رمان ناجی قسمت بیست و پنجم

فصل سیزدهم

در حالی که مقابل اجاق گاز ایستاده بودم …تلفنم روی کانتر مرمر مشکی نایت به صدا درامد

داشتم برای درست کردن اسپاگتی اب داغ میکردم …گوشت هایی را که از یخچال بیرون اوردم رها کردم و تلفنم را برداشتم …شماره ویویکا را روی صفحه نمایش دیدم …همانطور که دوباره به طرف اجاق گاز باز می‌گشتم تلفن را بیخ گوشم قرار دادم

_ هی عزیزم

_من دختر بدی بودم

به طرف گوشت ها چند بار پلک زدم

سپس با صدای بلند خندیدم

میان خنده پرسیدم

_واقعا اینطور بودی ؟

او هم در حالی که می خندید گفت

_ خیلی …امروز بهت گفتم عاشق نایت سابرینم ؟

در حالی که لبخند میزدم گوشت را به هم زدم

_دیروز گفتی اما امروز نه

_ خیلی خوب حالا میگم

به نرمی پرسیدم

_ اینطور برداشت می کنم که اوضاع با راشان خوب پیشرفته

یک ماه از زمان مهمانی که نایت برایم گرفته بود میگذرد…. دیگر یک منشی که تنها فایل ها را مرتب می کردم نبودم ….تمام مشتری هایم را به روز تغییر داده بودم ….همچنین چند نفر دیگر از کارکنان نایت به لیست مشتری هایم اضافه شده بودند ….همچنین بیشتر اوقاتم را با مالینا … که نایت راجع به او صحبت می‌کرد و می‌گفت اخلاق رئیس مابانه ای دارد و دوست دارد پول خرج کند می گذراندم… اما در واقع در نظر من رفتار رئیس منشانه ای نداشت اما قطعاً عاشق پول خرج کردن بود… حالا داشتیم برنامه هایی که برای…. سالن بسیار باحالم….. چیده بودیم را عملی می کردیم ….همچنین با پیشنهاد نایت داشتم یک دوره انلاین مدیریت بیزینس های کوچک را می گذراندم… بنابراین هنوز هم سرم بسیار شلوغ بود

روزها به سالن می رفتم و شب ها به خانه ی نایت باز میگشتم… با هم شام میخوردیم سپس او برای کار ..خانه را ترک می کرد.. ساعتی اطراف خانه می‌گشتم ..تلویزیون تماشا میکردم ..کتاب می‌خواندم …با تلفن صحبت میکردم ..مطالعه می کردم و سپس به طرف تختخواب می رفتم…. و از انجایی که دیگر نیاز نبود شبها کار کنم می‌توانستم اوقات بیشتری را با نایت بگذرانم

زندگی بسیار شیرین و خوب بود

و حالا به نظر می رسید برای ویویکا هم شیرین شده

در جواب سوالم گفت

_..عسله عسل

در نهایت تعجب من و ویویکا راشان مدت سه هفته بود که با ویویکا رابطه اش را با قرار گذاشتن و کارهای عادی شروع کرده بود..او ۳۶ ساله بود و ۹ سال اختلاف سنی با ویویکا داشت که به شدت او را نگران می کرد…. همانطور که به وی‌وی گفته بود وقتی اولین بار او را دیده بود … ویوی را دید که به کلاب امده…و راشان در بخش وی ای پی خود نشسته و به دنبال دختر درستش برای رابطه طولانی می گشت….. و تنها نمی خواست که با وی وی رابطه جنسی داشته باشد بلکه میخواست که شریک او باشد ..اما ویویکا بی صبر بود و می خواست هر چه سریعتر رابطه را شروع کند… او هم مانند من قبل از انکه با نایت اشنا شوم… هیچ عقیده راجع به روابط عاشقانه نداشت… اما حالا داشت از او یاد می گرفت و این به شدت او را مجذوب خود کرده بود…

همانطور که یک قرار به قرار بدی منجر می‌شد کم کم می توانست راشان را درک کند و حسابی عاشق او شده بود… اگرچه او واقعا مرده جذابی بود

هفته پیش با من تماس گرفت و گفت راشان بالاخره قفل رابطه را شکسته و بعد از ان…. همانطور که راشان دوست داشت بگوید…. شروع کرد به.. به زانو دراوردن ویویکا ….و از ان زمان تاکنون ویویکا بر قله دنیا زندگی می کرد

پرسیدم

_ بعد از اینکه دختر بدی بودی باهات رفتار خوبی داشت ؟

زمزمه کرد

_این که یه مرد قد بلند پر قدرت جذاب بخواد تنبیهت کنه ؟ لعنت اره… انیا اون باهام خوب بود.. حسابی میدونه داره چه کار میکنه.. گاهی اوقات احساس میکردم توی یک دنیای دیگه ام

در حالی که اسپاگتی ها را داخل اب قرار می‌دادم به طور مبهمی به این فکر کردم که شاید باید از نایت بخواهم تا با یکدیگر به خرید برویم و باید راهی پیدا کنم تا دختر بدی باشم

زمزمه کردم

_عالیه عزیزم

_وقتی خوابه منو به خودش میبنده

چند بار پلک زدم

_چی ؟

_دستامون رو به هم میبنده بنابراین نمی تونم خیلی از اون دور بشم… دوست داره وقتی خوابه زنش نزدیکش باشه

احساس کردم قلبم ذوب شد

از اینکه چنین رابطه ای را به دست اورده بود برایش بسیار خوشحال بودم….. همواره ارزو داشتم که در رابطه خوبی باشد

_ازش خوشت میاد ؟

_اینکه یک کوه ماهیچه محکم و گرم منو بغل کنه… که دوست داره من نزدیکش باشم ؟

به نرمی نفس کشید و سپس گفت

_ مطلقا …دارم توی یک دنیای رویایی زندگی می کنم

زمزمه کردم

_ اوه وی وی

_ انیا

از جا پریدم و چرخیدم….. نایت را دیدم …. قبلا در اتاق مطالعه اش بود و حالا گوشه بار ایساده …..

چشم هایش روی صورت من بود…. حالت چهره اش به طور عجیب و غریبی غیر قابل خواندن بود

به داخل تلفن گفتم

_یه لحظه ویویکا

سپس تلفن را روی شانه ام قرار دادم و گفتم

_ بله عزیزم

دستور داد

_بزار ویویکا بره

لحن صدایش عجیب بود… راستش حالتی داشت که دیگر اغلب ان را نمی دیدم… نه با من …..و لحن صدایش……………..

همانطور که گوشی را مقابل گوشم قرار دادم به چشمهایش نگاه کردم

_ویویکا نایت میخواد باهام صحبت کنه باید برم عزیزم

_باشه عزیزم …دختر بدی بودی ؟

لبخندی کوچکی زدم… هنوز هم به او نگاه می کردم

_ نه اخیراً

_پس این کارو بکن و بهم گزارشش رو بده بعدا

_ بعدا

تلفن را قطع کردم و همان لحظه که این کار را کردم نایت گفت

_ اجاق رو خاموش کن

_ اما اسپاگتی____

_عزیزم …اجاق.. خاموش بشه

نفس عمیقی کشیدم . سپس چرخیدم.. تلفن همراه را کنار گذاشتم و اجاق گاز را خاموش کردم ..به طرف او باز گشتم

_همه چیز خوبه ؟

_ امکان داره از طرف پلیس یه ملاقات داشته باشم . دارم اینو الان بهت میگم تا اماده بشی . همچنین دارم بهت میگم چون حق این که بدونی رو داری

بدنم بی حرکت شد

اما لبهایم زمزمه کردند

_چی ؟

دیوید واتسون امروز حسابی کتک کاری داشته و قبل از اینکه به بیمارستان برسه بر اثر خونریزی مرده

دستم جلو امد و محکم کانتر را گرفتم

دیوید واتسون کسی بود که پدر و مادرم را کشته بود …به نایت خیره شدم ….سپس زمزمه کردم

_چطور میدونی ؟

_ اینو میدونم چون یکم پرس و جو کردم …فهمیدم اون کیه و کجاست ..بعد با چند نفر از ادمایی که چند نفر دیگه رو میشناسن صحبت کردم و اینو خیلی واضح و مشخص کردم که اگه دیوید واتسون از ازادی مشروطش لذت نبره مثل لطفی در حق من میمونه

اوه خدای من

_اهمیت نمیدم که او کیسه اشغال مرده باشه .. اگرچه ترجیح می‌دادم قبل از اینکه دخل اونو بیارن یکم بیشتر باهاش بازی می‌کردن

اوه خدای من

به ارامی پرسیدم

_چرا این کارو کردی ؟

_چون اون باعث بانی یازده سال بد بختی برای زن من شد … و این قبل از این بود که کاملا متوجه بشم اون عمه ی هرزه ات چه چیزهایی ازت گرفته.. میدونم برای اینکه زندگی شرافتمندانه ای داشته باشی مجبور بودی ۱۶ ساعت در هفته به مدرسه بری و کار کنی . همچنین میدونستم تلفنی داری که کار نمیکنه و این یعنی نا امنی …و زنی که پدر داره …مهم نیست در چه شرایط مالی باشه… هرگز اجازه نمیده در چنین وضعیت نا امنی قرار بگیره.. همچنین میدونستم که خانواده واقعی نداری .. تمام اینها باعث بانیش اون اشغال بود.. اگرچه می خواستم کاری کنم تقاص تمام این ۱۱ سال رو پس بده اما حالا کاری از دستم بر نمیاد چون دیگه زنده نیست

نمی‌دانستم راجع به ان چه فکری بکنم… نمی‌دانستم راجع به نایت چه فکری بکنم که چنین کاری انجام داده بو

د بنابراین صحبت نکردم

نایت در حالی که با چشم هایش مرا سر جایم میخکوب کرده بود ادامه داد

_ وقتشه یه چیزی در مورد من بدونی انیا

با ملایمت ادامه داد

_ من توی دنیای تو زندگی نمیکنم . من توی یه دنیای دیگه زندگی می کنم و این دنیا مال منه… من اونو به دست میگیرم و اون طور که دلم بخواد می سازمش …و اونو کنترل می کنم …من یه قانون وکد دارم و هر کسی توی دنیای من طبق کد من زندگی میکنه …و در دنیای من مردی که به یه شوهر و یه پدر.. در حالی که داره به سر کارش میره شلیک کنه ….و یک گلوله هم توی مغز زنش خالی کنه … کسی که مادر زن من باشه …. به راحتی نفس نمیکشه …میتونم ببینم که داری با این اطلاعات مبارزه می کنی . بهت زمان میدم . اما باید با این حقیقت کنار بیای . باید دک کنی که مجازات و کیفر توی دنیای من ضروری و حیاتیه . هیچکس حق نداره با چیزی که مال منه بازی در بیاره

زمزمه کردم

_ این مال بیست سال پیش بود نایت

_ هیچ اهمیت لعنتی نمیدم انیا

_تو اون موقع حتی منو نمیشناختی

_ به این هم اهمیت لعنتی نمیدم

_اون مجازات جرمش رو پرداخت

با قاطعیت گفت

_ نه به اندازه کافی

با این حرف نمی توانستم مخالفت کنم….. کاملا حقیقت داشت

به چشمهایش نگاه کردم… سپس به ارامی و با احتیاط گفتم

_ فکر نمی کنی این یکم دیوونگیه ؟

_ حتی …بهش… نزدیک هم… نیست

نفسم را حبس کردم

نایت به چشمهایم خیره شده بود …..به ارامی نفسم را بیرون دادم و به طرف دیگری نگاه کردم

_چشات رو من باشه

به طرف زمین گفتم

_ به زمان نیاز دارم

با صدایی خشن گفت

_به… مردت…. نگاه کن

قلبم در سینه به طور دیوانه واری به طپش درامد . نگاهم به طرف او پر کشید

_هیچکس حق نداره سربه سر چیزی که مال منه بذاره

ساکت بودم

_کارل سابرین وقتی ۷ سالم بود به زندگی من اومد و این اغازی برای پایان یه زندگی مزخرف و گند خالص بود . دیوید واتسون وقتی ۷ سالت بود به زندگی تو اومد و اون ح******* لعنتی زندگی تورو به گند کشید.. من هفت سال زندگی بعد تجربه کردم و در ازاش ۲۸ سال زندگی خوب به دست اوردم.. تو ۷ سال زندگی خوبی داشتی و بیست سال زجر و بدبختی تجربه کردی و این برای من به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست…. و وقتی در نظر من چیزی قابل پذیرش نیست راجع بهش اقدام می کنم

از اینکه چنین احساسی داشت خوشم می‌امد

هنوز هم نمی توانستم کاری که برای من انجام داده بود را پردازش کنم بنابراین در سکوت باقی ماندم

_ اون به طور غیر قابل جبرانی مسیر زندگی تو رو تغییر داد . متوجه شدم با سیگار کشیدن من مشکلی نداری به این دلیل که تورو به یاد پدر میندازه و این نشون میده تو عاشق پدرت بودی و بی نهایت دلت براش تنگ شده …..و بیشتر از هر ادم لعنتی که میشناسم کابوس می بینی…. تو هر شب پیش من می خوابی عزیزم و اگه برای یک ثانیه فکر کردی نمیفهمم حداقل یکبار در هفته با هراس از خواب بیدار میشی کاملا در اشتباهی… هر دفعه ی لعنتی متوجه میشم …گفتی وقتی ۷ سالت بوده کابوس هات شروع شدند و این یعنی اون اشغال اینو بهت داده… این همه زندگی تو رو به گند کشید و تاوانش رو داد ..همونطور که گفتم توی دنیای من هر کسی سربه سر چیزی که مال منه بذاره باید تاوان پس بده.. باید اینو متوجه بشی انیا چون تو مال منی.. توی دنیای من زندگی می کنی ..پس باید راهی پیدا کنی تا با قوانین من کنار بیای عزیزم ..هیچ گزینه ی دیگه ای وجود نداره

لبهایم را به یکدیگر فشردم

سپس سرم را تکان دادم

نایت با دقت مرا مورد بررسی قرار داد… سپس به ارامی پرسید

_ اسپاگتی قراره کی اماده بشه ؟

به نرمی پاسخ دادم

_شاید ۱۵ دقیقه بعد. باهات تماس میگیرم

زمزمه کرد

_باشه عزیزم

سپس چرخید و رفت

او را تماشا کردم…. سپس سر جایم بی حرکت ایستادم…. به روزی که با او ملاقات کرده بودم فکر کردم ….سپس چرخیدم و به ادامه اشپزی پرداختم

قسمت بعدی

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!