
دانلود رمان امانت ممنوع از شبکور نودهشتیا
دانلود رمان امانت ممنوع از شبکور نودهشتیا
«تو فقط یک امانتی دخترجون… پات رو از گلیمت درازتر کنی، خودم حصاری دورت میکشم که راه نفس کشیدنت بسته بشه!»
رمان : امانتِ ممنوع
نویسنده: شبکور
ژانر: عاشقانه، رمان بزرگسال
تعداد صفحات: ۵۴۵
خلاصه دانلود رمان امانت ممنوع:
او نمیدانست من سالها پیش از به بند کشیده شدن ترسی نداشتم؛ من آمده بودم تا مرمر سنگی و اعتبار چهلسالهاش را در هم بشکنم.
میان زنی بیستودو ساله که چیزی برای باختن ندارد و مردی مقتدر که حتی نبض خانهاش را با خطکش کنترل میکند، قولی به جا مانده از گذشته ورق میخورد. وقتی بازی حفاظت تبدیل به جنون مالکیت میشود، هجده سال فاصله سنی و یک دنیا آبرو، جلوی شعلهای که میانشان زبانه کشیده خاکستر خواهد شد…
بخشی از دانلود رمان عاشقانه امانت ممنوع از شبکور:
طاهره فنجانم را پر کرد و بیصدا از سالن رفت بیرون. نگاهم را دوختم به مرد روبهرویم. خط فکش منقبض بود. موهای جوگندمیاش با دقت همیشگی شانه شده بود و هیچ اثری از آن آشفتگی دیشب در ظاهرش دیده نمیشد. انگار نه انگار که چند ساعت پیش، توی تاریکی آشپزخانه، داشت روی لبهای من نفسنفس میزد.
یک تکه نان برداشتم و شروع کردم به بازی کردن با آن.
— فکر میکردم الان باید شرکت باشی.
خودکارش را گذاشت روی میز. تبلت را خاموش کرد و بالاخره سرش را آورد بالا. نگاهش مثل یخ بود. هیچ حسی توی چشمهای سیاهش پیدا نبود. سرد، تاریک و کاملاً بیتفاوت.
— کارایی بود که باید از اینجا هماهنگ میکردم.
صدایش هم عوض شده بود. همان لحن خشک و رسمی که روز اول داشت. همان لحنی که میخواست بگوید تو فقط یک مزاحمی که من از سر اجبار تحملت میکنم.
نیشخند زدم. لقمه کوچکی از نان کندم و گذاشتم دهانم.
— یا شاید هم میخواستی مطمئن بشی من از دیشب تا حالا از پنجره فرار نکردم؟
کلمه «دیشب» مثل یک سنگریزه افتاد توی برکه آرامشش. یک لحظه، فقط یک لحظه کوتاه، مردمک چشمهایش جمع شد. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد.
دستهایش را روی هم قلاب کرد و گذاشت روی میز.
— تو جایی برای فرار نداری. بیرون از این در، طلبکارهای مسعود منتظرن تا تیکهتیکهات کنن. بودن تو اینجا، فقط یک معامله است.
— معامله؟— فنجان چای را برداشتم اما نخوردم. نگاهم را زوم کردم روی لبهایش— تو توی همه معاملههات اینطوری رفتار میکنی؟
فکش سفت شد. نگاهش از روی چشمهایم سر خورد و آمد پایین. مستقیم رفت روی یقه باز شومیزم، روی گودی گردنم که دیشب جای لبهایش روی آن داغ شده بود. نفسش یک ثانیه قطع شد، اما بلافاصله نگاهش را دزدید و دوباره زل زد به چشمهایم.
— دیشب یه اشتباه بود.
کلماتش شمرده و محکم بود. مثل یک قاضی که دارد حکم اعدام میخواند.
— یک اشتباه احمقانه که بابتش خودم رو نمیبخشم. تو باعث شدی کنترلم رو از دست بدم، و من از آدمهایی که کنترلم رو به هم میریزن متنفرم.
قلبم تیر کشید اما لبخند روی لبم پررنگتر شد. لیوان چای را کوبیدم روی نعلبکی. صدای جرنگ بلندی داد.
— اشتباه؟ کنترلت رو به هم ریختم؟ تو مرد گندهای هستی، خودت اومدی جلو. خودت من رو کشیدی تو بغلت. حالا میخوای تقصیر رو بندازی گردن من تا وجدان تمیزت خط نیفته؟
از جا بلند شد. قد بلندش سایه انداخت روی میز. دستهایش را تکیه داد به لبه میز و خم شد سمتم.
— وجدان من خیلی وقته خط افتاده بچه. همون روزی که بابات با اون سفتههای تقلبی اومد سراغم، همون روزی که مجبور شدم برای جمع کردن گندکاریهاش تو رو بیارم تو این خرابشده. دیشب… دیشب فقط خستگی بود. فشار عصبی. هیچ معنی دیگهای نداشت.
من هم بلند شدم. صندلی با صدای بلندی کشیده شد عقب. رفتم سمتش. دور میز را دور زدم و رفتم دقیقاً روبهرویش ایستادم. فاصلهمان کمتر از نیم متر بود. بوی تلخ عطرش دوباره زد زیر بینیام.
— تو دروغگوی بدی هستی.
سرم را گرفتم بالا تا بتونم مستقیم تو چشمهاش نگاه کنم.
— اگر فقط خستگی بود، چرا الان دستهات رو مشت کردی؟ چرا وقتی نگاهم میکنی پلک نمیزنی؟ تو از من متنفری چون میدونی نمیتونی من رو مثل بقیه آدمهای دور و برت کنترل کنی. تو از این میترسی که من همون کسی باشم که قانونهات رو میشکنه.
نفسش سنگین شد. دست راستش که روی میز بود، مشت شد. رگهای پشت دستش زد بیرون. روی بند انگشت اشارهاش یک چسب زخم کوچک بود. نگاهم افتاد به چسب. پس صدای شکستن دیشب، کار دستش بوده.
دستش را کشید عقب و کرد تو جیب شلوارش.
— من از هیچی نمیترسم. مخصوصاً از یک دختر بیست و دو ساله که هنوز نمیدونه دنیا دست کیه.
— پس ثابت کن.
یک قدم دیگر رفتم جلو. حالا نوک کفشم میخورد به نوک کفش چرمی و براقش. سرم را کمی کج کردم.
— ثابت کن که دیشب هیچ معنیای نداشت. ثابت کن که من برات فقط یک معاملهام.
نگاهش تاریک شد. یک قدم آمد جلو. حالا هیچ فاصلهای بینمان نبود. حرارت تنش از زیر آن کت و شلوار ضخیم هم به بدنم میرسید. سرش را خم کرد. صورتش آنقدر نزدیک شد که نفس داغش خورد به پیشانیام.
— با من لج نکن آسو.
صدایش یک زمزمه خطرناک بود. خشن و برنده.
— من آدم خوبی نیستم. تو این رو نمیفهمی. فکر میکنی چون دیشب لمست کردم، برنده شدی؟ فکر میکنی میتونی با این بازیها من رو بکشونی سمت خودت؟ تو هیچی از تاریکیهای من نمیدونی. اگر پام رو از روی ترمز بردارم، ازت هیچی نمیمونه.
چشمهایم را بستم. نفسهایش روی پوستم دیوانهکننده بود.
— پس بردار.
صدایم میلرزید اما پر از جسارت بود. چشمهایم را باز کردم و زل زدم به لبهایش.
— ترمزت رو بکش. ببینم چی کار میتونی بکنی.
فکش طوری منقبض شد که فکر کردم الان دندانهایش میشکند. دستش از جیبش آمد بیرون. بالا آمد. انگشتهای بزرگ و زبرش نشست روی گردنم. شستش را کشید روی نبض تند و بیقرارم. لمسش این بار با دیشب فرق داشت. خشنتر بود. مالکانه بود. انگار میخواست با این فشار به من بفهماند که چقدر در برابرش ضعیفم.
نفس کشیدن برایم سخت شد. هوای بینمان سنگین و خفهکننده شده بود. چشمهایش روی صورتم میچرخید.
— تو دیوونهای.
زمزمه کرد. لبهایش فقط چند سانتیمتر با لبهای من فاصله داشت.
— تو هم همینطور.
جواب دادم و دستم را آوردم بالا. انگشتهایم را گذاشتم روی سینه پهنش. درست روی قلبش. تپش قلبش مثل یک طبل جنگی زیر دستم میکوبید.
یک ثانیه، دو ثانیه، زمان متوقف شد. منتظر بودم سرش را خم کند. منتظر بودم دوباره آن لبهای داغ و سنگین را روی لبهایم حس کنم. بدنم برای این برخورد التماس میکرد.
اما ناگهان خودش را عقب کشید.
مثل کسی که دستش به آتش خورده باشد، دستش را از روی گردنم برداشت. یک قدم بلند رفت عقب. سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت. نگاهش پر از یک وحشت پنهان بود. وحشت از خودش.
— وسایلت رو جمع کن.
صدایش مثل یک تکه یخ بود. سرد و بیروح.
گیج نگاهم را دوختم به صورتش.
— چی؟
رفت سمت میز. تبلت و خودکارش را برداشت. حتی نگاهم نکرد.
— تا یک ساعت دیگه راننده میاد دنبالت. میری آپارتمان خودت. دو تا از بادیگاردها پایین ساختمون میمونن. اجازه نداری بدون هماهنگی از خونه بری بیرون. خریدهات رو هم برات انجام میدن.
خشکم زد. قلبم از حرکت ایستاد.
— داری من رو میفرستی برم؟
کتش را مرتب کرد و چرخید سمتم. نگاهش دوباره همان نقاب یخی را به خودش گرفته بود.
— بودن تو اینجا دیگه منطقی نیست. کارهای مربوط به پرونده بابات طول میکشه. نیازی نیست تو این عمارت باشی. اونجا برات امنتره.
خندهام گرفت. یک خنده عصبی و بلند.
— امنتر؟ برای من یا برای تو؟
قدم برداشت سمت در خروجی سالن.
— برای جفتمون.
بدون اینکه منتظر جواب من بماند، از سالن رفت بیرون. چند ثانیه بعد صدای محکم بسته شدن در ورودی عمارت کل ساختمان را لرزاند.
سر جایم خشک شده بودم. دستم هنوز روی هوا معلق بود؛ همان جایی که تا چند لحظه پیش سینه او را لمس میکرد. فرار کرده بود. مردی که ادعا میکرد از هیچچیز نمیترسد، داشت مرا از خانهاش بیرون میانداخت تا مجبور نباشد با ضعفی که در برابر من داشت روبهرو شود.
پوزخند زدم. این یک تبعید نبود. این بزرگترین اعتراف او به شکست بود. و من تازه فهمیده بودم که چطور باید این بازی را تا انتها پیش ببرم.
رمان های شبکور: