دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

دانلود رمان مثل هزاران زن دیگر

نمی دانستم نزدیک شدن به این زن چه عواقبی برای من دارد اما من به خاطر برطرف شدن تردیدهایم حاضر بودم هر کاری بکنم.به سوی خانه رفتم، در خانه را که باز کردم، کوشیدم بدون آنکه کسی مرا ببیند به اتاقم بروم.مادرم در آشپزخانه مشغول بود و پدرم گویی اصلا خانه نبود.همین که خواستم از آشپزخانه رد شوم و به اتاقم بروم، مادرم فریاد زد: لباست رو که عوض کردی بیا کمک من، مهمون داریم.خواستم همان جا زار بزنم، آن قدر خسته و کلافه بودم که حوصله ی هیچ مهمانی را نداشتم.به آشپزخانه رفتم و به مادرم که مشغول ظرف شستن بود نگاهکردم._ حتما دایی و بچه ها._ دقیقا._ ای خدا._ بس کن، مهمان حبیب خدااست._ زودباش برو، تکونی به خودت بده._ بابا کجاست؟_رفته خرید.چاره ای نداشتم جز اینکه تسلیم بشوم، نه از فامیل های مادرم خوشم می آمد و نه از فامیل های پدرم چون بدبختانه پدر و مادرم فامیلی ازدواج کرده اند.چه شب ملال آوری را پشت سر گذاشتم، نوه ی دایی ام را آن قدر لوس بار آورده اند که چندبار هوس کردم او را به باد کتک بگیرم

پسربچه ی هشت ساله را مثل یک دختر بزرگ کرده اند انگار نه انگار که ده سال دیگر، این بچه باید سربازی برود.نوید مدام پیام می داد اما من تمام پیامهایش را بی پاسخ گذاشته بودم.فصل سوممن و لادن بعد از یک هفته تاحدودی باهم دوست شده بودیم، او بیشتر مرداموردپیاهرُغرُغزانموتفگیممیاربشراکاما چیزی که من در جست و جویش بودم، گذشته بود، گذشته ی لادن، گذشته ای که گویی او کاملا فراموش کرده بود.در کافه ی نزدیک دانشگاهش منتظرش بودم، کافه ی کوچک و دنجی بود.کافه محل خوبی برای صحبت کردن است، حال وهوای آدمها باعث می شد، آدمهای ساکت هم به حرف بیاین اما برای من که صدای بلند کنترل نشده ای داشتم

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!