نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود داستان مبرا برای کامپیوتر و اندروید

دانلود داستان مبرا برای کامپیوتر و اندروید

دانلود داستان مبرا برای کامپیوتر و اندروید

داستان کوتاه

خلاصه: به ظاهر بیگناه؛ اما گناهکار!
زندگیای آرام؛ اما آیا همیشه اینگونه آرام میماند؟
همیشه همه چیز مخفی میماند و
سرنوشت حقیقت را وحشیمانند در صورتمان نمیزند؟
سرنوشت فقط منتظر یک تلنگر است، یک تلنگر کوچک.
تا همه چیز را درون خودش غرق کند و تو را به قَهر سیاهی بکشد.
سرنوشت فقط منتظر است!

پیشنهاد ما

رمان تشنج | Otayehs کاربر انجمن نودهشتیا

رمان یک روح و دو تن l معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از متن داستان

– پدربزرگ، چیزی شده؟ چرا جلوتر نمیای؟ نکنه واقعاً شما هم مثل من ازش خوشتون اومده؟ من هم دفعه‌ی اول که دیدمش همین‌طوری مات و مبهوت ایستاده بودم انقدر که خوشم اومد ازش!

اَرنواز همین‌طور یک‌بند پشت سر هم حرف می‌زد بی‌خبر از همه‌جا، بی‌خبر از این‌که پدربزرگش بخاطر این که خوشش آمده مبهوت نگشته، بخاطر ترسی است که در دلش افتاده.
ناصر بزرگ که تازه کمی به خودش آمده بود، بدون زدن حرف کوچکی رویش را از ساختمان برگردانده و به سمت ماشین رفت. اَرنواز با تعجب خیره جای خالی پدربزرگش بود. چیزی نگذشت که با دو به سمت ماشین رفت، در سمت راننده را باز کرد و روی صندلی جای گرفت. به سمت پدربزرگش برگشته و گفت:

– پدربزرگ چرا نیومدین داخل رو نگاه کنین؟ داخلش حتی از بیرونش هم قشنگ‌تره!   دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام یک   بیمارستان قشنگ ازش درمیاد. تازه قبلاً این‌جا هم بیمارستان بوده؛ ولی از خیلی وقته که متروکه‌ است.

پدربزرگش با دو دست سر خود را گرفته و با صدایی آرام و زمزمه‌وار گفت:

– میشه حرکت کنی؟

اَرنواز کمی با تعجب پدربزرگش را برانداز کرد و بعد سریع حرکت کرد.
حدود یک ساعت بعد جلوی ویلای پدربزرگش ایستاد و هر دو پیاده شدند. در ویلا را باز کرده و از حیاط بزرگ و طویل خانه گذشتد تا به در سالن رسیدند و وارد شدند.
پدربزرگش عصازنان به سمت صندلی سلطنتی بزرگش که روبه‌روی مبل‌ها قرار داشت رفت و روی آن نشست. اَرنواز از رفتار‌های پدربزرگش متعجب بود. بعد از دیدن ساختمان این‌گونه شده بود و الان اَرنواز مطمئن بود بخاطر این‌که از ساختمان خوشش آمده نیست.
با همان لباس‌ها به سمت پدربزرگش رفت و روبه‌روی او روی مبل تک نفره‌ای نشست. پدربزرگش با نشستن اَرنواز کنارش سرش را بلند کرده و به او خیره شد که اَرنواز به حرف آمد.

– پدربزرگ نظرتون راجع به ساختمون چیه؟

ناصر رویش را برگرداند و خیره به تابلو‌ی خانوادگی‌شان جواب اَرنواز را داد:

– بنظرم ساختمون خوبی نیست، ازش خوشم نیومد!

با تعجب و با صدای کمی بلند‌تر از حد معمول جوابش را داد:

– چی؟ پدربزرگ اما این ساختمون عالیه! اولین جایی هست که انقدر جذبش شدم و ازش خوشم اومد!

ناصر با عصبانیت به سمتش برگشت:

– جذبِ چیه یک  ساختمون متروکه شدی؟ اصلاً برای ساختن بیمارستان خوب نیست.

– اما اون‌جا قبلاً هم بیمارستان بوده.

ناصر با عصبانیتی که تا کنون از خود نشان نداده بود داد زد:

– گفتم نه!

اَرنواز با تعجب خیره‌ی پدربزرگی بود که حالا صد برابر به جذبه‌اش افزوده شده بود. ترسی در دلش رخنه کرده بود؛ اما محال بود از آن ساختمان دست بکشد.   از جای خود بلند شده و با عصبانیت و تاکید حرف خود را به کرسی نشاند:

– قرار نیست من منتظر بمونم تا شما انتخاب کنید کدوم ساختمون رو بخرم، من فقط منتظرم ببینم کی می‌خواد جلوی من رو بگیره و مانع از خریدن اون ساختمون بشه.  پدربزرگ من از اون‌جا خوشم اومده و همین فردا هم قولنامه‌ی اون‌جا رو می‌بندم. پشتش را به ناصر کرده و او را مات و مبهوت تنها گذاشت. در لحظه‌ی آخر ناصر داد زد:

– مگه اون‌جا چی داره که انقدر جذبش شدی؟

اما اَرنواز دیگر به اتاق رسیده بود و صدایی نمی‌شنید و حال پدربزرگ پیر و خسته‌اش را نمی‌دید که با عجز به عکس پدر و مادرش خیره شده و با خود می‌گوید:

– ببخشید که نتونستم مراقبش باشم.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود داستان عقاید پوسیده برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان کلاهی برای باران برای کامپیوتر و اندروید

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مبرا
  • ژانر: ترسناک، تخیلی
  • نویسنده: Mahsabp4
  • ویراستار: mahdiye11
  • طراح کاور: saye.h
  • تعداد صفحات: 85
  • منبع تایپ: انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
https://98iiia.ir/?p=1666
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • نفس : سلام لطفاً رمان های پلیسی تخیلی ماوراء طبیعی بیشتر بزارید و همچنین رمان های طنز...
  • زهرا : سلام نمیشه دانلود کرد چرا...
  • ساناز : من ۲۰صفحه شو خواندم ولی زیادی تخیلی...
  • م : چجوری دانلودش کردین؟؟ لینکش برای من فقط یه فایل تلگرام رو باز میکنه!! میشه راهنم...
  • سادات.82 : رمانت رو خوندم و باید بگم خیلی قشنگ بوده. منتظر فصل دومش هستم. خسته نباشی نویسند...
  • mydomdomnow : Wonderful blog you have here but I was curious about if you knew of any communit...
  • buy anabolic online : Thanks for the good article, I hope you continue to work as well....
  • Sadaf : ممنون از نویسنده خوب عالی قلم زیبا...
  • یکی : tashakooorrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrz...
  • اسما : roman khobiii boodd tankssss...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.