نودهشتیا | دانلود رمان
دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان قمصور برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان قمصور برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان قمصور برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان عاشقانه pdf

خلاصه: یاسی دختر ظریف و ازار دیده ای که اولش اجباری و از سر ناچاری وارد زندگی خانواده معتمد میشه، فکر میکنه شده زن حاج معتمد سالخورده، ولی ماجرا چیز دیگه ایه، اونی که قراره سرنوشت یاسی رو مورد دستکاری قرار بده نه حاج اکبر که پسرش حاج محراب جدی و لوطیه که همچینم جدی جدی نیست…البته فقط برای یاسی خجالتی خودش…

دانلود رمان سخت چون فولاد

دانلود رمان سخت چون فولاد

دانلود رمان سخت چون فولاد

خلاصه :

دانلود رمان سخت چون فولاد بهار دختری که در کودکی زندگی خوبی داشته، با مرگ پدر، سرنوشت، روی سخت خودش رو به اون نشون می ده. بهار برای حمایت از خانواده آن چنان در روزمرگی ها و مشکلات غرق می شه که یادش می ره

دانلود رمان پارک برای اندروید

دانلود رمان پارک برای اندروید

دانلود رمان پارک برای اندروید

رفتم تو اتاقش دیدم سرش تو گوشیشه.روی تختش نشسته و پشتش به منه.آروم رفتم پشت سرش که دیدم طبق معمول تو اینستاگرام داره این و اونو لایک

رمان ناجی قسمت اخر

بخش اخر کتاب

در تختخواب دراز کشیده بودم که احساس کردم نایت بازویم را نوازش میکند…. در حالی که کنار من دراز میکشید دستور داد

_بیا بغلم

به سرعت در اغوش او فرو رفتم …با پاهایش پاهایم را قفل کرد و دست هایش را محکم اطرافم قرار داد و بدن بزرگ.. گرم و قوی او مانند پتو مرا در بر گرفته بود …بیشتر اوقات اینگونه یکدیگر را در اغوش می گرفتیم و این چیزی بود که من عاشق ان بودم… وزن خودم را روی او قرار دادم و گونه ام را روی استخوان ترقوه اش قرار دادم …پیشانیم روی گردنش بود

انگشت هایش به نرمی و زیبایی پوست مرا نوازش می دادند ..داخل موهایم فرو می‌رفتند و شقیقه هایم را نوازش می کردند… داخل بازوهای او ذوب شدم… عاشق این لحظات بودم…. بسیار ارامش بخش بود…. باعث می شد احساس امنیت …با ارزش بودن و مورد عشق بودن بکنم

داشتم کم کم به خواب فرو می رفتم که زمزمه کرد

رمان ناجی قسمت بیست و نهم

پاشنه باریک کفش های پاشنه بلند باحالم …همانطور که از اپارتمان عبور میکردم روی زمین صدا می دادند… با خودم لبخند زدم

از یک گوشه چرخیدم و به اتاق پذیرایی وارد شدم …نایت را بیرون بالکن در حالیکه به نرده ها تکیه داده بود با یک دستش قهوه را گرفته بود و با یک دسته دیگر اش سیگار می کشید دیدم

می دانستم وقتی مشغول دوش گرفتن بودم تا با روز روبه‌رو شوم او هم قهوه اش را دوباره پر کرده بود.. این چیزی بود که راجع به او از ان خوشم می امد.. در حضور خودش راحت بود

وقت ازاد کمی داشت و به محض اینکه وقت ازاد به دست می اورد ان را با من می گذراند و در لحظاتی مانند این… نیازی نداشت انها را با کتاب یا تلویزیون پر کند…. تنها موسیقی.. قهوه ..یا شاید ود*کا …سیگار و خودش

مانند هر چیز دیگری راجع به نایت… فکر می‌کردم این عادت او بسیار جذاب است

رمان ناجی قسمت بیست و هشتم

فصل ۱۵

روز افتابی اما مه داری بود

چمن های سبز روشن… حشره هایی که در هوا پرواز می کردند… برگهای شاخه های افتاده درخت های بید …همگی طوری به نظر می رسید گویی از پشت فیلتر لنز یک دوربین دیده می‌شدند

فنجان چینی ظریف را برداشتم و چایم را سر کشیدم

_هرگز توجه نمیکنی

سرم به سرعت بالا امد . روی میز… سرویس چای چینی به زیبایی چیده شده بود و روبروی من… ان طرف میز…. عمه ام نشسته بود

صورت پرچروک و استهزا امیزش به وسیله کلاه بزرگی که با گل های مریم تزیین شده بود پوشیده شده بود

پرسیدم

_چی ؟

رمان ناجی قسمت بیست و هفتم

در حالی که مرا در اغوش گرفته بود و با دست دیگرش صورتم را نوازش می کرد به چشمهایم خیره شد و با مهربانی پرسید

_حالت خوبه ؟

زمزمه کردم

_تولدت‌ مبارک

چند بار پلک زد سپس زمزمه کرد

_چی ؟

_کاتلین بهم گفت .. به کلوپ نرفته بودم.. ویویکا هم با ما بود رفته بودیم به یه بار… یه گوشه ی دنج نشسته بودیم هیچکس حتی نمیتونست ما رو ببینه و هیچ رق*صیدنی در کار نبود …هیچی… فقط ما دخترا… تاکسی گرفتیم بنابراین هیچ کسی از ما سه نفر رانندگی نکرد و همچنین راشان هم تا حدودی مطلع بود که یک سوپرایز تولد برای توئه و تمام مدت میدونست که ما کجاییم

برای مدتی طولانی به من خیره شد

از چهره‌اش چیزی مشخص نبود….. بنابراین به نرمی…. و حالا با عدم قطعیت ادامه دادم

_ نمیدونستم برات چی بگیرم

رمان ناجی قسمت بیست و ششم

وقتی نایت در را باز کرد بیدار بودم

چرخیدم و از میان تاریکی به ساعت نگاه کردم …متوجه شدم واقعا زود امده

هنوز ساعت حتی دو شب هم نشده بود ..دوباره به پشت چرخیدم ..حدس میزدم برای من نگران است

درطول شام به ندرت صحبت کردم …همان طور که داشت کت و شلوارش را می‌پوشید روی نیمکت زیبایش مقابل تلویزیون نشسته بودم و بدون انکه واقعا دقت کنم به تلویزیون نگاه می کردم… وقتی مقابل من امد دستش را میان موهایم فرو کرد و سرم را عقب برد تا برای خداحافظی مرا ببوسد… بوسه ام با حواس پرتی بود… می دانستم ان را احساس کرده زیرا نایت همه چیز را متوجه میشد… دستش میان موهایم چند ثانیه بیشتر از حد معمول باقی ماند … سپس نگاهش سراسر صورتم را پیمود
سپس دستش را از میان موهایم بیرون اورد اما بالای سرم را بوسید و مرا ترک کرد

رمان ناجی قسمت بیست و پنجم

فصل سیزدهم

در حالی که مقابل اجاق گاز ایستاده بودم …تلفنم روی کانتر مرمر مشکی نایت به صدا درامد

داشتم برای درست کردن اسپاگتی اب داغ میکردم …گوشت هایی را که از یخچال بیرون اوردم رها کردم و تلفنم را برداشتم …شماره ویویکا را روی صفحه نمایش دیدم …همانطور که دوباره به طرف اجاق گاز باز می‌گشتم تلفن را بیخ گوشم قرار دادم

_ هی عزیزم

_من دختر بدی بودم

به طرف گوشت ها چند بار پلک زدم

سپس با صدای بلند خندیدم

رمان ناجی قسمت بیست و چهارم

با سر کشیدن لیوان پنجم که کمی احساس سرخوشی کردم…. احساس کردم دستی به ارامی روی کمرم قرار گرفت… نایت نبود.. می‌توانستم بوی او را تشخیص دهم… لمس سبکی بود و به سرعت از بین رفت

سرم را چرخاندم و به هالک کورت نگاه کردم

فریاد کشیدم

_هی

چند بار پلک زد.. سپس یک طرف لب هایش در حد یک میلی ثانیه بالا رفت

سپس گفت

_ نایت تورو توی دفترش میخواد

تبلیغات متنی
امکانات سایت
<>
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
  • Elizabeth : سلام من میخوام عضو تیم طراحی کاور بشم کارمم خوبه نمونه دارم باید چیکار کنم...
  • H.r : اخرش چرا اینجوری تموم شد؟ینی نرسید بهش؟😕...
  • سلین : میشع بپرسم چطوری دان کنم؟...
  • سیه نا : کسی میدونه جلد دومش کی میاد؟...
  • rezvan : سلام خوبه...
  • Mahdis : چرا انقدر شخصیت های رمانش کراشن اخه...
  • :)سوجی : تومار نوشتید.(: ۲_شما با این همه انتقاد نمیخوندینش دیگه هرچند که نظراتتون قبول د...
  • فاطمه : جلد دومم هم داره؟...
  • :) : میشه راهنمایی کنین چطوری رمانم رو توی سایتتون به اشتراک بذارم؟...
  • Abedi : ببخشید دانلودش رو برداشتید کجا باید برم دانلود کنم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نودهشتیا | دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.