دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
  • دانلود رمان
    دانلود رمان
دانلود رمان آزمند از عسل اکبری(هانی بانو) نویسنده نودهشتیا

دانلود رمان آزمند از عسل اکبری(هانی بانو) نویسنده نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان آزمند از نودهشتیا

 نام رمان: آزمند

 نویسنده: عسل اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا 

 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

خلاصه دانلود رمان آزمند از سایت نودهشتیا:

داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه.

هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوست‌های قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوست‌هاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری!

خلافکاری‌ای که داستان شیرینی برای ویانا رقم میزنه و پاش رو به شرکت «کوروش کبیر» باز میکنه؛ مردی که دخترهارو به بهانه‌ی کار به دبی میبره تا اون‌ ها رو به شیخ های عرب بفروشه! قصد ویانا لو دادن کوروشه و در این میان، مقابله شدنش با «نامدار کبیر» پسر بزرگ و جذاب کوروش، تمام نقشه‌های ویانا رو به هم میزنه…

مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:

رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن نودهشتیا

قسمتی از دانلود رمان آزمند نودهشتیا:

– Voilà, voilà, voilà, voilà qui je suis…

سیگار میون انگشت‌هام بود و من، با چشم های بسته و دست های باز، عین دیوونه ها همزمان با ریتم آهنگ جلو و عقب می‌رفتم و هر از گاهی تکونی به دست‌هام می‌دادم؛ این موزیک، دیوونم می‌کرد!

 دستم سوخت و همزمان آهنگ قطع شد؛ سیگار به فیلتر رسیده بود و بچه ها رسیده بودن!

فیلتر رو همونجا روی میز فشار دادم و نگاهم خورد به توفان که انگشتش روی دکمه‌ی اسپیکر بود.

– توف! ازت بدم میاد.

توفان خندید.

– توف و زهرمار؛ تو دیوونه شدی باز؟

پیام جلو اومد و بطری رو از میون فیلتر های سوخته‌ی سیگار برداشت و جلوی چشم توفان نگه داشت.

– اثرات اینه!

توفان نایلون های خرید و به دستم داد.

– تک خوری بدبخت؟ میچسبه اصلا؟

کمی تعادلم رو از دست دادم و آهو به سرعت خرید هارو از دستم گرفت.

– این بیچاره تعادلِ بدن خودشم نداره؛ خریدها رو میدی دستش؟

توفان قیافش و جمع کرد.

– خرید های خودِ بی‌شعورشه! تا یه گونی شکلات تلخ نخوره مغزش کار نمیکنه که؛ ناسلامتی مخِ اکیپه، چه بخوایم چه نخوایم باید تقویتش کنیم.

آهو خندید و فیلتر های سیگار رو با یک دست از روی میز جمع کرد.

– یه  آب به سر و صورتت بزن آگاهیت بیاد سرجاش! خبر دارم برات.

سر درد ناخواسته باعث شد دستم و روی پیشونیم بذارم و سرور به سمتِ حمام راهنماییم کرد.

پیام پشت سرم وارد حمام شد و به محض باز کردن شیر آب، بدنم و زیر دوش برد.

سردیِ آب تا استخون‌هام نفوذ کرد و چشم‌هام رو محکم بستم؛ به این وضعیتِ بعد از مستی عادت کرده بودم! به این وضعیتِ پیامِ عصبی بعد از هربار سگ مست شدنِ من…

جیکم در نیومد و سرور به جای من اعتراض کرد:

– سکته می‌کنه پیام!

مثل اینکه دلش کمی به رحم اومد که شیر آب و فقط ذره‌ای اون سمت برد و جدی جواب داد:

– چیزیش نمیشه!

بازوم رو گرفت از  زیر دوش بیرونم آورد و یقه‌ی تیشرتی که به تنم چسبیده بود رو جلو کشید. دانلود رمان آزمند

– عوض کن بیا تو پذیرایی.

کلافه چشم‌هام رو باز کردم و مثل خودش جدی بهش نگاه کردم.

– امر ِ دیگه؟

اخم کرد؛ هنوز هم به زبون درازی های من عادت نکرده بود.

– در میاری یا خودم در بیارم ویا؟

قیافم جمع شد و جلو رفتم؛ آب از نوک موهام‌ روی تیشرتش چکه کرد و من باز زبون درازی کردم.

– جرعت داری بهم دست بزن!

با یه حرکت لبه‌ی تیشرتم و توی دست گرفت و تا قبل از اینکه به بالا برسه دست‌هاش و پس زدم.

– هوی مرتیکه! حداقل قبلش بپرس لباس‌زیر پوشیدم یا نه.

با اخم از کنارش رد شدم و بعد از عوض کردن لباس، با همون موهای خیس وارد پذیرایی شدم.

آهو دوتا انگشتش رو جلوم گرفت.

– این چند‌تاست؟

خندیدم.

– دوتاست آهو؛ عقلم سرجاشه به هرحال!

پیام حوله‌ی کوچیکی روی موهام گذاشت و گفت:

– همین سوال و دو دقیقه پیش ازت میپرسیدیم میگفتی شیش تا!

مجددا قیافم و جمع کردم و حوله رو روی موهام تکون دادم؛ متاسفانه کنارم نشست و نگاهِ آهو با خنده بینمون رد و بدل شد.

– خب، پروژه‌ی جدید دارم براتون!
یکی از شکلات تلخ های روی میز رو برداشتم و حین باز کردن پلاستیکِ روش گفتم:

– واسه همین من و فرستادید زیر آب یخ؟

و در ادامه‌ی حرفم با همون چهره‌ی جمع شده به پیام نگاه کردم.

آهو سر تکون داد و من زمزمه کردم:

– پس امیدوارم ارزشش و داشته باشه!

آهو ادامه داد:

– یه یارویی هست به اسم کوروش کبیر!  

توفان قه قهه زد:

– کوروش کبیر دیگه چیه؟ کوروش کبیر خودمون و میگی یا این یارو جدی جدی اسم و فامیلیش همینه؟

  • اشتراک گذاری
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • adminسلام عزیزم با یکی از آدرس های پیشتیانی ذکر شده توی ایتا یا روبیکا ارتباط بگیر گل...
  • adminسلام عزیزم با یکی از راه های ارتباطی ذکر شده توی پست ارتباط بگیرید...
  • adminسلام توی انجمن ثبت نام کنید...
  • نننسلام رمان نوشتم چگونه براتون بفرستم...
  • سمیراسلام من واریز انجام دادم ولی نتونستم دانلود کنم...
  • محمدیمن رمان بچه بسیجی را خریداری کردم‌ولی فایلی دریافت نکردم...
  • adminلطفا با یکی از ادرس های پشتیبانی ایتا یا روبیکا زیر گزینه پرداخت ارتباط مستقیم ب...
  • شاه وردیمن دوبار پول پرداخت کردم ولی نتونستم فایل رمان رو دریافت کنم...
  • adminبا شماره 09904677308 توی روبیکا ارتباط بگیرید...
  • فاطمه نصیریسلام من امروز صبح این رمان رو خریدم اما قبل از اینکه دانلود بشه اینترنت ما قطع ش...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.