دانلود رمان آقای امام زاده اثر شبکور نویسنده اختصاصی نودهشتیا

دانلود رمان آقای امام زاده اثر شبکور نویسنده اختصاصی نودهشتیا
نام رمان آقای امام زاده
نویسنده: شبکور
ژانر: عاشقانه طنز بزرگسال
خلاصه رمان آقای امام زاده:
فکر کن توی یه روز گرم و پرتنش، برای فرار از ازدواج اجباری با مردی که ازش متنفری، وسط شلوغی جلوی مسجد، بیهوا غریبهای با پیراهن مشکی یقهآخوندی رو ببوسی تا همهچیز رو به هم بریزی!
ترانه دختری سرکش و لجبازه که با این شیطنت، خودش رو وسط یه طوفان بزرگ میندازه. یونس (مردی مقتدر، مرموز و غریبه) ناخواسته وارد زندگیش میشه و همین نقطهی شروع یه عشق پر از کشوقوس، طنز و هیجانه؛ از کتکهای حاجبابا و زندانی شدن تو انبار گرفته، تا عقد اجباری و ورود به عمارت بزرگ و پر از راز یونس که کمکم از قهر و لجبازی، به یه دلدادگی دیوانهوار تبدیل میشه…
🔥 آیا ترانه میتونه تو این عمارت سر به راه بشه یا یونس رو دیوونهی خودش میکنه؟
بخشی از رمان آقای امام زاده:
از حرص داشتم ناخونای کاشتهشدهام رو تو کف دستم فشار میدادم که نشکنه! آخه یکی نیست بگه مادرِ من، حاجبابای من… منِ ترانه با این تیپ و قیافه، با این موهای شرابی که از زیر شال مینیاسکارفم داره خودنمایی میکنه، با این لبای ژلزده که نیمسیسیاش فقط دو تومن آب خورده… آخه به درد این فرهادِ سریشِ نچسب میخورم؟!
یارو عین بختک از بچگی افتاده بود رو زندگیم که «ترانه مال منه!». حالا وسط این گیرودار سالگرد عزیزجون، تو این شهرِ کوچیک که نصفشون فامیلن، خانوادهام بدون اینکه به من بگن به فرهادِ الدنگ جواب «بله» اولیه داده بودن! وقتی تو اتاق، مامانم با نیش باز گفت: «دیگه کمکم باید بری حلقه رو دستت کنی مادر»، قشنگ حس کردم یکی یه سطل آبیخ ریخت رو این هیکل باشگاهی و فیتنسم!
بدون اینکه حتی یه کلمه بگم، شالم رو کشیدم رو سرم و از درِ حیاط زدم بیرون. فرهادِ کنه هم که انگار رادار داشت، سریع دنبالم دوید.
-
«کجا میری عروس خانم؟ بیا تو زشته، الان عاقد میاد!»
صدای نحسش از پشت سرم میومد و من با اون کفشای پاشنهدار تو کوچههای تنگ و خاکیِ منتهی به مسجد محله میدویدم. از حرص داشتم منفجر میشدم. رسیدم دم در مسجد. فرهاد هم نفسنفسزنان رسید بهم و بازوم رو کشید:
-
«چته وحشیبازی درمیاری؟ تو مال منی، بخوای نخوای امشب نشون میشیم!»
با انزجار دستمو کشیدم. چشمام که زیر لنزای مشکی تیره قایم شده بودن (هیچکس تو این دهات نمیدونست چشمای خودم سبزِ وحشیه) از عصبانیت دو کاسه خون بود.
-
«فرهاد… میخوای ببینی چقدر ازت حالم به هم میخوره؟ میخوای بفهمی حاضرم با سگ تو کوچه بپرم ولی زنِ توی ازخودراضی نشم؟!»
فرهاد پوزخند زد و دست به سینه وایساد: «آره جون خودت! هیچکس جز من جرأت نداره طرفت بیاد!»
همون لحظه، نگاهم چرخید سمت درِ مسجد. یه پسر قدبلند، با یه پیرهن یقه آخوندیِ مشکی که آستیناشو تا آرنج تا زده بود و رگای دستش زده بود بیرون، داشت قفل در مسجد رو با یه دسته کلید گنده ور میرفت. اصلا نفهمیدم کیه، قیافهاش چه شکلیه، فقط فهمیدم یه مَرده!
بدون اینکه ثانیهای فکر کنم، به سمتش هجوم بردم. پسره تازه سرشو برگردوند که ببینه کی داره مثل گاو وحشی میاد طرفش، که دوتا دستامو گذاشتم دو طرف صورت مردونه و تهریشدارش و…