دانلود رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان
the-savior-novel

دانلود رمان نجات دهنده

رمان: نجات دهنده

نویسنده: زهرا رمضانی

ژانر: معمایی/عاشقانه/جنایی

تعداد صفحه: ۶۹۸

دانلود رمان جنایی نجات دهنده از زهرا رمضانی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان

خلاصه:

بی‌خبر از آینده پیش می‌روم که ناگهان دست‌خوش اتفاقاتی قرار می‌گیرم که شیرین تر از هر تلخی است.

به کسانی اعتماد می‌کنم که یک روز وابسته‌اشان می‌شوم؛ خاطراتی را از یاد بردهام که گریبان گیرم می‌شود. برای رهایی می‌جنگم؛ برای آزادی تقلا می‌کنم.

در این بین عشق دامانم را چنگ می‌زند. حال چه می‌شود؟ از این زندان منفور نجات پیدا می‌کنم؟!

پیشنهاد ما:

دانلود رمان تنهایی دالیا به صورت pdf از سمانه امینیان

بخشی از کتاب:

لپ های ملودی سرخ شده بود و این یعنی داشت از خجالت آب می‌شد. با دستش به مغازه لباس… اشاره کرد و علیسام تازه دوهزاری اش افتاد، پس کارت اعتباری اش را به سمتش گرفت و رمز را گفت که ملودی سریع از دستش گرفت و جیم زد.

علیسام خنده ای کرد و روی صندلی نشست. این دختر خوب توانسته بود بدون هیچ کار خاصی لبخند را به لبان علیسام هدیه دهد؛ بعد بیست دقیقه ملودی از آن مغازه خارج شد.

– می‌تونیم بریم دیگه، خریدهام تموم شد.

از جایش بلند شد و سوار ماشین شدند و علیسام به سمت خونه راند.

ملودی مانتو و شال مشکی که خریده بود را به تن کرد. به سمت لوازم آرایش دست برد تا کمی خودش را آراسته کند، اما بیخیال شد و از اتاقی که علیسام و فربد به او داده بودند، خارج شد که چشمش به علیسام افتاد.

علیسام هم تیپ تماماً مشکی زده بود که به شدت او را جذاب کرده بود. به قول فربد رنگ‌های تیره علیسام را به شدت خاص و دخترکش می‌کند.

سوار ماشین شدند و سکوت بینشان با آهنگی آرام شکسته شده بود.

– کِی می‌‌رسیم؟

صدای خسته ملودی بود که به گوش علیسام رسید.

عینک دودی روی چشمانش را که او را به شدت جذاب کرده بود را برداشت و گفت:

– حدودا چهل دقیقه دیگه.

ملودی سری تکان داد و چشمانش را تا رسیدن به نیشابور بست. با صدای علیسام که گفت رسیدیم، چشمانش را باز کرد؛ هر دو از ماشین پیاده شدند.

صدای صوت قرآن و بوی اسپند و گلاب مشام ملودی را پر کرد.

علیسام به سمت فربد که کنارش دو مرد دیگر هم ایستاده بودن رفت و فربد را که به شدت قیافه ژولیده و آشفته‌ای داشت، بغل کرد که فربد شروع به گریه کرد و محکم علیسام را به خودش فشار داد و کنار گوشش از بی کس شدنش گفت و علیسام تنها کاری که می‌توانست انجام دهد تا او را تسکین دهد، دلداری دادنش بود.

ملودی معذب ایستاده بود تا وقتی که علیسام از بغل فربد خارج شد و به آن دو مرد دیگر تسلیت گفت. ملودی هم به تقلید از علیسام به فربد تسلیت گفت که تشکر آرامی کرد.

وارد خانه روستایی که متشکل از یک حیاط بزرگ با درخت های میوه و یک خانه ویلایی که در وسط آن همه دار و درخت قرار داشت، شدند.

– برو سمت خانم ها، تا نیم ساعت دیگه تعذیه تموم میشه، اون موقع کنار اون درخت بیا.

ملودی به درختی که با دستش اشاره کرد بود، نگاهی انداخت و سرش را تکان داد.

دستهٔ کیف مشکی رنگش را فشرد و وارد خانه شد. خانه بزرگی که با فرش های قدیمی و پشتی های قرمز رنگ تزیین شده بود. روی دیوار، تابلو فرشی که عکس آهو را داشت، خودنمایی می‌کرد و تنها تزئینی آن خانه محسوب می‌شد.

تلوزیون قدیمی با روکش قرمز رنگی در بالای خانه روی میز تلوزیون چوبی قرار داشت و داخل میز تلوزیون قاب عکس بچه هایی قرار داشت که ملودی آن ها را نمی‌شناخت. آشپزخانه در سمت راست خانه قرار داشت که اُپن نبود و داخل آشپزخانه دیده نمی‌شد و سمت چپ هم چندین در قرار داشت که به احتمال زیاد اتاق خواب بود. ملودی به اولین جای خالی برای نشستن حرکت کرد و کنار دو زن چادری که رویشان را پوشانده بودند و گریه می‌کرد، نشست.

جیغ و دادهای دو زن که پدرشان رو می‌خواستند، باعث شد بفهمد که آنها عمه‌های فربد هستند.

این مطلب از دست ندهید!
دانلود رمان راز ققنوس به صورت pdf از لیلا رحمان آزاد
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
<
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نجات دهنده
  • ژانر: معمایی، عاشقانه، جنایی
  • نویسنده: زهرا رمضانی
  • ویراستار: زهرا رمضانی
  • طراح کاور: Narges85
  • تعداد صفحات: 698
  • منبع تایپ: انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
https://98iiia.ir/?p=2658
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
تبلیغات
<>
درباره سایت
نودهشتیا در سال 89 شروع به کار کرده نودهشتیا همیشه در تلاش بوده بهترین رمان هارو برای شما تقدیم کند برای حمایت از نودهشتیا تو گوگل با سرچ دانلود رمان وارد نودهشتیا شوید.
آخرین نظرات
  • Ghazal.Mرمان خیلی خوبی بود هرچند قلم اول بود. بسیار حرص خوردم و خود نویسنده در جریانِ😑😂...
  • Janخیلی رمان زیبایی بود اخرش خیلی غمناک بود ولی واقعا قشنگ بود موفق باشی...
  • لیلیرمانت خیلی خوب بود موفق باشی...
  • Petrichorخوب بود، ولی کاش ابن‌قدر غم‌ناک تموم نمی‌شد. 😕...
  • Petrichorخیلی خوب بود جانم. 😍 موفق باشی. 🌱...
  • Petrichorخیلی خوب بود عزیزم. موفق باشی...
  • Petrichorایده‌ی جالب و خوبی بود. دوستش داشتم، موفق باشی عزیزم. 💕...
  • mobiلطفا اسم فصل دوم رو هم همین انتقام شیرین بزارین...
  • Petrichorبسی رمان جذابی بود. ^^ ولی یزدان بی‌چاره خیلی گناه داشت. 😕...
  • GZahraعالی بود عزیزم واقعا عاشقش شدم و خیلی هم حرص خوردم.اما قدر خانوادم رو الان بیشتر...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع بیش از 10000 رمان رایگان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.