نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان پرستار من

نویسنده: doni.m و گ.شب

ژانر: عاشقانه، طنز

تعداد صفحات: ۳۱۹

خلاصه: یگانه دختر یتیمی هستش که پیش خانواده ی خوبی زندگی می کنه. پسر خانواده شهاب، دچار بیماری اعتیاد هستش و همین مسئله خانوادش رو حسابی ناراحت کرده. مادر شهاب روی حساب محبت های بی دریغی که به یگانه کرده، ازش می خواد به خونه ی شهاب بره و ازش پرستاری کنه…

ولی به جاش پشت سرش براش شکلکی درآوردم که خودم خندم گرفت، اون هم بدون اینکه بدونه پشت سرش چه
خبره از خونه رفت بیرون.
رفتم توی اتاقی که گفت، یه سری وسایل شخصیم رو به همراه چند دست لباس مناسب آورده بودم… گذاشتمشون
توی کمد و بعد از عوض کردن مانتو و شلوارم با یه شلوار جین و بلوز آستین بلند مشکی… موهامو از باال بستم و
شالمو هم جوری زدم که هنگام کار از سرم نیفته…
شروع به تمیز کردن خونه کردم… تمام ظرفای کثیف رو توی ماشین ظرفشویی چیدم و روشنش کردم… بعدش هم
آشغاال رو جمع کردم و ریختم توی سطل زباله… لباساش رو هم جمع کردم و ریختم توی ماشین لباس شویی… خونه
یک کمی قابل تحمل شده بود… جاروبرقی رو برداشتم و خونه رو برق انداختم… بعد از کار، با لذت به خونه که حاال
واقعا مثل یه قصر زیبا شده بود نگاهی کردم و دستامو به هم کوبیدم… رفتم توی آشپزخونه و بعد از کلی گشتن تنها
چیزی که پیدا کردم ماکارونی بود… آب رو توی قابلمه ای ریختم و روی گاز گذاشتم. بعدش هم ماکارونی ها رو توش
ریختم و گوشت هم سرخ کردم… خالصه بعد از اینکه ماکارونی رو گذاشتم تا دم بیاد رفتم و توی هال نشستم. همون
موقع شهاب توی چارچوب در ظاهر شد… سالم کردم که دوباره اون کله ی بی مصرفشو تکون داد. یه دفعه متوجه
خونه شد… نگاهش تغییر کرد و کمی خوشحال شد اما با همون ظاهر خشک و مزخرفش گفت:_»همون طوری بهتر
بود… غذا چی درست کردی؟«
شیطونه می گه بزنم فکشو چپ و راست کنم…
_»ماکارونی«
_»زود باش برام بکش، خسته ام می خوام بخوابم«
خواستم بگم به من چه؟ که یادم افتاد مثال اومدم اینجا کار کنم… من دیگه کیم بابا؟!؟ رفتم براش غذا کشیدم و
گذاشتم روی میز… بعد از ده دقیقه اومد و گفت:_»ساالد کو؟«
_»بله؟«
_»ساالد… نشنیدی تا حاال؟ من عادت دارم با غذا ساالد بخورم.«
_»من از کجا می دونستم؟؟«
البته اینو زیر لب گفتم که فکر کنم شنید و گفت:_»من این زبون تو رو کوتاه نکنم اسمم شهاب نیست…«
بی توجه بهش رفتم توی اتاقم… یادم افتاد نماز نخوندم… رفتم وضو گرفتم که یادم افتاد قبله رو نمی دونم… با قبله
نمایی که توی کیفم داشتم قبله رو هم یافتم و شروع به نماز خوندن کردم… سر نماز برای خودم دعا کردم تا بتونم این
آدمو درست کنم که البته بعید می دونم… بعد از نمازم رفتم توی آشپزخونه که دیدم آقا خورده و رفته…

پیشنهاد سایت ماه رمان:
دانلود رمان آقای مغرور خانوم لجباز برای کامپیوتر و اندروید
دانلود رمان چراغ ها را من خاموش می کنم برای کامپیوتر و اندروید

لینک های دانلود
https://98iiia.ir/?p=615
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • نفس : سلام لطفاً رمان های پلیسی تخیلی ماوراء طبیعی بیشتر بزارید و همچنین رمان های طنز...
  • زهرا : سلام نمیشه دانلود کرد چرا...
  • ساناز : من ۲۰صفحه شو خواندم ولی زیادی تخیلی...
  • م : چجوری دانلودش کردین؟؟ لینکش برای من فقط یه فایل تلگرام رو باز میکنه!! میشه راهنم...
  • سادات.82 : رمانت رو خوندم و باید بگم خیلی قشنگ بوده. منتظر فصل دومش هستم. خسته نباشی نویسند...
  • mydomdomnow : Wonderful blog you have here but I was curious about if you knew of any communit...
  • buy anabolic online : Thanks for the good article, I hope you continue to work as well....
  • Sadaf : ممنون از نویسنده خوب عالی قلم زیبا...
  • یکی : tashakooorrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrz...
  • اسما : roman khobiii boodd tankssss...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.