نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان قمارباز برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان قمارباز برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان قمارباز برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان تخیلی

خلاصه: داستان شیر تو شیر من هم به قدری درهم و برهم هست که نمی‌دونم اصلا از کجا شروع شد! شاید از همون روزی که دزدیده شدم و با کولی بازی‌هام، آقا دزده رو به خنده واداشتم. اینقدری بیخیال همه عالم بودم که الان، باورم نمیشه اینی که تو ازم ساختی، من باشم! من اینطور حساس و شکننده نبودم… اون هم در مقابل تو…

پیشنهاد ما
رمان فقر | SANAZ کاربر انجمن نودهشتیا
رمان رویای آزادی | یلدا اسماعیلی کاربر نودهشتیا نودهشتیا

برشی از رمان

اما زانیار بی تفاوت به من همونطور که می خندید رفت. یهو در سمت من باز شد که شروع کردم به جیغ زدن.

جیغ می‌زدم و ورد می‌گفتم:
– نهههه. خدایا غلط کردم. کمکم کن. دیگه فیلمای ترکی بدبد نمیبینمممم. دیگه شب جمعه ی مامان بابا رو خراب نمی‌کنممم. دیگه لبتاب آرامیس رو دستکاری نمی‌کنم و به پسرای همکلاسیش پیام نمی‌دم سرکارشون بزارممم….

داشتم همینطور ناله می کردم که دستی روی دهنم نشست و از ماشین بیرونم کشید.
دوباره مثل عروسک های کوکی شروع کردم به جیغ کشیدن:
– واای توروخدا منو نخورید من گوشت تلخم. بزارید برم چاق بشم بیام بعد منو بخورید…

با صدای زانیار رسما خفه شدم:
– دهنتو ببند دختره ی روانی! آبرومونو بردی. الان می‌گن دختره دیوونه‌س. اون چشماتو باز کن دو دقیقه.

با شنیدن صدای زانیار ته دلم گرم شد و آروم آروم چشمامو باز کردم. با دقت به اطرافم نگاه کردم.
دستم تو دست زانیار بود و دوتا غول تشن هم اونورتر ایستاده بودند. سرشون پایین بود و شونه هاشون می‌لرزید انگار داشتند می‌خندید.

وای خدا مرگ بده تو رو آیلی. آبرو خودتو جد و آبادتو بردی. آدم خوار کجا بود دختره ی خنگ! اینا همشون آدمن اما از سایز بزرگش.

اون دوتا غول تشن به طرفم اومدند و یکیشون گفت:
– همینه؟
زانیار سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد:
– آره.
طی یه حرکت بازوهای نحیفم بین دستاشون اسیر شد و توسط اونا کشیده شدم.

به طرف زانیار برگشتم و با قلبی که داشت سینه‌م رو پاره می‌کرد داد زدم:
– کمکم کن زانیار توروخدا نزار اینا منو ببرن.

زانیار‌ِ نامرد رو برگردوند و سوار ماشینش شد و رفت. کوچکترین امیدم که زانیار بود از بین رفت.
دست و پا می زدم و تقلا می‌کردم از دستشون آزاد بشم اما نتیجه‌ش شد محکم تر گرفتن دستام و در نهایت که دیدن نمی‌تونن کنترلم کنن دستامو ول کردن و یکیشون خم شد و دستاشو دور پاهام حلقه کرد و بلندم کرد و رو شونه‌ش انداخت.

اون هرکول دیگه در عمارت رو باز کرد و وارد شدیم.
تو اون تاریکی از ترس داشتم سکته می‌کردم. نمی‌دونستم قراره سرنوشتم چی بشه!
همونطور که سرم پایین بود و همه چیز رو برعکس می‌دیدم نگاهی به اطراف انداختم.
فضای بزرگ حیاط پر از دار و درختانی تنومد بود. بادی که می وزید لحظه به لحظه داشت شدت بیشتری می گرفت و به رعب و وحشتم دامن می‌زد.

مرد وارد ساختمون شد و با سرعت مسیری رو طی کرد. چشمامو بسته بودم و زیر لب داشتم توبه می‌کردم تا خدا منو به خاطر گناه های کرده و نکرده‌م ببخشه. اینا منو برای چی می‌خواستند؟؟

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود رمان سکوت نودهشتیا
دانلود رمان سیرک سلاخی نودهشتیا

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: قمارباز
  • ژانر: عاشقانه_ طنز
  • نویسنده: فاطمه ایزدی
  • طراح کاور: N.a25
https://98iiia.ir/?p=1209
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Ghazale : برای چی نمیشه دانلود کرد؟...
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.