دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
دانلود رمان آوار آینه از نودهشتیا

دانلود رمان آوار آینه از نودهشتیا

نام رمان: آوار آینه

نویسنده: ناشناس

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه دانلود رمان آوار آینه:

–  پول صدقه قبول نمی‌کنم، خانم‌کوچیک!

همین یه جمله از زبون مکانیکِ چشم‌سیاه با ابروی زخمی، غرور دخترِ نازپرورده‌ی شمیران رو به آتیش کشید.

مه‌رخ فکر می‌کرد داره وارد یه بازی عاشقانه می‌شه؛ واسه همین پا گذاشت روی اسم و رسم باباش و دست کشید از تمام دنیای اشرافی‌ش…

اما وسط حیاط نمور و دیوارهای کاه‌گلی پایین‌شهر، تازه فهمید نگاه سهراب بوی عشق نمی‌داد؛ بوی یه انتقامِ قدیمی می‌داد!

حالا اون مونده و قمار سرنوشتی که با دست‌های خودش باخت…

بخشی از رمان:

از چاله بیرون آمد، کاپوت را بست و خاکستر پیش‌بندش را تکاند.

— تموم شد. تا یه سال دیگه مرگ نمی‌زنه بهش. فقط اون روغن آشغالی رو که ریختی تو موتورش باید عوض کنی؛ دفعه بعد روغن مرغوب می‌ریزم برات.

«دفعه بعد»… این عبارت کوتاه، نوری بود که ناگهان در تاریکیِ اضطرابم درخشید. او خودش مسیرِ دیدار بعدی را باز کرده بود!

کیفم را باز کردم. دو اسکناس پانصد تومانی و یک پانصد تومانیِ دیگر برای دستمزد دیشب و امروز درآوردم و به سمتش گرفتم. این بار طوری اسکناس‌ها را گرفتم که دستم با دستش تماس پیدا نکند.

سهراب پول‌ها را گرفت، بدون این‌که بشمارد مچاله کرد و توی جیب شلوارش چپاند. بعد، ناگهان دستش را دراز کرد و کتابِ روی داشبورد ماشینم را برداشت: «شعر حجم».

کتاب را برعکس ورق زد. خطوط شعر را نگاه کرد و با صدایی که لحنِ تمسخرش این‌بار با نوعی کنجکاویِ کودکانه آمیخته بود، چند کلمه را با لکنت و لحنی ناهماهنگ خواند:

— حرکتِ مجرد… در قوسِ انحنای تنهایی…

کتاب را مثل یک شیء بی‌ارزش پرت کرد روی صندلی جلو و پوزخند زد:

— این اراجیف چیه می‌خونید شماها؟ این یعنی چی اصلاً؟ مگه تنهایی انحنا داره؟ مگه شعر نباید قصه‌ی دردِ آدمو بگه؟

طبع شاعرانه‌ام تحریک شد. با تعصب و غرور جلو رفتم:

— این شعر مدرنه آقای فروزش! شعر حجم درباره‌ی فضاهای نادیده‌ی زبانه، درباره‌ی کشفِ معنا در پسِ فرم! شما نمی‌تونید درکش کنید چون ذهنتون فقط با پیچ و مهره و دنیای مادیِ ملموس شکل گرفته! شعر یعنی پروازِ روح!

سهراب نگاهی عمیق به من انداخت. چشمانش برای لحظه‌ای از آن سردیِ همیشگی خالی شد و غمی ناشناخته و تیره در اعماق سیاهی‌شان نشست. با صدایی آرام‌تر و پر از طعنه‌ای سنگین گفت:

— روح وقتی پرواز می‌کنه که کف پات روی زمین سفت باشه، خانم‌کوچیک. تو که دستت تا حالا به خارِ گل نرفته و بابات برات پرِ قو چیده زیر پات، معلومه پرواز برات آسونه. بیا یه ماه تو این دوده و خاکستر نفس بکش، ببینم باز از حجمِ تنهایی شعر می‌بافی یا نه…

کلامش چنان وزنی داشت که لال شدم. جوابی نداشتم. در آن لحظه فهمیدم در زیر این پوسته‌ی خشن و بی‌ادب، مردی پنهان است که تمام محرومیت‌های طبقه‌اش را مثل تیری زهراگین در کمانِ غرورش نگه داشته تا به قلبِ امثال من شلیک کند. و فاجعه اینجا بود که من… مشتاقِ این زخم خوردن بودم!

دستم را روی دستگیره‌ی درِ ماشین گذاشتم تا سوار شوم. سهراب کنار پنجره ایستاد.

— فردا نیا. فردا بار جدید دارم وقت ندارم. شنبه بیا، واسه اون روغنی که گفتم.

قلبم فروریخت. سرم را تکان دادم و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفتم:

— شنبه میام.

پشت رول نشستم. دنده‌عقب گرفتم و از گاراژ بیرون آمدم. وقتی وارد خیابان اصلی شدم، در آینه‌ی بغل نگاه کردم؛ سهراب همان‌طور دمِ در ایستاده بود، با پیش‌بند برزنتی، دست‌های روغنی و سیگاری که دوباره آتش زده بود، و نگاهم می‌کرد.

پیشنهادی:

دانلود رمان زولبیا از شبکور

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.