دانلود رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
5/5 - (1 امتیاز)

دانلود داستان مبرا

داستان کوتاه

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
نويسنده: مبرا
تعداد صفحات: صفحه ۸۵

دانلود داستان مبرا از pdf ، اندروید، لینک مستقیم رایگان

دانلود داستان از mahsabp4 با لینک مستقیم PDF

خلاصه: به ظاهر بیگناه؛ اما گناهکار!
زندگیای آرام؛ اما آیا همیشه اینگونه آرام میماند؟
همیشه همه چیز مخفی میماند و
سرنوشت حقیقت را وحشیمانند در صورتمان نمیزند؟
سرنوشت فقط منتظر یک تلنگر است، یک تلنگر کوچک.
تا همه چیز را درون خودش غرق کند و تو را به قَهر سیاهی بکشد.
سرنوشت فقط منتظر است!

برشی از متن داستان

– پدربزرگ، چیزی شده؟ چرا جلوتر نمیای؟ نکنه واقعاً شما هم مثل من ازش خوشتون اومده؟ من هم دفعه‌ی اول که دیدمش همین‌طوری مات و مبهوت ایستاده بودم انقدر که خوشم اومد ازش!

اَرنواز همین‌طور یک‌بند پشت سر هم حرف می‌زد بی‌خبر از همه‌جا، بی‌خبر از این‌که پدربزرگش بخاطر این که خوشش آمده مبهوت نگشته، بخاطر ترسی است که در دلش افتاده.
ناصر بزرگ که تازه کمی به خودش آمده بود، بدون زدن حرف کوچکی رویش را از ساختمان برگردانده و به سمت ماشین رفت. اَرنواز با تعجب خیره جای خالی پدربزرگش بود. چیزی نگذشت که با دو به سمت ماشین رفت، در سمت راننده را باز کرد و روی صندلی جای گرفت. به سمت پدربزرگش برگشته و گفت:

– پدربزرگ چرا نیومدین داخل رو نگاه کنین؟ داخلش حتی از بیرونش هم قشنگ‌تره!   دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام یک   بیمارستان قشنگ ازش درمیاد. تازه قبلاً این‌جا هم بیمارستان بوده؛ ولی از خیلی وقته که متروکه‌ است.

پدربزرگش با دو دست سر خود را گرفته و با صدایی آرام و زمزمه‌وار گفت:

– میشه حرکت کنی؟

پیشنهاد نودهشتیا

این مطلب از دست ندهید!
دانلود داستان زمانی به جز الان به صورتpdf از هانیه صفی

دانلود داستان بی صدا بمیر

اَرنواز کمی با تعجب پدربزرگش را برانداز کرد و بعد سریع حرکت کرد.
حدود یک ساعت بعد جلوی ویلای پدربزرگش ایستاد و هر دو پیاده شدند. در ویلا را باز کرده و از حیاط بزرگ و طویل خانه گذشتد تا به در سالن رسیدند و وارد شدند.
پدربزرگش عصازنان به سمت صندلی سلطنتی بزرگش که روبه‌روی مبل‌ها قرار داشت رفت و روی آن نشست. اَرنواز از رفتار‌های پدربزرگش متعجب بود. بعد از دیدن ساختمان این‌گونه شده بود و الان اَرنواز مطمئن بود بخاطر این‌که از ساختمان خوشش آمده نیست.
با همان لباس‌ها به سمت پدربزرگش رفت و روبه‌روی او روی مبل تک نفره‌ای نشست. پدربزرگش با نشستن اَرنواز کنارش سرش را بلند کرده و به او خیره شد که اَرنواز به حرف آمد.

– پدربزرگ نظرتون راجع به ساختمون چیه؟

ناصر رویش را برگرداند و خیره به تابلو‌ی خانوادگی‌شان جواب اَرنواز را داد:

– بنظرم ساختمون خوبی نیست، ازش خوشم نیومد!

با تعجب و با صدای کمی بلند‌تر از حد معمول جوابش را داد:

– چی؟ پدربزرگ اما این ساختمون عالیه! اولین جایی هست که انقدر جذبش شدم و ازش خوشم اومد!

ناصر با عصبانیت به سمتش برگشت:

– جذبِ چیه یک  ساختمون متروکه شدی؟ اصلاً برای ساختن بیمارستان خوب نیست.

– اما اون‌جا قبلاً هم بیمارستان بوده.

ناصر با عصبانیتی که تا کنون از خود نشان نداده بود داد زد:

– گفتم نه!

اَرنواز با تعجب خیره‌ی پدربزرگی بود که حالا صد برابر به جذبه‌اش افزوده شده بود. ترسی در دلش رخنه کرده بود؛ اما محال بود از آن ساختمان دست بکشد.   از جای خود بلند شده و با عصبانیت و تاکید حرف خود را به کرسی نشاند:

– قرار نیست من منتظر بمونم تا شما انتخاب کنید کدوم ساختمون رو بخرم، من فقط منتظرم ببینم کی می‌خواد جلوی من رو بگیره و مانع از خریدن اون ساختمون بشه.  پدربزرگ من از اون‌جا خوشم اومده و همین فردا هم قولنامه‌ی اون‌جا رو می‌بندم. پشتش را به ناصر کرده و او را مات و مبهوت تنها گذاشت. در لحظه‌ی آخر ناصر داد زد:

– مگه اون‌جا چی داره که انقدر جذبش شدی؟

اما اَرنواز دیگر به اتاق رسیده بود و صدایی نمی‌شنید و حال پدربزرگ پیر و خسته‌اش را نمی‌دید که با عجز به عکس پدر و مادرش خیره شده و با خود می‌گوید:

– ببخشید که نتونستم مراقبش باشم.

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مبرا
  • ژانر: ترسناک، تخیلی
  • نویسنده: Mahsabp4
  • ویراستار: mahdiye11
  • طراح کاور: saye.h
  • تعداد صفحات: 85
  • منبع تایپ: انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=1666
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Negar
    13 فوریه 2022 | 14:50

    سلام به نویسنده‌ی عزیز مهسا جان!
    نام رمانتون به موضوع اصلی میخوره و معنی بسیار زیبایی هم واره.
    خلاصه خوبی هم داره، نه طوری که موضوع اصلی لو بره و نه خیلی بسته که متوجه نشه!

  • D,o
    13 فوریه 2022 | 17:24

    سلام خدمت‌ نویسنده عزیز!
    داستانتون‌ بسیار عالی و هیجان انگیز بود و بنده واقعا ازش لذت بردم. اکثر چیز ها کاملا رعایت شده بود و باعث بی نقص بودن داستان میشد. منتظر آثار فوق العاده دیگر از شما هستیم

  • فاطمه
    16 فوریه 2022 | 08:38

    مبرا جون داستان خوب همیشه از خلاصش پیداست، و منم ک از خلاصه خوشم اومد و همچنین اسم رمانت،
    امیدوارم موفق باشی

  • ریحانه
    21 فوریه 2022 | 05:10

    اسم داستان برام جالب بود، و همین من رو جذب کرد برای خوندنش،خلاصه و مقدمه‌ای حذاب و به دور از کلیشه شروع خوبی بود که از انتخابم برای خوندنش پشیمون نشم، موفق باشی

  • shahrzad.rh
    21 فوریه 2022 | 18:07

    خب مهسا جانم داستان قشنگی داری، خلاصه ات خیلی خوب و جذاب بود واقعا خوشم اومد ایشالله قلم های قشنگی ازت ببینیم گلم(؛

  • Paradise
    1 مارس 2022 | 13:22

    مبرا یکی از بهترین رمان هایی هست که خوندم.. بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش

  • کروئلا
    9 مارس 2022 | 05:51

    مهسا جانم خیلی از اسم رمانت خوشم اومد تصویر سازی و لحن رمان عالی بود از خوندنش لذت بردم عزیزم
    امیدوارم همیشه موفق باشی
    قلمت مانا

  • نینا
    10 مارس 2022 | 16:36

    داستان زیبانت خیلی زیباست عزیزم.
    قلمت مانا

  • ساتی
    14 مارس 2022 | 08:27

    مهسا جانم، داستانت خیلی عالی بود و اکثر نکات رو به خوبی رعایت کرده بودی و واقعا اثر جالب و زیبایی خلق کردی. امیدوارم همیشه موفق باشی و به جاهای خوب خوب برسی جانا

  • Niousha
    14 مارس 2022 | 08:30

    مهسا جان برای یک داستان کوتاه خیلی خوب بود مخصوصا برای من که وقت اضافه زیادی ندارم ولی عاشق رمان خوندنم
    امیدوارم همیشه در حال پیشرفت و موفقیت باشی

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

<>
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • Niloufarخوشمل بودش...
  • fgسلام عزیزم،گلم رمانت بیش از اندازه ایراد داشت واقعا چرت و مزخرف بود نمی‌خوام بهت...
  • fgوای عزیزم رمانت خیلی دچار کم کاستی بود و دور از واقعیت و بی‌ش از اندازه چرت بود،...
  • Gemmaبرادر منهدم بالاخره اومد!😍 این رمان فوق العاده‌ست به شدت بهتون پیشنهاد می‌کنم:))...
  • Z.A.Dمرسی ماهی جون :))...
  • ماهیکراش ابدی اویس دل‌ها😍🤝 منتظر آثار بعدیت هستم جیگر😍...
  • معصومه خداییخیلی قشنگگهه😍😍😍😍...
  • معصومه خداییعالیههه😍😍😍😍...
  • Negin Hallafمرسی ماهی قشنگم، به زودی جلد دومش هم با یه داستان متفاوت می‌نویسم و تقدیم نگاه‌ه...
  • Negin Hallafوای حدیث جان، مچکرم ازت عزیزم خوشحالم که با منهدم ولی خاطره‌سازی کردی♡...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.