نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آغوش آتش برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان آغوش آتش برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان آغوش آتش برای کامپیوتر و اندروید

رمان

خلاصه: خبرنگاری دقیق و معروف بعد از نقل مکان کردن به خانه ای جدید متوجه رفتار های مشکوک بزرگ محل میشود و…

پیشنهاد ما

رمان فراغ‌بال | نرگس شریف کاربر انجمن نودهشتیا

رمان قانون من | فاطمه کارگر کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از متن رمان

نهال وارد خانه شد از پنج پله پایین رفتند، بچه ها می دویدند و بازی می کردند، پروا بلند گفت:
-هی کره بز، آروم تر این دختره جون داره که این جوری آفتابه رو می کوبی تو سرش!
زنی از آن سمت حیاط غرید:
-نیومده شروع کرد
پروا نیش خند زد و گفت:
-زرین خانم گوشم تیزه ها، پسر کره بزتو جمع کن دختره رو داره میزنه از تو یاد گرفته دیگه
زن با حرص لباس خیس را تکاند و نهال ریز ریز خندید، پروا جلو در اتاقی ایستاد، گفت:
-حمیرا جونم یه چهچه بزن تا جون بگیرم
آن زن خندید، گفت:
-بیا دخترم، بیا که دلم برات تنگ شده بود، هر دو پایین رفتند و پروا بشکنی زد و گفت:
-چطوری بلا خانوم؟
-خوش اومدید
چه بویی هم راه انداختی، نگو که قورمه سبزیه!
آن زن مسن سر تکان داد و پروا چشمکی به نهال زد، گفت:
-ناهارمون جور شد
نهال لب به دندان گرفت و پروا گفت:
-چیه، وسایل که جمع شد، پولمونم حیفه بدیم غذای بیرون اینا پس غذای حمیرا جون که بوش همه جا رو برداشته می خوریم
-کاش نمی رفتید
-چی کار کنیم، اول که مجبورمون کردن، بعدم می شد پول بدیم جای دیگه تو همین محل بشینیم اما پیشرفت، باید بی خیال می شدیم، در نتیجه من تصمیم گرفتم دور بشم پیشرفت کنم اما در عین حال این ورا بچرخم
چشمکی زد و گفت:
-میدونی که
زن بلند خندید و نهال گفت:
-بله مامان حمیرا این خانم فضول از این جا دست بردار نیست، میدونی که شغلش فضولیه، آخرم سرشو به باد میده
-خدا نکنه
پروا خندید، روی قالی نشست و گفت:
-مامان حمیرا میای تو هم با ما بریم؟
-کجا؟
-همون خونه ی جدیدمون، آپارتمانه انقدر خوبه
زن کنارش نشست و گفت:
-نه مادر من تو همین اتاق عادت کردم، هیچ جای دیگه هم نمی تونم برم، اونم آپارتمانای لنگ دراز
نهال قهقهه زد و پروا گفت:
-اینو خوب اومدی، لنگ درازای بی قواره و بی محبت، اما چی میشه کرد مامان، همه چی عوض شده این لنگ درازا کل این سرزمین پوشونده
-می دونم قربونت برم می دونم، شما مراقب خودتون باشید
-مراقبیم، بالا شهر نیست، مثل این جا هم نیست اما خب خوبه دیگه
-هر جا هستید دلتون شاد باشه
-اما من ماشین بگیرم میام می برمت خونمون قول میدم شب برگردی تو همین اتاق
**
کوله پشتی را روی شانه اش انداخت نگاه کلی به حیاط انداخت و از خانه بیرون رفت خواست در را ببندد اما با دیدن صاحب خانه لبش کج شد و به یک باره کلید را در هوا برایش پرت کرد، مرد که وسط سرش هم بی مو بود دست پاچه کلید را گرفت و پروا گفت:
-اینم خونه ی کلنگیت
سمتش رفت و با تهدید گفت:
-بیچاره با دو تا تهدید بچه های این محل جام کردی ما رو فرستادی که بریم، اما یادت باشه چه غلطی کردی
-آخه من…
-بی خیال، صاحب خونه های مثل تو زیادن، یادم باشه از شماها زیاد بنویسم
چرخید به محمد و نهال نگاه کرد و گفت:
-بریم دیگه
-محمد موتور دوستشو اورده من با اون میام
پروا لبخند زد سمت آن ماشین بزرگ رفت و گفت:
-باشه مراقب باشید
در را باز کرد و خودش را بالا کشید، گفت:
-بریم
مرد ماشین را به راه انداخت، پروا گوشی را از کیفش در آورد و همان جور که قفلش را باز می کرد گفت:
-در آمدت تو کار چقدره؟
مرد متعجب نگاهش کرد و گفت:
-با منی؟!
-مگه کسی جز شما این جا هست؟
-آخه من فکر کردم با گوشی حرف میزنی
-اشتباه فکر کردی حالا بگو ببینم
-ماهی سه تومن به غیر گازوئیلم
-اوه پس در آمد خوبی داری، خونت کجاست؟
-پونک
پروا سر تکان داد از گوشی نگاه گرفت و گفت:
-خودت راضی هستی؟
-نه بابا چه راضی
پروا لبخندش کج شد و گفت:
-جالبه، هر کسی تو هر شغلی با هر درآمدی راضی نیست! به نظر شما چرا؟
-خرجا بالاس خانم، این روزا مگه میشه با سه تومن زندگی کرد، والا من زدم تو دل جاده هم اون جا کار می کنم هم تو این شرکته
-بچه داری؟
-سه تا، دو تا دختر یه پسر
-واسه همینه که ناراضی هستی
مرد آهی کشید سر تکان داد و پروا به خیابان نگاه کرد و زیر لب گفت:
-این روزا همه ناراضین
به گوشی نگاه کرد، تند تند چیزی تایپ می کرد و در یاد داشت هایش نگه می داشت، تا وقتی برسند مشغول بود و با ایستادن ماشین آن مرد گفت:
-رسیدیم، آقا محمد این جا ایستاد
پروا به اطراف نگاه کرد و گفت:
-بله که رسیدیم، دست شما درد نکنه
در ماشین را باز کرد و آن فاصله را پایین پرید و صدای جیغ نهال بالا رفت:
-پروا نپر!
پروا خندید در را بست و عمیق بو کشید و گفت:
-نهال بو بکش، اون جا بوی خاک و غذا میومد این جا بوی گل میاد و عطر، تفاوت را احساس کن
-خیلی گاوی
-آخ گاو جانم دلم براش تنگ شده
سمت در خانه رفت و گفت:
-من برم بالا درو باز کنم
-برو
ماشین را دور زد و در پارکینگ را کامل باز کرد و بلند گفت:
-محمد این درو باز کن راحت میشه همه چیزو بیارید، به این کارگرا بگو تو آسانسور وسیله نذارن، دوست ندارم همین اول کار با این اهالی در بیوفتم
-باشه

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان بغض من عشق او نودهشتیا

دانلود داستان عقاید پوسیده نودهشتیا

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آغوش آتش
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: مریم روحپرور
https://98iiia.ir/?p=1491
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.