و تو خودت رو به من میدی و با هم کنار میایم . قسم میخورم عزیزم ..باعث خوشحالی من میشه که تمام بار زندگی رو از روی دوش بردارم و اجازه بدم ازادانه زندگی کنی

تمام تنش از بدنم بیرون رفت و احساس کردم اعضای بدنم ذوب شدند

زمزمه کردم

_نایت____

_ انیا عزیزم . می خوام ببرمت خونه اما هنوزم کارهایی برای انجام دادن دارم و می خوام در حالی که دارم بقیه کارامو انجام میدم درست همینجایی که هستی بمونی . بعدش میبرمت خونه . تو با من میخوابی . دیگه صحبت کردن کافیه . من همه چیز رو صادقانه بهت گفتم و توهم متوجه منظورم شدی .. حالا بهت زمان میدم که روش کار کنی.. تا فردا تصمیمت رو بگیر

لبهایم را لیسیدم

نایت با انگشت گونه هایم را نوازش کرد سپس زمزمه کردم

_باشه

یک گوشه لب هایش به طرف بالا متمایل شد

سپس به صندلی تکیه داد و گوشی را از جیب داخلی ژاکتش بیرون اورد و شروع به شماره گیری کرد

همانطور که قول داده بودم در حالی که او به کارهایش رسیدگی می کرد من در اغوش او نشستم

 

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!