دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
4.2/5 - (27 امتیاز)
دانلود رمان میوه ممنوعه بصورت pdf

دانلود رمان میوه ممنوعه بصورت pdf

عنوان رمان میوه ممنوعه
ملیت ایرانی
ژانر عاشقانه
زبان فارسی
تعداد صفحه ۱۰۶۴ صفحه

باران و مادرش مستخدم خانه ی آقا بزرگ هستند و کیا نوه ی آقا بزرگ، بنا به شرایطی و بر اساس مصلحت آقا بزرگ، کیا و باران مجبورند با هم زندگی کنند و چون باران دختر مذهبی و مقیدی هست، مابینشان صیغه محرمیت خوانده می شود و آقا بزرگ شرط می‌گذاره که اگه کیا دست از پا خطا کند و اتفاقی برای باران بیافتد، بخش زیادی از دارایی هایش را به نام باران می‌کند، باران برای کیا میوه ی ممنوعه اس و باید با هم زندگی کنند و کیا باید چشم از این دختر بگیرد…

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان شرعی ولی غیر قانونی با فرمت PDF

دانلود رمان میکائیل به صورت PDF

بخشی از رمان میوه ممنوعه

مهلتش تمام شده بود و هنوز نتوانسته بود تصمیم درستی بگیرد… از طرفی خواسته ی آقابزرگ که بعد از تمام این سال ها برای اولین بار از او خواهشی کرده بود… از طرفی وضعیت مادرش و پا دردی که روز به روز بیشتر میشد… و از طرفی زندگی و آینده ی خودش! کیا را خوب میشناخت… از کودکی تا الان… شاید دوران کودکی خوبی داشته و پسر ساکت و آرامی بود، اما در دوران نوجوانی بسیار تغییر کرده و تبدیل به یک پسر غیرقابل کنترل شده بود! خیالش از این بابت که کیا نه تنها از او خوشش نمی آید، بلکه نسبت به باران حس تنفر هم دارد راحت بود… اما از این بابت که کیا از یک سوسک ماده

هم نمی گذشت بسیار نگران بود! نمی توانست با خوش خیالی پا به خانه ی کیا بگذارد و نسنجیده عمل کند! باید همه ی جوانب را می سنجید… با صدای مادرش از فکر بیرون آمد و به در اتاقش خیره شد: بله؟ -باران… صدای مادرش نزدیک نبود و این یعنی از طبقه ی بالا صدایش میزد… از روی زمین بلند شد و روسری اش را سر کرد، سپس چادر رنگی اش را هم روی سرش انداخت و از پله ها بالا رفت. با دیدن مادرش با لبخند به طرفش رفت و با محبت خیره اش شد. -جونم مامان؟ – آقابزرگ کارت داره. رنگش به وضوح پرید… تازه فهمید که مادرش هم رنگ پریده به نظر می رسد… این چند روز زری

خانم باران را به حال خودش گذاشته بود تا خوب فکر کند.. نمی خواست با حرف هایش خللی در تصمیم باران ایجاد کند ، به باران اعتماد داشت و دلش می خواست خودش بهترین تصمیم را بگیرد باران با ترس به اتاق آقابزرگ نگاه کرد و سپس نگاهش را به مادرش دوخت. -باران جان… فقط به مادرش نگاه کرد… توان حرف زدن هم نداشت… -بهتره قبول نکنی… من از کیا میترسم، اگه بلایی سرت بیاد… باران که هرگز نمی خواست دختر ترسویی به نظر برسد… لبخندی زد و دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت نگران نباش… -اگه قرار بود اتفاق بدی برام بیوفته آقابزرگ این پیشنهاد رو نمی داد…

این مطلب از دست ندهید!
دانلود رمان دارچین نوشته ریحانه کیامری نودهشتیا
  • اشتراک گذاری
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=3459
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • مهتاب
    16 می 2024 | 17:58

    خیلی مزخرف و چرت بود تو این کتاب همه دخترها بد هستن فقط چادری ها خوب هستن

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

<> DMCA.com Protection Status
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • 아이사عالی بی نظیر هرچی بگم کمه ! کن رکان های زیادی خوندم این زمان جز بهترین هاش بوده...
  • وحیدهسلام پول دانلود کتاب شاه خشت واریز شد اما لیک دانلود کتاب به دستم نرسید...
  • Shenkبرای بار دوم دوباره دارم میخونمش.... ممنون از نویسنده خیلی جاها اشکمو در اورد🥹...
  • ندا۱۹۹۳من این رمانو فک کنم ۱۰۰بار بیشتر خوندم اصلا برام جذابیتش رو از دست نداده ،واقعا...
  • adminسلام هروقت اومد قرار میدیم روی سایت...
  • دریافصل دوم رو از کجا باید تهیه کنیم؟...
  • minsooمن کتابشو دارم ماله مادر بزرگم بود همیشه تو ویترینش بود . بعد امسال داد بهم گفت...
  • Hanaجلد دوم رو از پیج نویسنده میتونید بخونید...
  • nrgsسلام فاطمه جان ممنون از قلم خوبت واقعاً لذت بردم از داستان قشنگت و بسیار متأثر ش...
  • آواخوندم و لذت بردم...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود pdf رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.