
دانلود رمان مارانا از نودهشتیا رایگان
دانلود رمان مارانا نوشته ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا بصورت دانلود رمان رایگان و با فرمت پی دی اف در ژانر پرطرفدار عاشقانه در نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان جدید مارانا از نودهشتیا
نام رمان عاشقانه: مارانا
نویسنده: ملیکا دانایی
ژانر: عاشقانه، تراژدی
خلاصه دانلود رمان مارانا از سایت نودهشتیا:
همه چی از گذشتههای دور شروع میشه، گذشتهای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی میذاره؛ مثل انتقام. انتقامی که از یک دختر بیگناه گرفته شد. انتقامی که قلب یک پسر عاشق رو سیاه کرد… خیلی چیزها هست که هنوز مشخص نشده… .
رازهایی وجود داره که همه از شنیدنشون متعجب میشن!
در گذشته خیلی اتفاقها افتاده بوده که من، تو، و خیلی از دور و اطرافیانمون حتی حدس هم نمیزدیم! گذر زمان خیلی چیزها رو عوض میکن، مثل عاشقی من و تو.
دست سرنوشت خیلی چیزهارو مشخص میکنه، از گذشته سیساله بگیر تا آینده… .
مطالعه رمان های پیشنهاد نودهشتیا(کلیک کنید):
قسمتی از دانلود رمان مارانا از سایت نودهشتیا:
پوکه عمیقی از سیگارم کشیدم صدای آهنگ مجید خراطها رو زیاد کردم… لیوانم و پر کردم. گلوم از تلخی نوشیدنی سوخت، ولی اعتنایی نکردم؛ زندگی من از این تلختر بود، اماّ باید عادت کنی، باید با دردهات دوست باشی تا زنده بمونی، تصمیمو گرفته بودم باید انتقام میگرفتم از تمام اون لحظههایی که بازیم داد، با احساس درونم بازی کرد و من رو مثل مهرههای شطرنج جابهجا کرد،
اگه اسم من ماراناس که منم مثل خودشون باهاشون بازی میکنم و جوری زمینشون میزنم که تا عمر دارن فراموش نکنند، با دوباره فکر کردن به انتقامی که مثل خوره داشت جونم رو میخورد گوشیم برداشتم…
زنگ زدم به الکس، یک بوق، دو بوق، سه بوق، صدای زن که میگفت مشترک موردنظر درحال حاضر پاسخگو نمیباشد، با عصبانیت گوشی رو پرت کردم اون طرف با بیحالی از جام بلند شدم تلوتلو خوران از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت بار درش و باز کردم لیوانی رو برای خودم پر کردم مزهمزه کردم، فکر کردم به حرفهای الان الکس اعصابم خورد شد قرار بود یک مأموریت برم خیلی سخت بود برای یک هفته دیگه باید خودم رو آماده می کردم. دوباره یک لیوان دیگه برای خودم پر کردم، با بیحالی از جام بلند شدم رفتم بیرون.
یک نگاه به خونه نقلیم انداختم راضی بودم؛ خونه بزرگ دوست نداشتم، چون به اندازهی کافی تنها بودم تو خونهی بزرگ دیگه بیشتر احساس تنهایه بیشتری میکردم.
تا اومدم یه قدم بردارم چشمهام سیاهی رفت دستم رو گذاشتم روی دیوار، قلبم از اینهمه تنهایی به درد اومد، قدمقدم با ملاحظه برمیداشتم توی این چهارسال به خوبی یاد گرفته بودم که خودم باید تو سختیهای زندگیم، خودم باید دست خودم رو بگیرم؛ یک دفعه سرم تیر کشید
چشمهام سیاهی رفت پاهام توان اینکه بیشتر از این سرپا بمونم رو نداشتن.
با بدن درد شدیدی از خواب بلند شدم دیدم روی زمینم وا، چرا من رو زمین خوابیدم، یکم که فکر کردم یادم اومد طبق معمول بازم از حال رفتم. حرف مونا خدمتکاری که هفته یکبار میاومد خونهم رو تمیز میکرد تو گوشم پیچید:
– خانوم مارانا خواهش میکنم اینقدر نخورید، ضعف معده میگیرید، به مرور زمان مریض میشید.
یک لبخند تلخی اومد روی لبهام مثل همیشه، الان چندسال که یک لبخند ساده رو لبم نیومده، مگه بااین حجم از خاطرهی تلخی که توی ذهنم ثبت شده بودن مگه میشه لبخند هم زد.
کمرم داشت میترکید از درد؛ بلند شدم که برم به سمت حموم که دوباره سرم تیر کشید، آرومآروم حرکت کردم سمت حموم، دوش آب سرد رو باز کردم و باهمون لباسهام رفتم زیرش، نشستم کف حموم سرم رو گرفتم میون دستهام.
دلم بدجور گرفته بود، آیا اینست که رسم روزگار که از نزدیکترین فرد زندگیت ظربه بخوری؛ بدنم قفل کرده بود زیر آب یخ، دستم رو گذاشتم رو دیوار حموم بلند شدم، قدیمیها راست میگفتن آب اون آتش و خشم درونتو از بین میبره، با هر بدبختی بود خودم رو شستم و شیرآب رو بستم و حوله رو از روی آویز برداشتم و بدنم رو خشک کردم،
از حموم رفتم بیرون، رفتم سمت کمد لباسهام و یه دست لباس راحتی برداشتم و تنم کردم و رفتم سمت گوشیم صفحهشو روشن کردم یا خدا، ششتا تماس بیپاسخ از عسل! این دختره دیوونه چی میخواد از جونم آخه؟؟؟
تا اومدم گوشیو خاموش کنم، دوباره زنگ خورد؛ عسل بود، دوباره گوشی رو برداشتم با لحن سرد و بیحوصلهای جواب دادم.
– الو بفرمائید؟؟
– الو سلام، خوبی عزیزم…؟
– ممنون بله خوبم. بفرمائید…؟
– زنگ زدم که بگم وقت داری همو ببینیم؟؟
– فعلاً نه وقت ندارم هر وقت داشته باشم خودم تماس میگیرم.
– باشه عزیزم اوکی.
بدون خداحافظی قطع کردم، گوشی رو پرت کردم روی تخت، این دختره خیلی پرو تر از این حرفها بود، رفتم سمت میز توالت، برس و برداشتم موهام و صاف کردم، یک نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، صورتم گرد و پوست سفیدی دارم که الان از بس چیزی نخوردم دم به زردی میزنه، چشمهام درشت مشکی و بینی کوچیک و لبهای بزرگ گوشتی دارم درکل قیافهام بد نبود،
همین جوری که داشتم به خودم تو آینه نگاه میکردم صدای زنگ در خونه اومد.
رفتم سمت در و از چشمی نگاه کردم، الکس بود…
در و باز کردم.
به چشمهای یخی و سردش نگاه کردم و زیر لب سلامی کردم و اومدم از جلو در کنار.
دانلود رمان های پرطرفدار نودهشتیا(کلیک کنید):