دانلود رمان شوکا عروس جنگل

دانلود رمان شوکا عروس جنگل

دانلود رمان شوکا عروس جنگل

وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در اتاقم دیدم.لحظه ای به مغزم فشار آوردم تا همه چیز یادم آمد.امام زاده… زانیار… درخواستش… باجی… ارباب… وای نه. خواستم از جایم بلند بشوم که در اتاق باز شد و خاتون وارد شد. از دیدن خاتون خیلی ترسیدم. روی تخت نشستم که طرفم آمد و گفت: -از جایت بلند نشو دختر.بعد با دستش فشاری روی شانه ام آورد و باز دراز کشیدم. گفتم: -نه آخه شما آمدید. خاتون گفت:-مهم نیست. باید بیشتر مواظب خودت باشی. خیلی تعجب کرده بودم. من الان منتظر کتک و فحش بودم اما… خاتون که تعجبم را دید گفت: -از امروز مسئولیت تو خیلی بیشتر شده. تو الان بارداری و باید مواظب بچه باشی. بچه ای که قرار است، ارباب آینده این روستا باشد. باید قوی بار بیاید. دهنم از تعجب باز مانده بود. یعنی من… اصلا باورم نمی شد.خاتون بعد از حرف هایش گفت: -الان می گویم برایت چیزی بیاورن بخوری. از دیروز که از حال رفتی، چیزی نخوردی.وقتی خاتون از اتاق بیرون شد. هنوز من تو شوک بودم. نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. اما وجود این بچه در این زمان حتما حکمتی داشت.در فکر خودم بودم، که در اتاق باز شد و من با تعجب ارباب را دیدم که سینی به دست وارد شد. با دیدن ارباب ناخودآگاه ترسیدم. هنوز یادم نمی رفت، با چه عصبانیتی داخل انبار شده بود.ارباب بدون هیچ واکنشی طرفم آمد که در خودم جمع شدم. پوفی کشید و سینی را کنارم روی تخت گذاشت. به سمتم برگشت وگفت

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان شوکا عروس جنگل
5 از 1 رای
,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!