دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود رمان کدخدا و داف فراری

دانلود رمان کدخدا و داف فراری

دانلود رمان کدخدا و داف فراری از شبکور | نویسنده VIP

«وقتی ملکه اینستاگرام، اسیر قانون کدخدای مغرور می‌شه!»

نام رمان: کدخدا و داف فراری
ژانر: عاشقانه‌ی پرحرارت / طنز روستایی / اربابی/ بزگسال
نویسنده: شبکور

تعداد صفحات: ۷۷۱

خلاصه دانلود رمان طنز:

آوا موسوی، بلاگر یخی‌مو و لاکچری‌باز، شب عروسیش وسط لایو می‌فهمه کل زندگیش فیلتر بوده! با لباس عروس و پای برهنه از داماد اینفلوئنسرش می‌زنه به چاک؛ اما بنزین ماشینش وسط ناکجاآباد تموم می‌شه.

پناهش؟ عمارت کدخدا یزدان؛ مردی هیکلی، اخمو و کم‌حرف که قانونش فقط یکیه:

«اینجا هرچی من بگم!»

حالا آوا باید بین فالوور و فیلترهای سابقش، و کدخدایی که اعصاب و دلش رو باهم به‌هم ریخته، یکی رو انتخاب کنه!

بخشی از دانلود رمان کدخدا و داف فراری:

من آوا موسوی بودم. سوگلی اکسپلور، دافِ اعظم زعفرانیه، دختری با قد ۱۷۲، کمر باریک و اندامی که برای تک‌تک انحناهاش زیر تیغ جراحی رفته بودم و یک ماه دمر خوابیده بودم تا نتیجه پیکرتراشی بی‌نقص دربیاد. تمام عمرم از هجده سالگی تا الان که بیست‌وشش سالم بود، توی کلینیک‌های زیبایی و باشگاه‌های VIP گذشته بود تا بشم الهه لوندی و جذابیت. ولی الان چی؟ کل کارکرد این بدن، کل این همه عشوه و ناز، خلاصه شده بود توی دوتا هشتگ مسخره و تبلیغ دمنوش لاغری وسط استوری‌های مشترک با آریا! یادم نمی‌اومد آخرین باری که این بشر واقعاً منو نگاه کرده باشه کی بود. منظورم نگاه کردنِ واقعی بود؛ نه اینکه زل بزنه ببینه نور کادرمون خوبه یا رژ لبم به یقه‌اش مالیده که عکس خراب نشه. آریا اصلاً مرد نبود. ملایم و لطیف بود عین یه دختر جوون. کیرش کوتاه و نازک بود، دو سه تا ضربه که می‌زد فوری آبش می‌رفت و تمام. من که عاشق کون‌دادن و رابطه خشن بودم، هر بار با همون دو دقیقه لوس‌بازی و ناز و نوازش تموم می‌شد و من هنوز خشک و عصبی می‌موندم. بعضی شب‌ها از شدت لطافت و نرمی‌ش دلم می‌خواست کونش رو بذارم روش و بکنمش، فقط که یه ذره حالم جا بیاد. ولی حتی همون کار رو هم بلد نبود بذاره. فقط می‌خندید و می‌گفت «آروم باش آوا جون» و بعد همون‌جوری نرم و دخترونه بغلم می‌کرد که انگار منم یه عروسکم. بعد از دو دقیقه همه‌چیز تموم می‌شد و آریا بدو‌بدو می‌رفت سراغ کامنت‌ها که ببینه فلان پست چندتا فوروارد خورده! رابط رابطه‌مون از همون روز اول یه قرارداد تجاریِ کثیف با روکش شکلات بود؛ معامله‌ای که توش من عروسک خیمه‌شب‌بازی بودم و اون کارگرانِ صحنه‌های دوهزاری!

آریا فرمون رو با یه دست چرخوند سمت اتوبان و گوشی رو با مونوپاد گرفت دقیقاً جلوی صورتم:

ـ «آوا! چرا قفل کردی دیوونه؟ بگو “سلام به روی ماهتون دوستای نازنینم، ما داریم می‌ریم سمت تالار و عشقمون جاودانه‌ست”… زود باش بگو دیگه، کامنت‌ها دارن می‌پرسن چرا عروس شبیه سوسیسِ تو یخچال یخ زده!»

چشمم افتاد به مانیتور گوشی. کامنت‌ها مثل اسهالِ کلمات با سرعت نور بالا می‌رفت:

«این دختره فقط به خاطر پول زن این شد!»

«موهاشو ببین توروخدا، دکلره موخوره گرفته!»

«آریا داداش بهت انداختن، بدون فیلتر شبیه جن می‌مونه!»

«عروسی قرن! فقط لینک چنل روبیکا رو بذارید!»

یه حس تهوع عمیق از معده‌م زد بالا. انگار تمام اون سالاد سزارهای بدون سسی که تو این سال‌ها خورده بودم تا سایز سی‌وشیش بمونم، یهو تو گلوم جمع شد.

زل زدم به دست‌های آریا؛ دست‌های ظریف، سوسول، بدون هیچ رگی، با ناخن‌های مانیکور شده و برق‌ناخنِ براق. یادم افتاد حتی وقتی بغلم می‌کرد، مراقب بود تافت موهام به کت و شلوار مارک‌دارش نخوره! من چی می‌خواستم از زندگی؟ یه تیک آبی لعنتی گوشه پیجم؟ اینکه هر روز صبح پاشم و جلوی دوربین بگم «سلام قشنگا، امروز با این روتین پوستی در خدمتتونم» در حالی که از درون شبیه یه تیکه چوب خشک و توخالی بودم و حتی نمیتونستم زیر شوهرم ارضا شم؟

چراغ قرمز چهارراه مدرس مثل چشم‌های خون‌گرفته‌ی یه دیوِ عصبانی روشن شد. لکسوس ایستاد. آریا بدون این‌که حتی نگاهی بهم بندازه، سرشو تا خشتک برد تو گوشی:

ـ «ایول! اکسپلور ترکید! پیج مزون استوریش کرد… آوا فقط وقتی رسیدیم دم در، یادت نره دستتو بذاری رو قفسه سینه‌م و بگی تو تمام دنیای منی، قراره از این تیکه ریلز میلیونی دربیاریم!»

توی اون ثانیه‌ها، انگار کل هوای داخل ماشین خالی شد. اکسیژن نبود. فقط بوی دروغ، بوی حماقت و بوی تند اون عطر مسخره می‌اومد.

یه صدایی از عمق شکمم، از لای تمام استخوان‌هام فریاد کشید:

«فرار کن بدبخت! فرار کن تا این سوسول مجازی استوری خاکسپاریت رو سوژه‌ نکرده!»

مغزم دیگه هیچ تحلیلی نکرد. کل اون بیست‌وشش سال لوس‌بازی و مراقبت از ناخن‌های کاشت، تو یک صدم ثانیه دود شد رفت هوا.

دست انداختم، دستگیره در لکسوس رو کشیدم و لنگه در با یه شتاب وحشتناک باز شد!

ـ «آوا؟! چت شد روانی؟! درو ببند اسپانسر جریمه‌مون می‌کنه!»

گوش ندادم. تور هفت‌متری ابریشمی رو مثل لنگ حموم جمع کردم زدم زیر بغلم، بالاتنه‌ی دکلته‌ی سنگ‌دوزی شده رو با یه دست چسبیدم که پایین نیفته و با اون کفش‌های پاشنه دوازده‌سانتیِ نگین‌دار پریدم وسط آسفالت خیابون!

ـ «وای پام!»

پاشنه کفش راستم همون ثانیه اول گیر کرد لای شیار جدول و با یه صدای خرت خرد شد. درجا خم شدم، لنگه کفش رو از پام کندم و پرت کردم تو شکم یه موتوری که داشت رد می‌شد! لنگه چپی رو هم درآوردم و پرت کردم وسط چمن‌های بلوار.

حالا من بودم؛ آوا موسوی، با پای برهنه، لباس عروس پف‌کرده‌ی سی میلیونی که روی زمین کشیده می‌شد و سیاهی آسفالت می‌چسبید به تورهای سفیدش، و موهای بلوند یخی که باد می‌زد و می‌ریخت توی حلقم!

صدای داد و هوار آریا از پشت سرم می‌اومد:

ـ «آواااا! کات! کات بده کثافت! لایو بازه! هشتاد هزار نفر دارن می‌بینن! آبروم رفت بدبخت!»

«آبروت بره تو گورت مرتیکه‌ی دوزاری!» اینو تو دلم داد زدم و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم، مثل اسب مسابقه دویدم سمت کوچه بغلی.

رمان های مشابه:

دانلود رمان حاجی نیم وجبی از شبکور | نویسنده VIP نودهشتیا

دانلود رمان همخواب چهل شبه | vip نودهشتیا

  • اشتراک گذاری
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.