دانلود رمان دلبر حاجی از نودهشتیا

دانلود رمان دلبر حاجی از نودهشتیا
دانلود PDF رمان دلبر حاجی از نودهشتیا برای اندروید، کامپیوتر، تبلت و… بصورت سریع و مستقیم
نام رمان : دلبر حاجی
ژانر : ازدواج اجباری، همخونه،کلکلی
نویسنده : ناشناس
خلاصه رمان دلبرحاجی:
حاج سلیمِ پهلوی مردی که برای حفظ آبروی خونوادگیش دختر یتیمی رو با پول میخره و به صیغه پسرش درمیاره… با هم اتاقی شدن پریماهِ شونزده ساله و حاجیِ بیست و شش ساله ی شیطونمون کلی شیطنت عاشقانه در راهه ، حاجسلیم با فهمیدن راز قدیمی که به پریماه و خونواده ش ختم میشه دستور میده که رابطشون باید واقعی بشه و با اینکار دین خودشو ادا کنه اما با حامله شدن پریماه و اومدن..

رمان های پیشنهادی رایگان نودهشتیا:
بخشی از رمان دلبر حاجی را با نودهشتیا بخوانید:
کش و قوسی به بدنم دادم لبمو روی هم فشردم. کاش میشد خوابید ولی از شانس لعنتی ام؛ نمیتونستم آخه باید میرفتم پیش مادر شوهر! قفل گوشیم رو باز کردم اینستاگردی باعث میشد حالم جا بیاد و خوابم بپره. یکم که تو اینستا گشتم به ساعت گوشی نگاه کردم. اوه مای گاد.
ساعتو نگاه کردم، کمکم وقت نهاره بلند شدم و جعبه رو توی کمد چپوندم، دستی به سر و وضعم کشیدم. با خارج شدنم از اتاق عایشه رو دیدم که بالا میومد.
-عه اومدی؟ خانم گفتن صدات کنیم.
لبخند کوچولویی نثارش کردم خواستم بگم نه داشتم با حاجیتون صحبت میکردم اونم در نهایت لطف و درایت زد منو نابود و تخریب کرد. افکارمو که اینجور مواقع بهم حمله میکرد کنار زدم و خشن طور شوتش کردم.
-آره عایشه جونی، ببخشید حرفم زیاد طول کشید.
عایشه چشمکی نثارم کرد. ضربه ای بهم زد و خندید:
تا باشه از این طول کشیدنا.
ریز خندیدم، دستی به صورتم کشیدم نگاهشو به پایین دوخت.
-بدو پایین خانم جون منتظره. سرمو تکون دادم دستمو بند میلهها کردم و با سرعت از پله ها پایین رفتم. راهم و به سمت آشپزخونه کج کردم مامان جون روی صندلی نشسته بود و انگار منتظرم بود.
-اومدم مادرجون ببخشید حرفمون طول کشید.
ابرو بالا انداخت به صندلی روبه روش اشاره کرد.
-بشین، تعریف کن …
https://98iiia.ir/?p=4004
لینک کوتاه مطلب: