جدیدترین مطالب


16 بازدید
بازدید : 16 بازدید
رمان ناجی قسمت اخر بخش اخر کتاب در تختخواب دراز کشیده بودم که احساس کردم نایت بازویم را نوازش میکند…. در حالی که کنار من دراز میکشید دستور داد _بیا بغلم به سرعت در اغوش او فرو رفتم …با پاهایش پاهایم را قفل کرد و دست هایش را محکم اطرافم […]

10 بازدید
بازدید : 10 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و نهم پاشنه باریک کفش های پاشنه بلند باحالم …همانطور که از اپارتمان عبور میکردم روی زمین صدا می دادند… با خودم لبخند زدم از یک گوشه چرخیدم و به اتاق پذیرایی وارد شدم …نایت را بیرون بالکن در حالیکه به نرده ها تکیه داده بود […]

5 بازدید
بازدید : 5 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و هشتم فصل ۱۵ روز افتابی اما مه داری بود چمن های سبز روشن… حشره هایی که در هوا پرواز می کردند… برگهای شاخه های افتاده درخت های بید …همگی طوری به نظر می رسید گویی از پشت فیلتر لنز یک دوربین دیده می‌شدند فنجان چینی […]

5 بازدید
بازدید : 5 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و هفتم در حالی که مرا در اغوش گرفته بود و با دست دیگرش صورتم را نوازش می کرد به چشمهایم خیره شد و با مهربانی پرسید _حالت خوبه ؟ زمزمه کردم _تولدت‌ مبارک چند بار پلک زد سپس زمزمه کرد _چی ؟ _کاتلین بهم گفت […]

7 بازدید
بازدید : 7 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و ششم وقتی نایت در را باز کرد بیدار بودم چرخیدم و از میان تاریکی به ساعت نگاه کردم …متوجه شدم واقعا زود امده هنوز ساعت حتی دو شب هم نشده بود ..دوباره به پشت چرخیدم ..حدس میزدم برای من نگران است درطول شام به ندرت […]

9 بازدید
بازدید : 9 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و پنجم فصل سیزدهم در حالی که مقابل اجاق گاز ایستاده بودم …تلفنم روی کانتر مرمر مشکی نایت به صدا درامد داشتم برای درست کردن اسپاگتی اب داغ میکردم …گوشت هایی را که از یخچال بیرون اوردم رها کردم و تلفنم را برداشتم …شماره ویویکا را […]

8 بازدید
بازدید : 8 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و چهارم با سر کشیدن لیوان پنجم که کمی احساس سرخوشی کردم…. احساس کردم دستی به ارامی روی کمرم قرار گرفت… نایت نبود.. می‌توانستم بوی او را تشخیص دهم… لمس سبکی بود و به سرعت از بین رفت سرم را چرخاندم و به هالک کورت نگاه […]

5 بازدید
بازدید : 5 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و سوم فصل ۱۲ در حالی که کفش های پاشنه بلند پلاتینیومی با لباس ساتن پلاتینیومی بسیار باحالم را پوشیده بودم که کاملاً به خوبی روی بدنم نشسته بود ..از هال پایین رفتم درحالی که گردنم را خم کرده بودم داشتم گوشواره هایم را می پوشیدم.. […]

6 بازدید
بازدید : 6 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و دوم ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت _ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم زمزمه کردم _ ویویکا ایستاد و به من نگاه کرد _ […]

5 بازدید
بازدید : 5 بازدید
رمان ناجی قسمت بیست و یکم ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم …این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک […]