دانلود رمان جرعت یا حقیقت

نویسنده: nafas

ژآنر: عاشقانه

تعداد صفحات: ۱۶۳

مقدمه:

 الناز دختر سرزنده و شیطونی هستش که با دوست و آشنا بازی جرعت و حقیقت رو می کنه.

به قدری کله شق و بی فکره که سخت ترین کاری رو که طی اون بازی بهش می گن به هر جون کندنی که هست انجام میده، این بازی همین جوری باقی نمی مونه و جرعت الناز کار دستش میده و توی زندگی آیندش تاثیرات گنگ و مجهولی می ذاره…

بخشی از داستان:

اَه لعنتی تموم شدنی هم نیست…من نمیدونم چرا هر شب عمه و عمو و بچه هاشون باید خونه ی ما چتر بشن؟؟مگه من و مامانم
چقدر توان داریم؟هی بشور و بساب و غذای انچنانی بپز….
اِلی با ادب باش….بابا فامیلنا …تو یکی دیگه خفه وجدان عزیز ….انگار اونه داره این کوهِ ظرفو میشوره….واسه من کالسِ ادب
میذاره…
نفسمو فوت کردم و زیر لب گفتم:
-بخدا دیوونه شدم رفت…هر شب موقع ظرف شستن این بساطِ یکی به دو با خودمو دارم…این طایفه ی بابا باالخره منو منگل
میکنن ، من میدونم…
-اِلی مامان خسته شدی…بقیش باشه واسه ی بعد …بیا بریم پیشِ مهمونا…
به مامان که یه دفعه ای وسطِ غرغر کردنم ظاهر شده بود سکته ای نگاه کردم…این مامانِ منم از بس موجودِ آرومیه وقتی واردِ
یه جا میشه حضورش اصال حس نمیشه ها …همینطور به مامان خیره بودم و شیر آب هم واسه خودش باز بود…هِ ی خدا مامانِ
ما هم صبر ایوب داره ها چه خندون و ترگل ورگلم هست…بیخیالِ فکر و خیالم گفتم:
-نه مامان چند تا دیگه بیشتر نمونده…خسته نیستم…
آره جونِ همون عمت که رو مبل کنار پسر سوگولیش نشسته و از وجنات اون ایکبیری تعریف میکنه…
مامان یه نگاهی به دو تا دیسِ باقی مونده انداخت و گفت:
-باشه…هرطور راحتی…پس زود این دو تا هم تموم کن…دستت درد نکنه عزیز دلم…
صدامو کلفت کردم و با لحن کوچه بازاری گفتم:
-کَرِتیم عزیز….
مامان به این لحنِ حرف زدنم چشم غره رفت و از اشپزخونه بیرون زد…
کال مامانم شخصیتی ارومیه…اهسته حرف میزنه…با تُنِ صدایِ آروم و مالیم…انگار داره الالیی میخونه…اهسته کارا رو میکنه و
هیچ وقت ندیدم شکایت کنه…غُر بزنه…و یا حتی بدخلقی کنه…تنها موجودِ دوست داشتنیه خونه ی مائه….که همه ی اعضایِ
خونه با تمامِ وجود میپرستیمش…نهایتِ خشمشم همون چشم غره است که وقتی من التی حرف میزنم به من میره….
شیر آبو بستم و دستم رو به پیشبندی که بسته بودم کشیدم تا خشک بشه…یکی از همون لیوانایی که شسته بودم رو
برداشتم و توش آب ریختم و تمامِ آب رو یه نفس سر کشیدم…
دوست نداشتم واردِ پذیرایی بشتم ولی چون فردا جمعه بود هیچ دلیلی برایِ پیچوندنِ جمع نداشتم ..واسه همین اخمو کنارِ
مامان نشستم…مامان اخمِ من رو دید و لبخندِ مهربونی زد…
سعی کردم منم لبخند بزنم تا مامانِ فوق العاده تودارم ناراحت نشه…صدایِ اهستش بین خنده ی بلند عمو گُم شد:
صداشو نشنیدم اما راحت تونستم لب خونی کنم…لب خونیم عالی بود..با این که گوشام خیلی تیز بودن اما وقتی که یاری￾خسته نباشی عزیزم…
نمیکردن لب خونی به دادم میرسید…
در جوابِ مامان مرسی گفتم و به بحثِ مسخره ی بینِ عمو و بابا و شوهر عمم اقایِ مفتاحی گوش کردم….همون لحظه الیاس
خودشو رویِ پام پرت کرد:
-آجی، نگین میگه نمیای بازی؟
پوفی کشیدم و بی توجه به جملش از خودم دورش کردم و گفتم:
-الیاس از رو پام بلند شو..انقدرم بهم نچسب…
لباشو برچید…الیاس پسر فوق العاده شیطونی بود..اما در جمع اعتماد به نفسی نداشت و به خاطر این ویژگی منفی دوست هم
خیلی سخت پیدا میکرد…و چه در جمع فامیل چه در جمع غریبه همیشه ی خدا دُمِ من بود…
یه لحظه از نگاهِ مظلومش عذاب وجدان گرفتم…آهسته دستامو دو سمتِ پهلوهاش گذاشتم و بلندش کردم و رویِ پام
نشوندمش:
-خب باشه…واسه من گربه ی شرک نشو…
مثل همیشه شیطنتشو بین خودمو خودش خالصه کرد و اهسته گفت:
-یعنی من گربِهَم و تو شرک؟؟؟
خندم گرفت…به این بچه خوبی نیومده….
صدایِ نگین و نگار دختر عموهام بلند شد:
-اِلی نمیای بازی؟

پیشنهاد سایت نودهشتیا:

دانلود رمان سنگ و تیشه برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان سوار بر بال سرنوشت برای کامپیوتر و اندروید

 

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!