
دانلود رمان وهم ماهوا از سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا
دانلود رمان وهم ماهوا از سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا بصورت اختصاصی
نام رمان: وهم ماهوا
نویسنده: سارابهار
ژانر: عاشقانه، فانتزی
فرمت: PDF مناسب برای: گوشی، تبلت، لپتاپ، سیستم، آیفون
خلاصه دانلود رمان وهم ماهوا انجمن نودهشتیا:
ماهوا در دوزخِ زندگیاش، جایی که نه امیدی است و نه نوری برای راهیابی؛ آنچنان غرق شده که حتی از نجات خود نیز ناامید میشود. تنها و در جستجوی قطرهای زندگی، ناگهان دریچهای به آنسوی دنیاها باز میشود؛ حالا او در میان سحر و جادو، باید به دنبال راه نجات بگردد، راهی که دریچهایست به جهانِ سحرآمیز!
رمان های جدید انجمن نودهشتیا:
قسمتی از دانلود رمان وهم ماهوا سایت نودهشتیا
سپس درحالیکه آب دهانم را فرو میبرم و سعی میکنم مؤدب باشم، با صدایی دردمند لب میزنم:
– به جا نیاوردم… ببخشید شما جنابِ؟
چهرهاش مرموز و سرد است همانند دستش، دستش که روی شانهام قرار دارد سرد است؛ طوری سرد که گویا میتواند هر آن، منجمدم کند! با صدایی بم میگوید:
– پدرت میدونست انتخابش منجر به مرگش میشه و باز هم انتخابش رو کرد. پس با غصه خوردن، انتخاب پدرت رو بی ارزش نکن ماهوا!
با دقت به چهرهاش خیره میشوم، مردی نسبتاً چهل و پنج ساله با کت و شلواری رسمی و پیراهنی سفید که کفشهای مارکش، هیچگونه گل و لایی ندارند، گویا که اصلاً در کف زمین آن قبرستان گلآلود راه نرفته است.
از چه انتخابی صحبت میکند؟ اصلاً نامم را از کجا میداند؟! باید سریعتر به آن مکالمه پایان دهم، آه اگر مادرم بیاید… در چشمان سیاهش خیره میشوم و لب میزنم:
– چه انتخابی؟ شما اسم منو از کجا میدونین؟!
درحالیکه پوزخندی سرد روی لبهای باریکش مینشیند و باد طرهای از موهای جوگندمیاش را اینطرف و آنطرف میچرخاند، میگوید:
– من فرشتهی مرگ هستم خانم جوان… این مرگ حق تو بود، نه پدرت!
صدایش در ذهنم تکرار میشود «این مرگ حق تو بود، نه پدرت» منظور و مطلبش چه بود؟ به راستی فرشتهی مرگ بود؟ اینبار در چشمانش که نگاهی انداختم، آنچنان سیاهیِ چشمانش رعبانگیز بود که نفسم حبس میشود.
دستش سرد، صورتش سرد، کلامش سرد، همه و همه گواه آنکه راست میگوید و فرشته مرگ است! رمان وهم ماهوا
لحظهای ترس را در تمام سلول های بدنم احساس کردم و همچنان مرگ را! از ترس و وحشت زبانم بند آمده است. گویا تکلمم را از دست داده باشم.
نمی دانستم آرزوی مرگ، برای آدمیزاد آنقدر آسان به دست میآید و آمدن مرگ برایش آنقدر غیر قابل درک!
بدنم از وحشت به لزره افتاد بود. نمیتوانستم لرزش دستانم را کنترل کنم. لحظهای به دستانم که میلرزیدند خیره شدم و وقتی سرم را بلند کردم، فرشته مرگ آنجا نبود! با وحشت به این طرف و آنطرف چرخیدم که با رضای همیشه عصبی و طلبکار رو به رو شدم که جلو آمد و درحالیکه سیگارش را با فندک قطاریاش، روشن میکرد غرید:
– اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه نباید پیش مامان باشی هان؟
بی آنکه بتوانم جلوی زبانم را بگیرم، بیفکر پرسیدم:
– اون کجا رفت؟ رضا توام دید… .
پیش از آنکه حرفم را کامل کنم، اخم تمام صورتش را پوشاند و با لحنی تحقیرآمیز غرید:
– دخترهی احمق! صدبار بهت گفتم پیگیر پسر مردم نباش، وگرنه استخونات رو خوراکت میکنم.
آهی از حال بد و بدبختی جدیدم که با سؤال بیموقعم خود را در آن انداختهام، میکشم و سعی میکنم افکارم را مرتب کنم و توضیح دهم تا شاید بفهمد؛ گرچه میدانم که نمیفهمد، جز پدر و فرهاد، هیچکس مرا نفهمید و هرکدام از آن دو نفر که مرا فهمیدند هم، به بهانههای مختلف رهایم کردند.
دانلود رمان جدید نودهشتیا:

دانلود رمان وهم ماهوا
https://98iiia.ir/?p=3972
لینک کوتاه مطلب: