دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود رمان نمره زیرمیزی از شبکور

دانلود رمان نمره زیرمیزی از شبکور

نام رمان: دانلود رمان نمره ی زیر میزی

نویسنده: شبکور

ژانر رمان: عاشقانه، استاد دانشجویی، طنز، بزرگسال

خلاصه رمان طنز نمره زیر میزی:

دو بار روش تحقیق افتادم. بار سوم که بیفتم، اخراجم. مامان و بابا هم همین الان دارن برام خواستگار جور میکنن با این برچسب که «دانشگاه به درد تو نمی‌خوره».

تنها راه نجاتم یه استاد سی و چهار ساله‌ست که به هیچ قیمتی نمره نمی‌ده. نه پول، نه گریه، نه پارتی.

ولی من یه ایده‌ی احمقانه دارم…

بخشی از رمان نمره زیر میزی:

دستش رو کشید بیرون… و درست وسط کف دست گنده‌ش، یه گوشی سامسونگ سرمه‌ایِ رنگ‌ورورفته و قدیمی بود!

قلبم با مغزم با هم سقوط آزاد کردن!

خشکم زد. رنگ از صورتم پرید. این همون گوشی قراضه‌ای بود که دو روز پیش گذاشته بودم پشت کتاب‌های روش تحقیق تا صداشو ضبط کنم و موقع فرار یادم رفته بود برش دارم!

کیان با چشم‌های ریزشده، گوشی رو چرخوند توی دستش. بعد سرش رو آورد بالا و بهم زل زد:

— «این چیه راد؟»

صدام مثل جوجه گنجشک دراومد:

— «گوشی… گوشیه دیگه استاد… اسباب‌بازی نیست…»

کیان دکمه‌ی پاور رو فشار داد. صفحه روشن شد. دکمه‌ی هوم رو زد و بلافاصله برنامه‌ی بازِ Voice Recorder با پیام قرمز چشمک زد:

Recording Error: Storage Full (00:03)

یه سکوتِ پنج ثانیه‌ای افتاد که حس کردم عزرائیل اومده نشسته رو داشبورد و داره برام دست تکون میده!

کیان یه نگاه به صفحه انداخت، بعد به من. یه تای ابروی سیاهش رفت بالا. فک منقبض‌شده‌ش شل شد و یهو… صدای خنده‌ی بم و عمیقش کل کابین ماشین رو لرزوند!

این اولین باری بود که می‌دیدم واقعاً از ته دل می‌خنده، ولی خنده‌ش از صد تا فحش ناموسی بدتر بود!

— «واقعاً راد؟»

سرش رو به صندلی تکیه داد و در حالی که هنوز نیشخند روی لبش بود، گوشی قراضه رو جلوی صورتم تکون داد:

— «اومدی توی دفتر من میکروفون کار بذاری؟ با یه سامسونگِ عهد بوق که سه ثانیه بعدش حافظه‌ش پر شده؟»

خونم به جوش اومد. با اون لب‌های برجسته‌م باد کردم و با پررویی گفتم:

— «می‌خواستم مدرک داشته باشم! از کجا معلوم بود بعد از اینکه کارتو کردی، نمره‌مو دوازده رد کنی؟ آدم با یه گرگ معامله می‌کنه باید چماق دستش باشه!»

کیان خنده‌ش محو شد. چشم‌هاش دوباره تاریک و خمار شد. خم شد سمتم، گوشی رو توی جیب شلوارش چپوند و با دو انگشتش نوک بینیم رو محکم کشید:

— «چماقت زیادی بی‌مصرف بود دخترجون… ولی فکرت خوب بود. حیف که حافظه‌ی گوشیت مثل مغزت کشش نداره.»

— «گوشیمو پس بده!» دست دراز کردم سمت جیبش.

اما کیان دستم رو توی هوا قاپید و پیچوند پشت کمرم. منو کشید جلو، صورتش مماس با صورتم شد:

— «این گوشی ضبط‌صوت پیش من مصادره می‌مونه تا آخر ترم. به عنوان وثیقه‌ی خوش‌رفتاریِ خانم راد.»

هنوز دهنم باز بود که یه فحش آبدار بارش کنم، که گوشی اصلیم—همون آیفون سیزده پرومکس با قاب صورتی که افتاده بود کف ماشین—شروع کرد به زنگ خوردن با بالاترین ولوم ممکن:

«قرطی بازی چیه آهنگ شاد بندری»

اسم روی صفحه با فونت درشت چشمک می‌زد: مامان (ملوک‌خانم)

رنگم از سفید به بنفش تغییر کرد!

کیان دست انداخت، گوشی رو از کف ماشین برداشت و نگاهی به اسم انداخت. نیشخند زهرآگینی زد و قبل از اینکه بتونم بپرم و گوشی رو چنگ بزنم، انگشت شستش رو کشید روی دکمه‌ی سبز و زد روی آیفون (اسپیکر)!

صدای جیغ‌جیغوی مامان مثل بمب توی ماشین ترکید:

— «نیکاااا! کدوم گوری هستی ذلیل‌مرده؟! ساعت شد شش! مگه نگفتم امشب خانواده‌ی مهندس دارن میان؟ پسره از فرانکفورت شیرینی خریده آورده، بابات نشسته داره باهاش دست میده، تو هنوز با اون مانتو تنگت ولگردی می‌کنی؟ سریع گمشو بیا خونه تا آبرومون نرفته!»

من دستم رو گذاشتم روی دهنم و با وحشت به کیان نگاه کردم.

کیان ولی تکون نخورد. نگاهش روی صفحه قفل شد. اسم «مهندس» و «فرانکفورت» و «خواستگار»… مثل بنزین ریخته شد روی باقی‌مونده‌ی آتیش غیرتش.

فکش دوباره سفت شد. ته‌ریش مردونه‌ش از شدت انقباض عضلات صورتش کشیده شد. خیلی خونسرد دکمه‌ی قرمز رو زد و تماس رو قطع کرد.

گوشی رو انداخت توی بغلم. بعد چرخید سمتم، اون چشم‌های مشکی و پر از خشم و خطرش زل زد به چشم‌هام. دستش رو برد لای موهای مشکی پرکلاغیم، مشت محکمی از موهام گرفت و سرم رو کشید سمت خودش.

لب‌هاش چسبید به لاله گوشم و با صدایی که از شدت حسادت و عصبانیت می‌لرزید، غرش کرد:

— «مهندسِ فرانکفورت؟… امشب می‌ری خونه راد… ولی اگه حتی یه فنجون چایی جلوی اون مرتیکه بذاری، فردا صبح جوری روی میز اتاقم تنبیهت می‌کنم که تا یه ماه نتونی روی پاهای خوش‌فرمت وایسی… حالا پیاده شو تا خودم نرفتم دم در خونتون!»

از همین نویسنده بخوانید:

دانلود رمان همخواب چهل شبه | vip نودهشتیا

دانلود رمان حاجی نیم وجبی از شبکور | نویسنده VIP نودهشتیا

دانلود رمان کدخدا و داف فراری از شبکور نویسنده ویژه نودهشتیا

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.