
دانلود رمان دریا پرست از نودهشتیا
رمان: #دریا_پرست
نویسنده : #فاطمه_زایری
ژانر : #عاشقانه #معمایی
خلاصه:
ترمه، از خانوادهی خود و طایفهای که برای بُریدن سرش متفقالقول شده و بر سر کشتن او تاس انداخته بودند، میگریزد؛ اما پس از سالها، درحالی که همه او را مُرده و در خاک میپندارند، با هویتی جدید و چهرهای ناشناس به شهر آباءواجدادیاش بازمیگردد تا تهمتها و افتراهای مردم را از نام قبلیاش پاک کند که درست در بدو ورودش، با خواستگاریِ تکپسر حاجفتاح زرمهر، مواجه میشود.
مَردی که در روزهای دور، یکی از داوطلبان بُریدن سرش بود…
#جدید
قسمتی از رمان
ماشین را کنار آبنمای سنگی حیاط نگه داشتم و موقع رفتن به سمت پلکان از دور صدا زدم: کبلایی؟!
پیرمردی که لباس باغبانی پوشیده بود و برگهای خشک باغ را جارو میزد صاف ایستاد و دست روی سینهاش گذاشت.
-بله خانوم؟ امری هست؟ کبلایی سرایدار باغ بود و مردی محترم و سر به زیر که در اولین دیدار گفته بود
اینطور صدایش کنم. با خواهش گفتم: زحمت ماشین را میکشید؟ -بله خانوم، شما بفرمایید.
مختصر تشکر کردم و پلههای جلوی ساختمان را بالا رفتم. هنوز دستم روی دستگیره نرفته بود
که در از سوی دیگر باز شد و خاتون با همان نگاه سنگیاش رخ نشان داد و گفت: دیر کردید.
بی اعتنا از کنارش رد شدم. فقط چند روز از زندگی کردنم در این خانه میگذشت و
در همین مدت کوتاه از دیدن چهرهی پیرزنی که شبیه ناظمهای سختگیر مدرسه بود، خسته شده بودم.
راه را به سمت طبقه بالا گرفتم که دنبالم آمد و گفت: چرا به من چیزی دربارهی بیرون رفتنتون نگفتید؟
روی اولین پله، خشکم زد و با مکث به طرفش چرخیدم: چرا باید میگفتم؟
-من باید از رفتوآمد تکتک افراد این خونه خبر داشته باشم. تای ابرویم بالا پرید:
یعنی من باید مثل بچههای مدرسهای رفتوآمدم را گزارش کنم؟ -امر آقاست؛ نقل امروز و دیروز هم نیست.
حتی ستایش خانوم خدابیامرز هم مستثنی از این قاعده نبودن. با هر کلمهاش یک ضربهی مهلک به وجودم میزد
و هنوز نمیدانست که مقابل چه کسی ایستاده! راه رفته را برگشتم و مقابلش ایستادم.
برتری قدم را به رخش کشیدم و بی آنکه با عصبانیت بیمورد گزک دستش دهم گفتم: