نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان چراغ ها را من خاموش می کنم

نویسنده: زویا پیرزاد

بخشی از داستان:

این بار هیچ قورباغه ای صدا نکرد ولی باز دستپاچه شدم.”ساندویچ کره پنیر با شیر.”چرا توضیح می دادم؟
نگاهش را پایین اورد وزل زد به صلیب کوچک گردنم.”پنیر دوست ندارد.شیرش هم حتما باید گرم باشد.با دو
قاشق چایخوری عسل.”دوباره داشت فریاد می زد.
حس کردم به بیماری داروی اشتباه دادهام.قبل از اینکه حرفی بزنم امد تو.از روی کیف های ولو شده سه بار پرید و
خودش را رساند به اشپزخانه .کیف ها را با لگد پس زدم و دنبالش رفتم.
امیلی چسبیده بود به دیوار.فشار بدن ظریفش داشت سیاه قلم سایات نوا را پاره می کرد.نیم رخ شاعر رو به امیلی
بود.از ذهنم گذشت معشوقه ی سیات نوا که در شعرها “گزل”صدایش می کند.حتما شبیه امیلی بوده.مادربزرگ این
بار واقا فریاد زذ”اگر از پنجره ندیده بودم امدی اینجا باز باید دور شهر راه می افتادم؟”
دوقلوها با دهان باز نگاهش می کردند و ارمن چنان خیره شده بود به زن کوتاه که مطمهن بودم االن می زند زیر
خنده .برای اینکه حواس ارمن را پرت کنم و حرفی هم زده باشم گفتم “امیلی .چرا نگفتی پنیر و شیر سرد دوست
نداری؟”نگاه همه زفت روی بشقاب و لیوان خالی امیلی.معذب به مادر بزرگ نگاه کردم”بچه ها با هم که باشند_”
بی توجه رو به امیلی غرید”راه بیفت!” ودخترک مثل خرگوشی که دنبالش کرده باشند از اشپزخانه بیرون دوید.
در خانه را بستم و از این طرف پشت دری تور نگاهشان کردم. اخذه ی راه باریکه ی وسط چمن.نزذیک تکه ای از
باغچه که گل نمره یی کاشته بودیم. مادر بزرگ ذست بلند کرد و نوه پس گردنی محکمی خورد.چین های پشت
دری را مرتب کردم.از راهرو گذشتم و فکر کردم کاش بچه ها کتک خوردن ئوستشان را از پنجره ی اشپزخانه ندید
باشند.
توی اشپزخانه ارمینه ایستاده بود روی صندلی وشکم داده بود جلو. رو به ارسینه فریاد زد”راه بیفت!”سه نفری زدند
زیر خنده. هر چه سعی کردم نخندم نشد.خیلی کوتاه تر از خانم سیمونیان نبود و ادا در اوردنش مثل همیشه شاه کار
بود.
فصل دوم
توی اتاق خواب دوقلوها بوی همیشگی می امد. بویی شیرین . بویی که ادم را خواب الود می کرد . ارتوش می گفت
“بوی دمیِ بچه ” . اتاق ارمن خیلی سال بود بوی دمی بچه نمی داد .
خرس پشمالوی ارمینه را که خدا می داند چرا اسمش ایشی بود و شب ها تا بغل نمی گرفت نمی خوابید و یک شب
در میان گم می شد زیر در پوش پیانو پیدا کردم بردم گذاشتم بغلش . دست و پای دراز و الغر راپونزل موبور را که

پیشنهاد سایت نودهشتیا:

دانلود رمان تیرنداز عاشق برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان پریسان برای کامپیوتر و اندروید

 

https://98iiia.ir/?p=571
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Sh : رمانش عالی عالی بود 👍👍👍💜💜💜...
  • ناتا : رمان خوب و با کیفیتی بود بازم بذارین...
  • [\] : چقدر نودهشتیا رمانای خوب و باکیفیت زیاد داره واقعا تابستونمون رو ساختین ممنون...
  • ! : شاهاااانه مرسی...
  • mimi : کاش یجور دیگ به هم میرسیدن ولی خوب بود خسته نباشید...
  • Ari : خوب بود سپاس...
  • Naziam : خسته نباشید رمان دارای فضاسازی قوی و جملات خلاقیت آمیز بود واقعا خوندنش خالی از...
  • Samm : سلام این رمان الکی پرطرفدار نشده کلی داستانش جذابه و ایدش خیلی خفنه حتما بخونین...
  • Avin : خسته نباشید این رمان مورد علاقه من هست ممنون که قرارش دادین...
  • آذین : سلام پیشنهاد میشه من خوندم عالی بود...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.