دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود رمان زولبیا از شبکور

دانلود رمان زولبیا از شبکور

  • نام رمان: زولبیا

  • نویسنده: شبکور

  • ژانر: مذهبی، طنز، فول عاشقانه

تعداد صفحات: ۴۶۷

خلاصه دانلود رمان زولبیا:

چی می‌شه اگه یه دختر سرکش مو بنفش با شلوار جین زاپ‌دار، صاف بپره وسط کارگاه یه اوستا قناد متعصب و مذهبی که فکر می‌کنه زن ته هنرش پختن قرمه‌سبزیه؟!

داستان از جایی شروع می‌شه که شیرین برای شاگردی پا تو قلمرو عارف می‌ذاره. عارف با تسبیحش استغفار می‌کنه و شیرین با زبون دراز و عشوه زنونش اعصاب اوستا رو به بازی می‌گیره!

تقابل دو تا دنیای کاملاً متفاوت؛ یکی با عطر چادر نماز و روضه‌های زنانه، و اون یکی با طعمِ رژلب‌های شرابی و موزیک‌های روز.

اما وقتی پای یه بوسه‌ی داغ و ممنوعه وسط دیوارهای آردآلودِ کارگاه باز می‌شه، همه‌ی قانون‌های عارف فرو می‌ریزه!


بخشی از رمان زولبیا:

یه صدای شکستن فلز اومد و زنجیر توی دست عارف شل شد. عارف خشکش زد. من با چشمای گردشده گفتم:

— نگو که اون چیزی که تق‌صدا داد، همون چیزی بود که نباید می‌شکست!

عارف با حرص زنجیر رو پرت کرد روی زمین:

— چرخ‌دنده‌ش گیرپاژ کرد. لعنت به این شانس… درِ پشتیِ انبار!

دوید سمت انبار. منم با گوشیم فلش روشن کردم و دویدم دنبالش. در پشتی انبار یه در آهنی کوچیک بود که باز می‌شد تو یه کوچه‌پس‌کوچه‌ی بن‌بست. عارف کلید رو انداخت تو قفل زنگ‌زده‌ش و چرخوند. نمی‌چرخید.

دوباره زور زد. رگ دستش زد بیرون. کلید یه صدای «خرت» داد و… نصفش موند تو قفل، نصفش تو دست عارف! سکوت سنگینی انبار تاریک رو فرا گرفت. فقط صدای بارون می‌اومد و چک‌چک آبی که از سقف انبار داشت می‌ریخت روی گونی‌های شکر.

عارف با چشمای گشادشده به نصفه‌ی کلید تو دستش نگاه کرد. بعد سرش رو آروم برگردوند سمت من. من یه نگاه به در قفل‌شده انداختم، یه نگاه به عارف، یه نگاه به کرکره‌ی خراب جلوی مغازه… و یهو زدم زیرِ خنده!

نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم. خنده‌م از اون خنده‌های عصبی و هیستریک بود که شبیه قهقهه‌ی جادوگرای تو کارتون‌هاست!

— هـ… هـ… وای خدا! حاجی، تو فیلم‌فارسی گیر افتادیم! کرکره خرابه، در پشتی قفله، برق نیست، بارون میاد… الان فقط کم مونده یکی از سقف بیفته پایین بگه صیغه‌ی محرمیت رو بخونین!

عارف دندوناش رو به هم سابید. اصلاً از شوخیِ من خوشش نیومد. تو دین و مذهبِ این بشر، «خلوتِ زن و مردِ نامحرم توی جای دربسته» رسماً حکمِ بلیطِ وی‌آی‌پیِ جهنم رو داشت.

گوشیش رو آورد بالا و تندتند شروع کرد به شماره گرفتن.

— الو؟ آقا رضا؟… الو؟ لعنتی! آنتن نمیده!

به صفحه‌ی گوشیش نگاه کرد:

— به خاطر طوفان دکل‌های مخابرات قطع شده. گوشیِ شما آنتن داره؟

گوشیم رو آوردم بالا. یه خطِ ضعیف داشت.

— آره، آنتن دارم، ولی…

هنوز جمله‌م تموم نشده بود که گوشیم یه بوقِ ممتد زد و خاموش شد!

— …ولی شارژم یک درصد بود که اونم به رحمتِ خدا رفت!

عارف گوشیش رو محکم کوبید روی میزِ انبار و با دو تا دستش صورتش رو پوشوند. صدای نفس‌های عمیق و لرزونش تو تاریکی می‌پیچید. رفتم جلو. نور گوشی عارف که روی میز بود، از پایین می‌تابید تو صورتش و سایه‌های عمیقی زیر چشم‌هاش انداخته بود. لحنم رو کمی نرم‌تر کردم:

— حالا مگه چی شده عارف؟ می‌شینیم تا صبح بارون بند بیاد، هوا روشن بشه یکی از کاسبای محل میاد کرکره رو میده بالا دیگه.

عارف دستش رو از روی صورتش برداشت و با یه نگاه پر از استیصال و وحشت بهم زل زد:

— تو نمی‌فهمی شیرین… تو اصلاً تو این فضا بزرگ نشدی! فردا صبح، وقتی هوا روشن بشه، آفتاب نزده حاج‌صادق و اوستاهای بازار میان دم مغازه برای نماز صبح. اگه ببینن کرکره پایینه و من و تو… با هم… تا صبح تو یه جای دربسته بودیم…

حرفش رو خورد. من ابروهامو دادم بالا:

— خب ببینن! مگه ما چیکار کردیم؟ تو به من دست زدی؟ (البته یه ربع پیش بغلم کرده بود، ولی زدم کوچه علی‌چپ). من به تو دست زدم؟ نشستیم روی صندلی تا صبح بشه! مگه اینا همون آدمای باخدای محله نیستن؟ نباید قضاوت کنن دیگه!

عارف پوزخند تلخی زد:

— مردم، خدای روی زمینن شیرین! تا با چشمِ خودشون نبینن، هزار تا داستان می‌سازن. برای من مهم نیست… من یه مَردم، فوقش میگن جوونی کرده لغزیده. ولی تو… آبروی تو رو تو این محل می‌برن. اون خاله فروغ بیچاره‌ت از غصه دق می‌کنه!

یه لحظه جا خوردم. دوباره همون حسِ عجیب! اون وسط اون همه وحشت مذهبی و ترس از گناه، عارف هنوز نگران «آبروی من» بود؟ نگران خاله فروغ بود؟ این مرد رسماً یه پارادوکس متحرک بود! یه لحظه دلم براش یه جوری شد. یه نرمش عجیب تو قلبم حس کردم. خواستم یه چیزی بگم که یهو…

  • اشتراک گذاری
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.