بایگانی‌های داستان کوتاه - نودهشتیا | دانلود رمان

98iia

دانلود داستان ایلگار

دانلود داستان ایلگار

دانلود داستان ایلگار

دانلود داستان ایلگار

ایلگار

آوین آرین مهر

ژانر:تخیلی،عاشقانه،طنز

صفحه_نقد_داستان_ایلگار

خلاصه:موهای بوری داشت که بعد ها تبدیل به مویی قرمز رنگ شد.نگاهی اشت سبز رنگ.صورتی کک و مکی که ظاهرش رو از چیزی که بود عجیب تر می کرد.این دختر عجیب بود.خاص بود.هفت ساله که بود،مادر و پدر این دختر فهمیدند که بچه شون خاصه؛اما خودشون رو به نفهمی زدند و برای اینکه یه وقتی آزار دخترشون به کسی نرسه،اون رو به یک ویلایی تو جنگل بردن

دانلود رمان

 

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 4٫00 out of 5)
Loading...
ادامه مطلب
859 views
0 نظر
admin
۱۶ خرداد, ۱۳۹۸

دانلود داستان روزگار عمارت ما

دانلود داستان روزگار عمارت ما

دانلود داستان روزگار عمارت ما

دانلود داستان روزگار عمارت ما

نام داستان:روزگار عمارت ما
نام نویسنده:پ.جلالی
ژانر:طنز ،اجتماعی
خلاصه:داستان برمی گرده حدود ۱۰۰سال پیش. اون موقع هایی که هنوز مردم با اسب و قاطر این ور اون ور می رفتن وخبری از زنگی متجددانه الان نبود. البته این داستان مربوط به تک پسر خانواده ای است، به نسبت ثروتمند وتحصیل کرده .پسر داستان ما وارسته از دنیا و به قول خودش عارف مسلک است. مقصود این داستان مذمت دنیا گرایی وکوتاه بینی است.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 3٫00 out of 5)
Loading...
ادامه مطلب
532 views
0 نظر
admin
۱۹ اردیبهشت, ۱۳۹۸

دانلود داستان کوتاه خیال

دانلود داستان کوتاه خیال

دانلود داستان کوتاه خیال

دانلود داستان کوتاه خیال

همه جا تاریک بود، هیچ نوری اطراف من نبود، هیچ نوری.

ندایی همراه ناله من را صدا زد: سام، سام، بیا اینجا، از این طرف، بیا کنار من، بدو!

ندا را با هراس و دلهره دنبال کردم.

سومین قدم را که برداشتم به درون گودالی سقوط کردم، گودالی سرد، تاریک، مرگ آسا.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 2٫00 out of 5)
Loading...
ادامه مطلب
676 views
0 نظر
admin
۱۸ فروردین, ۱۳۹۸

داستان از کتاب سوپ جو

داستان از کتاب سوپ جو

داستان از کتاب سوپ جو

داستان از کتاب سوپ جو

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد…

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من ۹-۸ ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 1٫00 out of 5)
Loading...
ادامه مطلب
620 views
0 نظر
admin
۲۳ اسفند, ۱۳۹۷


City Code Center Code Center