نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

رمان ناجی قسمت بیست و دوم

ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت

_ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم

زمزمه کردم

_ ویویکا

ایستاد و به من نگاه کرد

_ خبر خوب اینه که قبلا از این کارا نکرده. خبر بد اینه که تو یه قلب از طلای خالص داری . وقتی وقتش برسه قراره مثل یه مامان مهربون که همه چیز رو بهتر میکنه رفتار کنی تا وقتی که حالش بهتر شد… بعدش من به مامانی که قراره یه درس حسابی بهت بده تبدیل میشم

لب هایم را روی یکدیگر فشار دادم .

رمان ناجی قسمت بیست و یکم

ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم

…این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک هایی که درست میکردم عالی بودند

میتوانستم صدای زمزمه وار نایت که داشت به طرفم می امد را بشنوم و می‌دانستم که دارد با تلفن صحبت می کند

همانطور که او را نگاه می کردم که نزدیک و نزدیکتر می امد لبخند اسرارامیزی که از عمق وجودم می امد بر لب نشاندم

باز هم کفش به پا نداشت و شلوار جینی که به خوبی پاهایش را در برگرفته بود پوشیده بود …..خوشمزه به نظر می رسید

کاملا امروز روز طلایی بود

رمان ناجی قسمت بیستم

………………………………….

به طرف کتابخانه نایت چرخیدم …نیک کنار گاوصندوق چنبره زده بود… در ان باز بود و نیک داشت داخل ان را جستجو می‌کرد.. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم… سرش به طرف من چرخیده شد …سپس به سرعت ایستاد و به طرف من پرواز کرد…. تمام سرش تغییر کرده و به دهان بزرگی تبدیل شد که پر از ردیف‌های بی شماری از دندان های تیز و کشنده بود

……………………………………………

از خواب پریدم . هنوز هم کنار نایت دراز کشیده بودم . بازوهایش اطرافم بودند.. سعی کردم از میان بازو هایش بیرون بیایم

با صدای خواب الود و خشن گفت

رمان ناجی قسمت نوزدهم

ملحفه‌ها از رویم کشیده شدند . چشمهایم به سرعت باز شدند….. اولین فکرم این بود که : زنجیر در را شکسته

می دانستم اوست

می دانستم چون اتاق پر از گرمایی ویبره کننده و سوزان شده بود

زمزمه کردم

_ نایت___

اما به محض اینکه دهانم را باز کردم …از تخت خواب بیرون رفته بودم ….وقتی به خود امدم دیدم که روی پاهای او نشسته ام …یک بازویش را دورم قفل کرده بود و دست دیگرش را داخل موهایم مشت کرده و صورتم را تنها با فاصله یک اینچ مقابل صورت خود گرفته بود

با عصبانیت گفت

_ساعت ۳:۳۰ لعنتی صبحه و من دارم از اپارتمانم به اینجا میام . جایی که فهمیدم تخت خوابم خالیه . وقتی به اینجا رسیدم دیدم زنجیر لعنتی در رو انداختی ….فقط با یک کلمه جواب بده…. اره یا نه…. فراموش کرده بودی باید کجا بخوابی و کنار کی بخوابی ؟… و عزیزم ….بهت هشدار میدم…. بهتره جوابت بله باشه

به صورت او که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم

فصل ۱۰

ویویکا گفت

_چی ؟

_ دیگه نباید راجع به نایت پرس و جو کنی. اون…اه.. میدونه و حق با توئه اون از توجه خوشش نمیاد . از اینکه مردم راجع بهش پرس و جو بکنن خوشش نمیاد . بنابراین از من خواست تا ازت بخوام دیگه بیخیال پرس و جوها بشی

پاسخ داد

_ بهت گفتم این مرد یه راز گنده و مهم داره

رمان ناجی قسمت هفدهم

داشتم اخرین وسایل کاشت ناخن رابر می داشتم و از حمام بیرون می امدم که صدای چرخیدن کلیدی را در قفل در شنیدم …بعد از انکه برای نایت صبحانه درست کردم با دیدن ساعت روی ماکروویو از جا پریدم ..زیرا وقت چندانی نداشتم …وقت ملاقات دو تا از مشتری هایم نزدیک بود…اگرچه دیدن نایت در شلوار جین و تی شرت ارزش از دست دادن دو مشتری را داشت…. اما با این حال به او اطلاع دادم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت شانزدهم :

فصل نه

به گاراژ بزرگ قدم گذاشتم . اطرافم پر از ماشین بود اما همه انها تنها پوسته هایی از ماشین بودند . برخی از انها بی در و پنجره بودند اما من از میان همه انها عبور کرده و به وسط گاراژ میرفتم ..جایی که قالی زیبایی پهن شده بود و نور ملایمی از انجا می امد.. روی یک صندلی ویویکا نشسته بود ..لباس زیبایی به تن داشت.. چشم های سبزش به طرف من چرخیدند

زمزمه کرد

_محکم بچسب

پلک زدم..

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پانزدهم :

کلوپ کم کم داشت خلوت میشد و من مقابل پنجره نایت ایستاده بودم و داشتم ان را تماشا می کردم . کمی قبل تر هالک مرا به طرف دفتر خالی نایت اسکورت کرد . همچنین قبل از ان یک عدد ساندرین م*ست که حتی نام خودش را هم نمی دانست و یک عدد ویویکای کاملاً خوشحال را به طرف ماشینی که منتظر انها بود تا انها را به خانه برساند راهنمایی کرد

ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود و تمام دوستانم رفته بودند. و شب من با نایت بالاخره داشت شروع می شد

از پنجره به بیرون نگاه می کردم.. اگرچه نورها روشن بودند اما موسیقی خاموش شده بود.. همچنین کم کم مشتری ها داشتند فضای انجا را خالی میکردند …شگفت زده شده بودم …و از انجایی که به مدت نیم ساعت بود که انجا ایستاده بودم …قبل از ان که موسیقی خاموش شود… بنابراین مدتی بود که این صحنه مرا مجذوب خود کرده بود ..در حقیقت اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود ..چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.. یک عالمه ادم .. اما دیدن همه انها از این زاویه کار اسانی بود ..می توانستم برای ساعتها به ان نگاه کنم و هرگز خسته نشوم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سیزدهم :

در بخش وی ای پی نشسته بودم و یک لیوان مارتینی به دست داشتم که سه نفر از دوستانم که در محل کار با انها صمیمی بودم و راجع به همه چیز با انها صحبت می کردم به پشت سر من خیره شدند.. و من می دانستم ….

دیر وقت بود و سه ساعت بود که به کلوپ امده بودیم ….می بایست از نیمه شب گذشته باشد…… و بالاخره او اینجا بود

سرم را چرخاندم و چشمم به کت و شلوار و لباس تیره ای افتاد… نگاهم بالا امد و به موقع متوجه شدم که سر نایت به طرف پایین میاید و لب هایش روی پوست بره*نه روی شانه ام کشیده شد

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم

بعد از کار بدون انکه با دیک برخوردی داشته باشم به اپارتمانم رسیدم .این اتفاق همواره نمی‌افتاد زیرا دیک همواره دوست داشت میان راهروی ساختمان بچرخد . با میل به اینکه سرم را بچرخانم و به واحد او نگاه کنم و به این فکر کنم که دوست پ*سر جدیدم قرار است او را از اینجا بیرون کند مقاومت کردم

و اینکه احتمالا این حرکت خوبی نبود…. و بعد به سرعت به این فکر کردم که دوس*ت پسر جدیدم با اینکه دوست پس*رم بود اما هنوز هم من را نبوسیده بود ..سپس تمامی این افکار …وقتی که سه قفل جدید روی در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم تا بسته ای را که چارلی داخل واحدم قرار داده بود پیدا کنم …از ذهنم بیرون رفتند

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Z61sharifnia : من رمان زیاد خوندم به نظر من رمان زیبایی بود و رمان سالمی بود...
  • ماهک : عالی پیشنهاد برای دانلود...
  • ببر پیر : سلام رمان قشنگی بود... بعضی جاها،تکراری میشد،اما خوب بود... احساس خوبی موقع خوند...
  • اومای : خواهش خواهش خواهش میکنم کمکم کن من منتظرم...
  • Ss : این رمانو خیلی وقت پیش خوندم اما یکی از بهترین رمان هایی بود که اون بازه زمانی خ...
  • admin : حل شد...
  • Farxe : سلام من نمیتونم pdf و apkرو دانلود کنم مشکلش رو برطرف کنید لطفا...
  • angel : ممنون از رمانتون ابتدای رمان بسیار زیبا شروع شد ولی پایانش خیلی سریع و سردرگم تم...
  • فرشته : عالی بود ممنونم از رمانتون...
  • admin : سلام لینک رمان برداشته شد...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.